All Posts Tagged “ذهن آگاهی”

ذهن، ذهن آگاهی و کارافرینی

لذت فکر کردن

کیا اینجا فکر کردن براشون خیلی لذت بخشه؟ من خودم یکی از اون آدمام، من دوست دارم تو ذهنم با ایده ها بازی کنم و  ازشون برداشت های مختلف بکنم، من به این خصوصیت خودم میبالیدم وفکر میکردم که یه مزیته، تا این که این خصوصیت اون روی دیگشو بهم نشون داد.

نقشه  سرزمین نیست

تاحالا شده که یه کسی بهتون یه حرفی بزنه مثلا بگه ممکنه تو شرکت فلان برات کار جور کنم و تو بشینی به یه مدت طولانی تو سرت این مسئله رو پیگیری کنی ، تصور کنی که رفتی اونجا استخدام شدی و کلی پول در آوردی و بعدش با پولش یه ماشین گرون قیمت گرفتی بعدش یه قصر و زن و بچه و …. و به عبارتی دیگه یه دنیایی تو ذهنت ساختی و کاملا فراموش کردی که اون فقط یه حرف بوده که دوستت بهت زده و احتمال خیلی زیادی وجود داره که اون کار جور نشه تا این که بعد چند وقت یهو دوستت بهت میگه آره اون کار برای تو جور نشد و یهو تو احساس کنی دنیا رو سرت خراب شده؟ اون آدم حرف خیلی بدی نزده و ظلمی بهت نکرده ولی تو احساس میکنی جنایت بزرگی در حق تو کرده چون تمام اون دنیایی که تو سرت ساخته بودی رو با خاک یکسان کرده.

یا مثلا وقتی که سرکار یا تو دانشگاه یه دختر بهت لبخند میزنه و تو یه چنین سناریویی رو تو سرت میسازی و باهاش زندگی میکنی تا این که اخر سر بعد از 6 ماه متوجه میشی که اون خانوم شوهر داره؟

یا در بیزینس فکر میکنی فلان ایده خیلی پتانسیل داری و تو سرت آیندشو ترسیم میکنی به مدت طولانی تو سرت ادامش میدی تا اینکه میری ایده رو پیاده میکنی و میبینی که اصلا اونجوری که تو فکر میکردی نبود و هیچ استقبالی از ایده تو نشد؟

اینجاست که اصطلاح این که نقشه معادل سرزمین نیست رو به کار میبرن map is not the territory ، این یعنی این که اون داستانی که ما تو ذهنمون از اون چیزی که ما فکر میکنیم واقعیته ساختیم خیلی فرق میکنه با خود واقعیت و در صورتی که مراقب افکارمون نباشیم دائما تو این دام میوفتیم که انتظار داریم دنیا (یا مردم) یه جور خاصی کار کنه و بعد که موقعش میرسه میبینم که اصلن اونجوری که ما فکر میکردیم کار نکرد و این باعث میشه که عذاب زیادی بکشیم و ضرر زیادی متحمل بشیم.

درسته که با کسب تجربه زیاد این مدلی که ما تو ذهنمون از دنیا داریم کمی دقتش بالاتر میره ولی در نهایت باز هم مدلی بیش نیست و هرگز نمیشه جایگذین خود واقعیتش کرد، متاسفانه بعضی ادما کلا تو این نقشه زندگی میکنن. و کاملا فراموش کردن که دنیای واقعی چطوریه، نه که نخوان، نه ، فقط چون مدت زیادیه که دنیای نقشه زندگی کردن دیگه فراموش کردن که این نقشه در وحله اول از کجا ساخته شده و دنیایی واقعی خارج از این نقشه وجود داره.

در نهایت ما از مارکس زیاد دانا تر نیستیم، تئوری مارکسیسم خیلی جالب بود ، و همه بهش قسم میخوردن ولی وقتی در عمل در جامعه پیادش کردن متوجه شدن که اصلا با واقعیت سازگار نیست و نه مردم ازش راضی بودن نه دولت ها.

