All Posts Tagged “چالش ها”

آیا مطمئنی که اینو میخوای؟

وقتی آدم تصمیم میگیره یه تغییر مثبتی تو زندگیش ایجاد کنه، یه تغییر نسبتا بزرگی که فراتر از سطح فعلیه زندگیشه، اغلب اتفاقی که میوفته اینه که بعد از یه مدت نسبتا کوتاه از اعمال تغییر در زندگی یه اتفاقی میوفته برای آدم که اغلب این اتفاق باعث میشه آدم از اون تصمیم  منصرف میشه یا فراموشش کنه که چنین تصمیمی گرفته.

مثلا فرض کن تصمیم گرفتی که از این به بعد هر روز صبح رو برنامه زود  سر یه ساعت معینی بیدار شی و ورزش کنی تا روزت رو با انرژی و ذهنی آماده شروع کنی. یه روز این کار رو انجام میدی خیلی خوب پیش میره. خوشحالی از گرفتن این تصمیم و بی صبرانه منتظری که فردا هم این کار رو انجام بدی که البته فردا هم میاد و به همین روال برنامه صبحگاهت رو انجام میدی. روز سوم همینطور چهارم، پنجم و … تا این که بعد از یه هفته، دو هفته یا یه ماه یهو میزنه و مریض میشی و نیاز به استراحت پیدا میکنی و سرکار نمیری و صبحا میخوابی که حالت خوب بشه. که البته بعد از یه هفته مثل روز اولت میشی، سرحال و غبراغ ولی اتفاقی که  برای اکثریت آدما میوفته اینه که تو این مرحله فراموش میکنن به کلی که برنامه صبح گاهی داشتن و باید حالا دوباره برگردن رو برنامشون و در عوض برمیگردن سر همون روال اولیه دیر بیدار شدن و ورزش نکردن.

یه مثال دیگه اینه که اغلب افراد سعی میکنن که رژیم بگیرن که لاغر بشن و روزای اول خیلی خوب پیش میره تا این که یه روز خودشون به دلایل مختلف مثل خستگی و وسوسه و … رژیم رو میشکنن و این موجب نا امیدی از خودشون میشه و رژیم رو دوباره میزارن کنار، چیزای دیگه مثل یه عروسی، سفر، مریضی و … هم میتونه همین نقش رو ایفا کنه. یا وقتی که آدم یه پروژه شخصی رو شروع میکنه که میتونه کلی فایده داشته باشه برای آینده آدم ولی بر اثر یه چالش ساده و سختی بین راه از ادامه اون پروژه منصرف میشه.

این قضیه به تمام تصمیم های در مورد بهبود شرایط آدم  مربوط میشه صدق میکنه به جز چیز هایی که مربوط به نیاز های اولیه آدم میشه و انگیزه پیگیری اون ها از سمت  دی ان ای آدم تامین میشه. مثلا امکان نداره که آدم منصرف بشه که غذا بخوره، یا این که سر کار نره چون اون موقع دیگه پولی نداره که اجاره خونش رو بده و باید تو خیابون بخوابه و ترس انگیزه کافی ایجاد میکنه برای پیگیری اینا.

 

حالا چرا این اتفاق ها می افتن؟ چرا برای همه آدمایی که میخوان یه تغییری تو زندگیشون ایجاد کنن بلا استثنا یه اتفاقاتی میوفته که به این هدف که از تصمیمشون منصرفشون کنه؟ علت اصلی رو میشه تو ناخودآگاه آدم جستجو کرد. نا خوداگاه مثل یه کودک میمونه و دوست نداره که هیچ سختی رو تحمل کنه، و به عبارت دیگه دوست نداره این وضعیت فعلی رو از دست بده چون این وضعیت فعلی هر چی هست تا الان زنده نگهش داشته نه؟ پس حتما خوبه!  چون اون نمیتونه اون آینده ای که ما میبینیم رو ببینه و به همین خاطر این سختی ها به نظرش احمقانه میاد و در نتیجه سعی میکنه از هر اتفاقی که تو دنیای اطرافش میوفته به عنوان بهونه استفاده کنه و آدم رو گول بزنه که  از ادامه منصرف بشه. گاهی تا جایی پیش میره که با استرس ها و افکار منفی سیستم ایمنی بدن رو ضعیف کنه و موجب مریضی آدم بشه که مگر با این کار بتونه آدم رو منصرف کنه.

یه جور دیگه نگاه کردن بهش اینه که کائنات هم دوست داره پاداش های خودش رو به به کسایی که بده که در تلاششون جدین و واقعا میخوان اون پاداش رو به دست بیارن به خاطر همین سعی میکنه سر راه همه سنگ بندازه با چالشها و اتفاقات مختلفی که براشون درست میکنه در واقع با این کارا میخواد تستشون کنه و ازشون بپرسه، آیا مطمئنی که اینو میخوای؟ یا شوخی میکنی و اهلش نیستی ؟ و البته بعد از این که یه بار یا چند بار سنجید یه نفر رو دیگه بیخیال میشه و البته اگر هم بیخیال نشه همون آدم به حدی قوی شده که دیگه باز هم پیش میره بدون این که توسط این چالش ها از مسیرش منحرف بشه.

