All Posts Tagged “ماموریت”

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیالی آسوده از دنیا بری؟ اگه یه ماه وقت داشتی چطور؟ یه سال چطور؟ 50 سال؟

این وضعیت همه ماست، هممون قراره یه روز از دنیا بریم، حالا چه دیر چه زود ولی طوری زندگی میکنیم که انگار تا ابد فرصت داریم زندگی کنیم!

99 درصد آدما شغلی که انتخاب میکنن از روی ترسه، ترس اگه یه وقت پول کافی نداشته باشن چی میشه؟ ترس از این که اگه بیکار باشن از بقیه عقب میمونن، ترس از این که اگه بیکار باشن مردم بهشون میگن بیکار و بی درد و بی عرضه، ترس از این که اگه بیکار بمونن تو خونه فکرشون رو نتونن کنترل کنن و حوصلشون سر بره و یا بد تر از اون عذاب بکشن و قسمت منطقی ذهنشون بره دنبال سوالاتی که جواب دلخوش کننده ای براش ندارن. والبته ترس ممکنه به هر شکلی ظاهر بشه، به شکل بهانه های مختلف، به شکل حس های مختلف، حتی به شکل عشق.

مثل فیلم ماتریکس میمونه اونجا که مورفیوس دو تا قرص به نئو داد یکی قرمز یکی آبی، یکیش به حقیقت ختم میشد یکیش به راحتی. ولی مسئله اینجاس این که ما دنبال حقیقت نیستیم به کنار، هیچ راحتی هم در عوضش به دست نمیاریم. چون داریم دائم به خاطر ترس هامون از چیزایی که قلبا دوست داریم فرار میکنیم.

برگردیم به خود سوال، اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟ جوری که در لحظه مرگت با آرامش چشماتو روی هم بزاری چون خیالت راحته که هرچی که در توانت بودی انجام دادی. اگه بخوای با خودت رو راست باشی و خودتو خر نکنی یافتن جواب این سوال برای خودت کار ساده ای نیست، هیچ کسی هم نمیتونه کمکی بهت بکنه تو این راه، فقط خودتی و خودت. اگه از اکثر ادما این سوالو بپرسی فقط با یه نگاه خیره جوابتو میدن، چون جوابی ندارن واقعا براش، و اگه هم داشته باشن یه چیزیه که جامعه تو گوششون کرده و مال خودشون نیست. اره درسته شاید بگی اکثر ادما لنگ در آوردن نون شبشون هستن و این چیزا مال پول دارای بی درده. ولی اگه اون آدمی که برای در آوردن نون شبش لنگه قبل از این که بره زن بگیره و بچه دار بشه (که اینم از روی ترس تخطی از عرف جامعه اس) کمی فکر میکرد در موردش آیندش اینجوری لنگ نمیشد.

تاحالا شده حوالی موقع تحویل سال نو، یا روز تولدت یه حس خیلی تلخ و افسرده واری بهت دست بده؟ فکر میکنی چرا این حس بهمون دست میده؟شاید چون وقتی به گذشتمون نگاه میکنیم، پر از خاطرات اوقاتیه که ما سرجایی که باید میبودیم نبودیم، کاری رو میکردیم که دوست نداشتیم، تو روابطی بودیم که میدونستیم سازنده نیست و آینده ای نداره و هزاران کار دیگه ای صرفا جز اتلاف وقت چیز دیگه ای برامون نبوده.

البته مشکل اینجاست که خیلی زود ما سرخودمون رو گرم میکنیم و تمام تلاشمون رو میکنیم که از این حس فرار کنم و در نطفه از بین ببریمش. ولی اگه با این حس بمونیم، بهش گوش بدیم و باهاش منطقی بحث کنیم ممکنه بهمون جواب این سوالو بده که اگه قرار بود فردا بمیریم چیکار میکردیم که با خیال آسوده از دنیا بریم، با اطمینان از این که دقیقه دقیقه عمرمون به بهترین نحو ممکن خرج شده.

شاید در لحظاتی از عمرمون لحظاتی از بیداری رو تجربه کنیم که مسیر درست بهمون الهام بشه، ولی چند درصد از آدما رو میشه امروزه تو جامعه دید که در اون مسیری که بهشون الهام شده دارن زندگی میکنن و اون الهام رو میشه تو چشاشون دید؟ خیلی کم، چرا؟ چون جامعه مدرن از بس ادما رو تحریک میکنه و وسوسه میکنه و به سمت های مختلف میکشه که واقعا گم کردن اون الهام خیلی کار ساده ایه و تا چشم به هم بزنی میبینی که نشستی پای وایبر و به یه جک لری میخندی و انگار نه انگار. به خاطر همین زندگی کردن تو مسیر درست کار سختیه، نیازمنده قدرت نه گفتنه، نه گفتن به چیزای جذاب، به چیزای شیرین، به راحتیا و زیبایی ها، همینطور به خستگی ها، نا امیدی ها و بهونه های بی وقفه ذهنمون، آیا ما مردش هستیم؟