باور های محدود کننده
یکی دیگه از راههایی که ذهن باهاش جلوی موفقیت آدم رو میگیره باور های محدود کننده است، به طور خلاصه این باور ها افکار یا ایده هایی هستند که ما به عنوان درست قبولشون کردیم و پیرو طبعیت از اونا ما خودمون رو از خیلی از موفقیت ها محروم میکنیم. حالا این باور ها الازما همشون اشتباه و غلط نیستند. باور ها یه جور میانبر برای ذهن هستند که باعث میشه در شرایط جدید از همون نتیجه گیری قبلی استفاده کنه و در انرژی و وقت خودش صرفه جویی کنه. ولی خیلی از این باور ها در همه شرایط مفید نیستند و در بعضی از شرایط این باور ها میتونن بر ضد ما عمل کنند.

باور های محدود کننده عموما در دوره کودکی انسان شکل میگیرن، سنی که آدم تو دنیا یه تازه وارده و داره یاد میگیره که تو دنیا زندگی کنه. عموما باور ها برای این به وجود میان که از جون آدم محافظت کنن، مثل: تاریکی خطرناکه، اگه از مادرم دور بشم خطرناکه و …. البته بعضی از باور های محدود کننده دیگه هستند که تو برزگسالی برای ادم به وجود میان ، این باور ها حاصل جمع بندی هایی هستند که آدم با شواهد ناکافی از تجربیات خودش یا از حرف دیگران ساخته. مثل: از اینترنت نمیشه پول در آورد، یا کار واقعی اینه که بری کارمند بشی، یا حتمن باید برم دانشگاه وگرنه ؟؟؟ میشه

نکته طلایی که اکثر مردم ازش اگاه نیستن اینه که هر باوری یه احساسی با خودش به همراه داره، یعنی باور ها یه جور ایده هایی هستند که با چسبی به نام احساس به ذهن آدم چسبیده اند و وقتی ادم تو زندگی با مسائلی روبرو میشه که به باور هاش در ارتباطه احساساتش دخیل میشن، حال بسته به این که مسئله روبرو باورش رو تایید میکنه یا رد این احساس نوعش ممکنه مثبت یا منفی باشه. هممون هم میدونیم که احساسات از یه در وارد میشن از در دیگه منطق بیرون میره به خاطر همین آگاهی از باور های محدود کنندمون کار راحتی نیست، و معمولا ما اول با اثرات مخرب اونا روبرو میشیم بعد به دنبال حلشون میریم.

باور های محدود کننه مسائل جدی هستند و ممکنه بعضی هاشون تا اخر عمر ما رو رها نکنن اگه برای از بین بردنشون دست به عمل نزنیم.

برای از بین بردن باور های محدود کننده راههای زیاده هست، یکی از مهم ترین هاش مطالعه و کسب دانشه، از اون مهم تر تست کردن باور ها در درنیای واقعی و جستجو کردن شواهد برای موثر بودن از اون هاست و از همه مهم تر ذهن آگاهیه که بعدا بهش خواهیم پرداخت.

تمام چیزی که ذهن بهش اهمیت میده

ذهن اون قسمت از مغزه که به طور خودکار دائما در حال تولید افکار و تحلیل داستان هاست، حالا شاید فکر کنیم که این مائیم که فکر میکنیم ولی واقعیت اینه که ما هیچ کنترلی روی افکارمون نداریم، و لحظه ای نمیتونیم جلوی افکارمون رو بگیریم مگر با داروی بیهوشی.