زندگی روزمره یه هنرمند (در جهنم)

هرم سلسله نیاز های مزلو، خیلی واضح نشون میده که نیاز های انسان یه سلسه مراتبی دارن که بر طرف کردن نیاز های سطح پایین تر بر برطرف کردن نیاز های سطوح بالاتر اولیت داره، یعنی تا وقتی که شیکمت گشنس دنبال اینکه بری برای خودت بیمه درمانی بگیری نیمیری،  وهمینطور تا وقتی امنیت جانی و مالی نداری به فکر تشکیل خانواده نمیری. حالا هنر که یه بخشی از خود شکوفایه در راس هرم قرار داره، یعنی انسان تا وقتی که تمام نیاز های دیگش از نیاز های جسمی تا امنیت و دوستی و عزت نفسش بر طرف نشده باشه نیاز به خلق هنرش براش اهمیت پیدا نمیکنه.

اما یه هنرمند واقعی همواره علیرغم تامین نبودن پایه ای ترین نیاز هاش باز هم به خلق هنرش ادامه میده.

مثلا من الان چند ماهه دارم درکنار چالش های معنوی، جستجو برای معنی و ارزش ها و تصمیم گیری برای مسیر زندگی، نویسندگی، مطالعه شدید، جستجوی کار تو خارج کشور، یه جدال حقوقی با یه آدم خیلی قلدر رو پیش میبرم و مرتب تو کلانتری، دادگستری و اینام. در کنار همه اینا، خاطرات یه رابطه تموم شده، چالش های مالی، کار تمام وقت با سررسید تنگاتنگ برای پروژه ها هم هست. ولی با تمام اینا اعتقاد دارم الان یکی از بهترین دوران زندگی منه برای این که بتونم توی هنر خودم پیشرفت کنم. اکثر ادما یه مقدار که دغدغه های زندگیشون زیاد میشه شروع میکنن به غر زدن و هنرشون رو متوقف میکنن تا مشکلاتشون رو برطرف کنن و دوباره شروع کنن منم این اشتباه رو زیاد کردم، یکی از سخت ترین چیز هایی که تونستم به خودم یاد بدم این بود که بتونم در مقابل چیز هایی که خیلی منو میترسوند و نگران میکرد علیرغم تمایل زیاد جسم و ذهنم برای دویدن به دنبال حل مشکل بشینم روی هنرم تمرکز کنم و حل مشکل رو به زمان خودش موکول کنم. الان با اطمینان میتونم بگم که احمقانس که آدم منتظر شرایط بهتر بمونه. حتی مشکلات زندگی خیلی میتونن آدم رو به واقعیت نزدیک تر کنن و درجه هنر آدم رو ارتقا بدن به خاطر همین نباید در هیچ وضعیتی از هنر دست کشید و منتظر موند. در کنار همه سختی ها باید به جلو پیش رفت.

زندگی یه هنرمند جوریه که همیشه بهونه برای عقب انداختن کارای مهم که نیاز به خلاقیت داره هست، همیشه یه کار عقب مونده هست، همیشه یه مسئله که نگرانت کنه هست، همیشه یه نیاز بر طرف نشده هست. خب چه میشه کرد؟ آیا باید تا ابد منتظر بمونیم که شاید یه روزی شرایط ایده آل فرا برسه؟ شرایط ایده آل هرگز فرا نمیرسه، تنها لحظه ایده ال همین الانه. بر فرض این که تمام تلاشت رو بکنی برای فراهم کردن شرایط ایده آل و بعد از 20 سال موفق بشی و تمام شرایط های ایده آل رو برای خودت فراهم کنی و با خودت بگی اوکی، حالا میخوام بشینم و هنرم رو خلق کنم. وقتی میشینی که هنرت رو خلق کنی، تازه میبینی که فرسوده شدی، نه تو بدنت انرژی مونده و تو ذهنت انگیزه ای که هنری خلق کنی. به خاطر همین هنر واقعی از اونجا شروع میشه که تو بتونی در بین طوفان و جهنمی که در بیرونت داره اتفاق میوفته، بینش هنرمندانه خودتو از دست ندی و دست از خلق هنر برنداری، حتی اگه آسمون داره آتیش می باره.

البته منظور من از هنر تو این نوشته صرفا فقط هنر های مرسوم نیست، میتونه کار آفرینی باشه، میتونه اهداف و چالش های مختلف باشه و ..

پی نوشت: استیون پرسفیلد در همین زمینه یه مطلب نوشته که خوندنش خالی از لطف نیست: living in beirut