All Posts Tagged “انگیزه، باورها، هدف، ماموریت زندگی، ریشه داشتن وجود در عمیق ترین ادراک، منطقی بودن، مردونگی، مرد”

همیشه عمیق ترین ادراکت را زندگی کن

اگه بخوام کل مطالبی که تو این وب لاگ در موردش حرف خواهم زد رو تو یه جمله خلاصه کنم، اون یه جمله این میتونه باشه: همیشه عمیق ترین ادراکت را زندگی کن.

وقتی آرامش داری و میتونی خاطر آسوده فکر کنی، وقتی میری توی طبیعت، با زیبایی ها روبرو میشی، وقتی مراقبه میکنی و وقتی که مرگ رو نزدیک خودت لمس میکنی، اعماق دلت چه چیزی طلب میکنه؟ به چه سمتی متمایل میشه؟ از اعماق وجود خودت کی هستی؟ و به چه چیزی اعتقاد داری؟  زندگیت باید حول این  ادراک زیسته بشه، و بقیه کارها جزو کارهای متفرقه محسوب میشن. این ادراک باید با عمق هرچه بیشتر حس بشن و وجود آدم توی این ادراک ریشه کنه و این ریشه هیچ وقت قطع نشه. تا وقتی که وحشت زده ای، وقتی زندگی سخت میشه،  وقتی عشق توی وجودت خشک میشه باز بتونی به این ادراک دسترسی داشته باشی و بهشون عمل کنی. وگرنه خیلی راحت در برابر سختی ها  گم میشی و به هرسویی کشیده میشی. و یهو به خودت میای میبینی که زندگی از جلوی چشمات گذشته، پیر شدی و  دیگه نه انرژیی مونده و نه زمانی که بخوای به دنبال خواسته های قلبیت بری و هرچی ساختی و به دست آوردی از روی ترس هات بوده.

فرض کن تو گرما و آرامش خونه نشستی ، همه چی آرومه و احساس اعتماد به نفس زیادی بهت دست داده که حس میکنی دیگه وقتشه که قله دماوند رو که چند وقت هم هست  بهش فکر میکنی رو بری و فتح کنی، همینجا  برای سفرت برنامه ریزی میکنی و بهش زمان اختصاص میدی و توی تقویمت ثبت میکنی تا سر وقت مقرر بری قله، خیلی هم عالی.  تا این که یک روز قبل از روز سفرت موبایلت بهت هشدار میده که فردا برنامه صعود به قله دماوند داری و باید خودتو آماده کنی، یه درصد زیادی از آدما تو این مرحله از رفتن به سفر صرف نظر میکنن و بهونه های مختلف میارن: فردا کار دارم، وسایل ندارم، هوا خوب نیست، ایشالله هفته های دیگه، کسی نمیاد باهام، کارهای بهتری میتونم انجام بدم و … . بقیه کوله پشتیشون رو آماده میکنن و ساعتشون رو کوک میکنن تا صبح زود از خواب بیدار شن و از خونه بزنن بیرون. وقتی صبح ساعت زنگ میخوره یه سری براشون سخته از خواب بیدار شن و در همین مرحله منصرف میشن. بقیه راه میوفتن و توی راه هوا ابری میشه و باد شروع به وزیدن میکنه، یه سری تو همین مرحله برمیگردن خونه یا مسیرشون رو عوض میکنن، بقیه میرسن به پای کوه و صعودشون رو شروع میکنن، یه کمی که بالا میرن یه سری خسته میشن و بالای کوه رو نگاه میکنن و طی کردن این همه مسیر براشون غیر ممکن به نظر میاد و همونجا اطراق میکنن هرچی خوردنی آوردن میخورن و برمیگردن پایین، ولی بقیه میگن نه من میتونم برم بالا خیلی ها قبلن این مسیر رو رفتن منم میتونم برم. و به راهشون ادامه میدن، یه مقدار بالاتر که میرن هوا رقیق میشه، اکسیژن کم میشه و تنفس سخت تر میشه، یه سری تو این مرحله وحشت زده میشن و احساس میکنن دارن میمیرن و برمیگردن پایین، ولی بقیه وقتی تنگی نفس رو حس میکنن خوشحال میشن چون میفهمن که دارن به قله نزدیک میشن و این تنگی نفس طبیعیه و کشنده نیست اگه با همین ریتم به صعودشون ادامه بدن میتونن به قله برسن. در نتیجه به صعودشون ادامه میدن و سر انجام قله رو فتح میکنن.

اینجا فرقی که بین هر دسته از آدما با دسته قبلی وجود داره عمق ادراکشون مبنی بر تمایل به فتح قله دماوند توی وجودشون هست. یه سری فقط برای این میخواستن برن قله دماوند رو فتح کنن که برن عکسشو بزارن تو فیسبوک و برای بقیه پز بدن. یه  سری دیگه میخوان قله دماوند رو فتح کنن چون 5 میلیون پول وسایل کوهنوردی دادن و نمیخوان بی استفاده بمونه، یه سری دیگه میخوان قله دماون رو فتح کنن چون میخوان آماده بشن که بعدش برن اورست، یه سری هم میخوان به خودشون ثابت کنن که میتونن این کارو بکنن و یه مرد شدن… میبینید چقدر انگیزه ها میتونه با هم فرق کنه؟ خوب مسلمن اونی که میخواد فقط بره عکس بگیره بزاره فیسبوک راحت تر منصرف میشه تا اون جهانگردی که اومده ایران تا قله دماوند رو فتح کنه و میدونه که احتمال خیلی زیاد دیگه تا آخر عمر این فرصت براش تکرار نمیشه.

زندگی مثل یه طوفان میمونه که اگه شل باشی خیلی راحت توسط این طوفان از جا کنده میشی و معلوم نیست کجا فرود بیای، تنها وقتی میتونی مثل یه کوه سرجات به ایستی که بدونی واقعن چی هستی و چی میخوای.