حالا این افکار چه ریشه ای دارن؟ چرا ذهن این همه فعالیت میکنه؟

انسان قبل از هر چیزی یه حیوانه، میلیون ها سال تکامل ممکن شده به خاطر این که تمام موجودات زنده 2 تا غریضه داشتن، یکی زنده موندن و دیگری تولید مثل. به خاطر همین تقریبا تمام افکار ما حول خودمون میچرخه، حول تحلیل و ضعیت گذشته خودمون و طراحی آیندمون، ذهن با تراوش این افکار سعی میکنه ما رو به سمتی میل بده که مطمئن بشه این دو نیاز انسان تامین میشه. البته مسئله ای که هست اینه که وقتی این 2 نیاز انسان تامین شد ذهن باز از فعالیت باز نمی ایسته و به تولید محتوای خودش ادامه میده، که غالبا این محتوا بی مصرف و حتی مضر هم هست. و از طرف دیگه ذهن انسان برای هدفی فراتر از زنده موندن و تولید مثل طراحی نشده و هر آرزو و هدفی که آدم فراتر از این دو داشته باشه از نظر ذهن غیر ضروریه و ذهن باهاش مخالفت میکنه. هیچ وقت ذهن ما اهمیتی نمیده که ما یه کار آفرین بشیم، از ایده های خودمون پول در بیاریم یا به رویاهامون برسیم هرگز. تنها چیزی که ذهن ما بهش اهمیت میده اینه که ما 1- نمیریم و 2- تولید مثل کنیم، و برای این کار حاضره هر قیمتی رو پرداخت کنه. به خاطر همین وقتی ما آب و نونمون تامینه ذهنمون هزاران باور محدود کننده دائما رو سر ما میریزه که ما رو از حرکت باز بداره، ویا همش حواسش پرت لذت های کوتاه مدت میشه. برای همین مهارت شناخت و رام کردن ذهن پیش نیاز موفقیت تو هر کاریه.

افکار مزاحم

چند درصد افکار شما به دردتون میخوره؟

ذهن انسان دائما تمایل داره که مشغول باشه و افکار مختلف تولید کنه ، مشکلی که وجود داره اینه که بیشتر این افکار بی مصرفن و ذهن این افکار رو تولید میکنه صرفا که بگه من هستم،  و از طرفی هرچقد فکر بیشتر مشغول باشه انرژی بیشتری از انسان گرفته میشه و انسان کمتر اراده ای از خودش داره و کمتر جای برای درک  و دریافت واقعیت دنیای بیرون  داره، چون نمیشه در آن واحد هم فکر کرد و به دنیای بیرون توجه داشت.

 

این فکرا مال کیه؟

چند در صد از افکار شما مال شماس؟ و شما آگاهانه انجامشون میدین؟ اگه یه روز بشینی و تمام چیزایی که بهشون فکر کردی رو یاد داشت کنی، شاید 100 صفحه کاغذ بیشتر بشه، حالا  اگه این 100 صفحه رو بخونی ، چقدرشو غیر ضروری میدونی؟ و  اگه 10 سال بعد اون 100 صفحه رو خونی چی؟ اونوقت چقدشو فکر میکنی مفیده؟ و لازم بوده

روش رونوشت ذهنی

وقتی افکار رو نظاره میکنیم و مینویسیم آگاهی حضور داره و انسان از خودش اراده داره وقتی انسان اراده داره آرامش وجود داره و  کنترل ذهن دست خودمونه، به خاطر همین یکی از موثر ترین روش های ساماندهی به ذهن اینه که بشینی و هر چیزی که به ذهنت میاد رو به بنویسی بدون این که لحظه ای خودتو فیلتر کنی یا برگردی عقب چیزی رو اصلاح کنی، فقط بنویسی هرچه سریعتر بهتر،

جالبه وقتی که ذهن از همیشه فعال تره بر اثر نگرانی ها  و ترس ها آدم اصلا تمایلی نداره این کارو بکنه و بشینه بنویسه، این یعنی ذهن کنترل رو به دست گرفته و البته در همین موقع ها هم هست که با نوشتن میشه تغییر های اساسی در قدرت اراده و کنترل احساسات داد.

شنوندگی

تاحالا شده با یکی در حال حرف زدن باشید و یهو ببینید که رفتید غرق تو فکرای خودتون شدید و صحبت های طرف مقابلتون رو از دست دادید؟وقتی انسان میتونه شنونده خوبی باشه که ذهن در گیر افکار خودمون نباشه

]توضیح سطوح مختلف شنوندگی [

دنیای واقعی

خواب در بیداری

تا حالا شده بشینین سر خوردن غذا و یهو به خودتون بیاین ببینین غذاتونو خوردین و تموم شده و دائما در حال فکر کردن بودین؟

بله گاهی این شرایط برای همه پیش میاد ولی بقیه اوقات چی؟ ایا در بقیه اوقات ما حواسمون جمعه؟ چند درصد از روزمون رو با حواس جمع سپری میکنیم؟

تمام ما بخش عمده ای از زندگیمون رو توی خواب سپری میکنیم حتی وقتی که فکر میکنیم بیداریم، یه نوعشو آقای XXX هفته پیش تو کارگاه شناخت استعداد مثال زد وگفت که آدما هیچ رویایی ندارن و اگر هم دارن دنبالش نمیرن و چگونه تو یه حلقه بی حاصل گیر افتادن حلقه ای شامل، تلویزیون، شبکه های اجتماعی، خرید، روابط اجتماعی غیر ضروری و هزار تا کار دیگه برای کشتن وقت.

اکثر این کارا رو آدما میکنن چون میخوان سرشون گرم یه چیزی باشه، مثل هر اعتیاد دیگه ای میمونه و دائما نیاز دارن یه چیزی سرشون رو گرم کنه بهشون یه حس خوب بده، حتی یه حس بد بده ، یه حسی بده بهشون در کل. فکر میکنید چرا اینقدر اخبار بازدید کننده داره؟ یا روزنامه حوادث؟ چون اکثر اعتیاد دارن به این حس بدی که از اخبار یا قسمت حوادث روزنامه ها میگیرن. از طرفی این آدما برای این که از اینه دنبال رویاهاشون نرفتن میخوان عذاب وجدان نگیرن دائما جذب این جور مسائل میشن که بهشون خاطر جمعی بده که دنیای جای وحشتناکیه و وضع خیلی از اون خراب تره که کسی به دنبال رو یاهاش بره.

اثر منفی شبکه های اجتماعی

کیا هستن اینجا که تو شبکه های اجتماعی عضون؟ روزی چندبار به موبایلمون یا کامپیوترمون سر میزنیم برای شبکه های اجتماعی؟

من خودم هم آدمی هستم که خیلی علاقه داشتم به شبکه های اجتماعی و هنوز هم دارم، یکی از آرزو هام اینه که ای کاش عمر انسان 2 میلیون سال بود اون وقت میتونستم با خیال راحت برم کل فید فیسبوکمو هر 10 دقیقه یه بار چک کنم، یا تمام جک های گروه های وایبرو لاین و واتساپی که توش هی منو عضو میکنن رو بخونم و برای دوستای دیگمم بفرستم، ولی متاسفانه نیست! من نهایت عمرم 90 ساله و کلا هم تا 2-3 سال آینده میدونم فرصت دارم که خودمو در مسیر رسیدن به رویاهام قرار بدم و در غیر این صورت باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کنم. نامردیه میدونم ولی قرار نیست جز این باشه.

اثر شبکه های اجتماعی به ذهن رو که بخوایم بررسی کنیم، خیلی راحت میفهمیم که شبکه های اجتماعی یکی از علت هایی که تونسته خودشو تو عموم مردم جا کنه خاصیت اعتیاد آوری و سرگرم کنندگیشه، چیزی که برای آدمای خواب بهترین ماده مخدره.

خودم تجربه کردم که وقتی در حال کار نیاز به خلاقیت و تمرکز بالایی هستم وقتی هواسم پرت شبکه های اجتماعی میشه ذهنم وارد یه وضعیتی میشه که تا بخواد برگرده به همون حالت خلاق و متمرکز خودش چند دقیقه ای زمان میبره و نیاز مند استفاده از ارادس، چون ذهن تمایل داره دوباره برگرده به سمت شبکه های اجتماعی. این مسائله رو کافیه امتحان کنید: یک بار که در حال نوشتن یه متن یا برنامه مهم هستید یا در حال خوندن یه کتاب تخصصی هستید به مدت 1 دقیقه فید فیسبوک رو چک کنید و دوباره برگردید سر کارتون، افت تمرکز و توانایی ذهنی رو خیلی راحت میتونید مشاهده کنید. علت این افت هم بمباران ذهن با موضوعات مختلفیه که تو یه آن در شبکه های اجتماعی تحویل ادم میشه و تمام این موضوعات ناخواسته ذهن رو مجبور به پردازش میکنه.

ترس و استرس

سیستم عصبی خود مختار انسان (که مسئولیت ساماندهی فعالیت های خودکار و ناخود اگاه بدن مانند ضربان قلب، گوارش و … را به عهده داره) از دو بخش تشکیل شده، یک سیستم عصبی سمپاتیک و پاراسمپاتیک، قسمت سمپاتیک مسئولیت اینو به عهده داره که در هنگام بروز خطر انسان رو در حالت آماده باش قرار بده که یا از وضعیت فرار کنه و یا بجنگه، که این عمل با ترش هورمون های آدرنالین و کورتیزول در خون توسط غدد فوق کلیوی صورت میگیره، از طرف دیگه در هنگام شرایط آرام و بی خطر سیستم عصبی پارا سمپاتیک فعال میشه و بدن انسان آروم میشه، تنش ها در بدن از بین میرن، گوارش به حالت طبیعی برمیگرده و ….

انسان در طول تاریخ تکاملش تا به اینجا همواره در شرایطی زندگی کرده که واقعا نیاز داشته بیشتر روزش رو در حالت اماده باش برای مقابله با خطر سپری کنه چون واقعا دنیا پر از خطر بوده و جنگیدن و فرار کردن بخش مهمی از فعالیت های روزمره انسان بوده، ولی در دنیای مدرن، معمولا در طول روز هیچ خطری ما رو تهدید نمیکنه، خیلی کم پیش میاد که یه موجود خطرناکی تو خیابون به دنبال ما بیوفته و ما مجبور بشیم باهاش بجنگیم و یا فرار کنیم. ولی با این حال آدمای جامعه مدرن هنوز 90 درصد عمرشون رو تو استرس سپری میکنن، استرسی که از چیزی جز افکار ما نشات نمیگیره. این استرس ممکنه مقدارش در طول روز زیاد و یا کم باشه، ولی همیشه هست، و البته اکثر آدما هم از این که در وجودشون استرس و تنش زیادی دارن حمل میکنن نا آگاهن ، و مثل پارازیت یه یخچال به علت همیشگی بودنش دیگه قابل شنیدن نیست، مگر این که یخچال رو از برق بکشی تا بفهمی واقعا هست. به نوعی بدن انسان داره همون استرس شرایط قدیم رو برای خودش توسط ذهنش بازسازی میکنه. در حالی که اگه این استرس خیلی پتانسیل ذهن و جسم انسان رو محدود میکنه و تا از بین نره انسان نمیفهمه چیو داره از خودش میگیره.

فریبی به نام مولتی تسکینگ

یه باور غلطی که در بین مردم این روزا وجود داره اینه که فکر میکنن که وقتی هم زمان روی چند مسئله با هم کار میکنن، دارن استفاده مفیدی از وقتشون میکنن، در حالی واقعیت چیزی دیگس، ذهن انسان در آن واحد فقط میتونه روی یه مسئله تمرکز کنه و وقتی رو یه مسئله تمرکز میکنه تمام منابعش رو به اون مسئله اختصاص میده، و این باعث میشه هرچی از زمان تمرکزمون روی یه مسئله بگذره آرامش بیشتری پیدا کنیم و بازدهی مغز هم افزایش پیدا کنه. ولی وقتی ما مولتی تسکینگ میکنیم ، یعنی سعی میکنیم چند تا کار رو همزمان با هم انجام بدیم، مغز فرصت پیدا نمیکنه که به حالت ایده آل عملکرد خودش برای کار روی یه مسئله برسه، و تا میخواد به اون شرایط برسه ما موضوع رو عوض میکنیم و مغز مجبور میشه از نو شروع کنه. و تنش زیادی تو مغز ایجاد بشه (که در نهایت به بدن منتقل میشه). به خاطر همین باید تا جایی که میتونیم سعی کنیم کارامون رو نوبتی و از روی برنامه انجام بدیم، هم برای آرامش و هم برای بهره وری بیشتر.

تعریف تمرکز

تمرکز به معنی حفظ یه حالت خاص ذهنیه به یه مدت مشخصی گفته میشه، پیش تر گفتیم که انسان هیچ کنترلی روی افکاری که به سراغش میاد نداره،

لحظه حال

تمام افکار انسان مربوط به گذشته یا آینده هستن، در لحظه حال هیچ فکری نمیتونه وجود داشته باشه، به محض این که در مورد چیزی که در لحظه اتفاق میوفته حرف بزنیم اون رو به گذشته یا آینده بردیم.

اراده

اراده دو مشخصه داره، یکی قدرت اراده و دیگری سطح اراده

قدرت اراده رابطه مستقیم با عمل داره، هرچی قدرت اراده بیشتر باشه فرد تمایل بیشتری داره برای این که اون کاری که میخواد رو انجام بده. از طرف دیگه سطح اراده هرچی بالاتر باشه فرد تمایل به عمل  خلاقانه تر، با دید باز تر و پخته تر داره.

قدرت اراده به انرژی ادم بستگی داره و عواطف هم رو انرژی خیلی تاثیر میزارن، عواطف مثبت به آدم انرژی میدن و عواطف منفی از انرژی آدم کم میکنن.

از طرف دیگه سطح اراده به آگاهی انسان بستگی داره یعنی میزان رهایی ذهن از افکار، حالا  این افکار میتونن افکار موقتی باشن که بر اثر مسائل مختلی زندگی به وجود میان یا افکار دائم که حالت اعتقاد و  باور به خودشون گرفتن، یعنی  هرچی ذهن از افکار و باور ها رها تر باشه سطح اراده بالاتر میره.

[نمودار سطح /قدرت اراده]

با مدیتیشن از سطوح پایین خلاص میشیم میریم سراغ سطوح بالاتر

این نوشته رو برای ارائه تو کافه کارآفرینی دانشگاه تهران نوشتم، البته خیلی خوب شد و به خاطر همین تصمیم گرفتم اینجا هم بزارمش، امیدوارم برای شما هم مفید باشه.

این فکرا مال کیه؟

یه طرز فکری که همیشه توی روانشناسی، فلسفه و متون معنوی به طور کلی وجود داره اینه که افکار عضوی از اگاهی ما هستن که خارج از اراده ما میان و خارج از اراده ما میرن. و برای یافتن آرامش نباید در افکارمان فرو بریم و هویتی بر مبنای اونا به خود بگیریم چون واقعی نیستن. باید سعی کنیم همیشه بیدار باشیم چون وقتی در حال فکر کردن هستیم همانند اینه که خوابیم. خوب اینا همه درسته تا حدودی اما اگه کمی دقیق تر بشیم تو این مسئله به این میرسیم که کسی که فکر میکنه ما هستیم (همونطور که دکارت هم میگه Cogito ergo sum) و افکار چیزی هستن که ما به انتخاب خودمون اونا رو خلق میکنیم و نباید تقصیر رو به گردن ذهن انداخت، این ما هستیم شروع به پردازش اونا تو ذهنمون میکنیم چون نتیجش برامون مهمه . در هر حال ما که جایی نرفتیم ما همیشه هستیم پس وقتی به افکار دامن میزنیم باز هم کسی که به افکار دامن میزنه خودمونه، بهتره  علت این که فکر کردن رو اکثرن به بودن در جایی که هستیم، در زمانی که هستیم ترجیح میدیم رو باید از خودمون جویا بشیم. حالا چرا فکر میکنیم؟ من وقتی بررسی میکنم میبینم عمومن علت افکاری که ادم وقت خودشو در پردازشش صرف میکنه چیزی نیست جز این که فکر میکنیم:

موقعیت فعلی به اندازه کافی مطلوب نیست

فکر کردن ممکنه تبدیل بشه به یه نو ع سرگرمی برای فرار از واقعیت روبرومون، چون واقعیت روبرومون به اندازه کافی مطلوب نیست، مثلن سرکار ممکنه کارمون برامون خسته کننده شده باشه و تکراری و یا حتی سخت، انسان چون موجودی خیلی راحت طلبه تو این شرایط تصمیم میگیره  که سر خودشو با فکر کردن گرم کنه.

ممکنه عادت کرده باشیم به سنجیدن خودمون با استفاده از مفاهیم مجازی . درنتیجه وجود ما تبدیل میشه به یه سلسله محاسباتی که متغیر های ورودیش چیزایی هستن مثل نظر دیگران، معیار های دیگران، باورها و اعتقاد هامون، موقعیت اجتماعیمون، دست اورد هامون و… .و برای اینکه این “نفس” رو که ما تو ذهنمون داریم رو زنده نگه داریم دائم این محاسبات رو انجام میدیم، به هر حال همه ما دوست داریم بدونیم کی هستیم. در نتیجه دائمن به اتفاقات گذشته تو ذهنمون رجوع میکنیم و اونا رو تحلیل میکنیم ببینیم کجای کاریم، البته ممکنه از روی اونا یه سری قضاوت هایی هم بکنیم راجع به دیگران که دلخوری و احساسات دیگری هم ممکنه به همراه داشته باشه.

حالا ممکنه ادم توفقط  یه موقعیت خسته کننده به این دسته از افکار تن نده ممکنه گاهی یه برهه طولانی از زندگیش (هفته ها یا ماه ها) از زندگیش رو عمدتا در توی فکر به سر ببره، ممکنه در حال تحلیل برنامه ریزی و فکر کردن به اهدافش باشه  که چون باورداره که با تغییر شرایط بیرونی میشه زندگی رو خوشایند تر کرد خوب من با این که ادم برای آیندش هدف، مسیر و برنامه داشته باشه مخالف نیستم، اتفاقن خیلی هم با این مسئله موافقم که اما  اکثرن دقت ندارن که فکر کردن، تحلیل کردن و برنامه ریزی کردن در این لحظه ممکنه موثر نباشه چون تحلیل و برنامه ریزی وقتی از همیشه موثر تره که به صورت یادداشت برداری کتبی باشه و یا با یه فرد دیگه بحث بشه. و باید تو وقتی باشه که ذهن از نهایت امادگی و ارامش برخورداره.

خوب من دسته دیگه ای به جز همین نمیبینم، البته افکار خیلی انگیزه ها و هدف های مختلفی دارن اما به نظرم همشون برمیگردن به این مسئله که ما موقعیت فعلی رو به اندازه کافی مطلوب نمیبینیم. به نظر فکر کردن به کدوم دسته از افکار بالا مطلوب تر از بودن در موقعیت و زمان فعلیمونه؟

بهتره لحظه به لحظه مسئولیت افکارمون رو به عهده بگیریم و از خودمون بپرسیم علت این که من دارم رو این مسئله فکر میکنم چیه؟ ریشه یابی کنیم و در صورت مفید نبودن دور بریزیم ومطمئن جا وزمانی که توش هستیم لذت بخش تر خواهد بود.