اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیالی آسوده از دنیا بری؟ اگه یه ماه وقت داشتی چطور؟ یه سال چطور؟ 50 سال؟

این وضعیت همه ماست، هممون قراره یه روز از دنیا بریم، حالا چه دیر چه زود ولی طوری زندگی میکنیم که انگار تا ابد فرصت داریم زندگی کنیم!

99 درصد آدما شغلی که انتخاب میکنن از روی ترسه، ترس اگه یه وقت پول کافی نداشته باشن چی میشه؟ ترس از این که اگه بیکار باشن از بقیه عقب میمونن، ترس از این که اگه بیکار باشن مردم بهشون میگن بیکار و بی درد و بی عرضه، ترس از این که اگه بیکار بمونن تو خونه فکرشون رو نتونن کنترل کنن و حوصلشون سر بره و یا بد تر از اون عذاب بکشن و قسمت منطقی ذهنشون بره دنبال سوالاتی که جواب دلخوش کننده ای براش ندارن. والبته ترس ممکنه به هر شکلی ظاهر بشه، به شکل بهانه های مختلف، به شکل حس های مختلف، حتی به شکل عشق.

مثل فیلم ماتریکس میمونه اونجا که مورفیوس دو تا قرص به نئو داد یکی قرمز یکی آبی، یکیش به حقیقت ختم میشد یکیش به راحتی. ولی مسئله اینجاس این که ما دنبال حقیقت نیستیم به کنار، هیچ راحتی هم در عوضش به دست نمیاریم. چون داریم دائم به خاطر ترس هامون از چیزایی که قلبا دوست داریم فرار میکنیم.

برگردیم به خود سوال، اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟ جوری که در لحظه مرگت با آرامش چشماتو روی هم بزاری چون خیالت راحته که هرچی که در توانت بودی انجام دادی. اگه بخوای با خودت رو راست باشی و خودتو خر نکنی یافتن جواب این سوال برای خودت کار ساده ای نیست، هیچ کسی هم نمیتونه کمکی بهت بکنه تو این راه، فقط خودتی و خودت. اگه از اکثر ادما این سوالو بپرسی فقط با یه نگاه خیره جوابتو میدن، چون جوابی ندارن واقعا براش، و اگه هم داشته باشن یه چیزیه که جامعه تو گوششون کرده و مال خودشون نیست. اره درسته شاید بگی اکثر ادما لنگ در آوردن نون شبشون هستن و این چیزا مال پول دارای بی درده. ولی اگه اون آدمی که برای در آوردن نون شبش لنگه قبل از این که بره زن بگیره و بچه دار بشه (که اینم از روی ترس تخطی از عرف جامعه اس) کمی فکر میکرد در موردش آیندش اینجوری لنگ نمیشد.

تاحالا شده حوالی موقع تحویل سال نو، یا روز تولدت یه حس خیلی تلخ و افسرده واری بهت دست بده؟ فکر میکنی چرا این حس بهمون دست میده؟شاید چون وقتی به گذشتمون نگاه میکنیم، پر از خاطرات اوقاتیه که ما سرجایی که باید میبودیم نبودیم، کاری رو میکردیم که دوست نداشتیم، تو روابطی بودیم که میدونستیم سازنده نیست و آینده ای نداره و هزاران کار دیگه ای صرفا جز اتلاف وقت چیز دیگه ای برامون نبوده.

البته مشکل اینجاست که خیلی زود ما سرخودمون رو گرم میکنیم و تمام تلاشمون رو میکنیم که از این حس فرار کنم و در نطفه از بین ببریمش. ولی اگه با این حس بمونیم، بهش گوش بدیم و باهاش منطقی بحث کنیم ممکنه بهمون جواب این سوالو بده که اگه قرار بود فردا بمیریم چیکار میکردیم که با خیال آسوده از دنیا بریم، با اطمینان از این که دقیقه دقیقه عمرمون به بهترین نحو ممکن خرج شده.

شاید در لحظاتی از عمرمون لحظاتی از بیداری رو تجربه کنیم که مسیر درست بهمون الهام بشه، ولی چند درصد از آدما رو میشه امروزه تو جامعه دید که در اون مسیری که بهشون الهام شده دارن زندگی میکنن و اون الهام رو میشه تو چشاشون دید؟ خیلی کم، چرا؟ چون جامعه مدرن از بس ادما رو تحریک میکنه و وسوسه میکنه و به سمت های مختلف میکشه که واقعا گم کردن اون الهام خیلی کار ساده ایه و تا چشم به هم بزنی میبینی که نشستی پای وایبر و به یه جک لری میخندی و انگار نه انگار. به خاطر همین زندگی کردن تو مسیر درست کار سختیه، نیازمنده قدرت نه گفتنه، نه گفتن به چیزای جذاب، به چیزای شیرین، به راحتیا و زیبایی ها، همینطور به خستگی ها، نا امیدی ها و بهونه های بی وقفه ذهنمون، آیا ما مردش هستیم؟

ذهن، ذهن آگاهی و کارافرینی

لذت فکر کردن

کیا اینجا فکر کردن براشون خیلی لذت بخشه؟ من خودم یکی از اون آدمام، من دوست دارم تو ذهنم با ایده ها بازی کنم و  ازشون برداشت های مختلف بکنم، من به این خصوصیت خودم میبالیدم وفکر میکردم که یه مزیته، تا این که این خصوصیت اون روی دیگشو بهم نشون داد.

نقشه  سرزمین نیست

تاحالا شده که یه کسی بهتون یه حرفی بزنه مثلا بگه ممکنه تو شرکت فلان برات کار جور کنم و تو بشینی به یه مدت طولانی تو سرت این مسئله رو پیگیری کنی ، تصور کنی که رفتی اونجا استخدام شدی و کلی پول در آوردی و بعدش با پولش یه ماشین گرون قیمت گرفتی بعدش یه قصر و زن و بچه و …. و به عبارتی دیگه یه دنیایی تو ذهنت ساختی و کاملا فراموش کردی که اون فقط یه حرف بوده که دوستت بهت زده و احتمال خیلی زیادی وجود داره که اون کار جور نشه تا این که بعد چند وقت یهو دوستت بهت میگه آره اون کار برای تو جور نشد و یهو تو احساس کنی دنیا رو سرت خراب شده؟ اون آدم حرف خیلی بدی نزده و ظلمی بهت نکرده ولی تو احساس میکنی جنایت بزرگی در حق تو کرده چون تمام اون دنیایی که تو سرت ساخته بودی رو با خاک یکسان کرده.

یا مثلا وقتی که سرکار یا تو دانشگاه یه دختر بهت لبخند میزنه و تو یه چنین سناریویی رو تو سرت میسازی و باهاش زندگی میکنی تا این که اخر سر بعد از 6 ماه متوجه میشی که اون خانوم شوهر داره؟

یا در بیزینس فکر میکنی فلان ایده خیلی پتانسیل داری و تو سرت آیندشو ترسیم میکنی به مدت طولانی تو سرت ادامش میدی تا اینکه میری ایده رو پیاده میکنی و میبینی که اصلا اونجوری که تو فکر میکردی نبود و هیچ استقبالی از ایده تو نشد؟

اینجاست که اصطلاح این که نقشه معادل سرزمین نیست رو به کار میبرن map is not the territory ، این یعنی این که اون داستانی که ما تو ذهنمون از اون چیزی که ما فکر میکنیم واقعیته ساختیم خیلی فرق میکنه با خود واقعیت و در صورتی که مراقب افکارمون نباشیم دائما تو این دام میوفتیم که انتظار داریم دنیا (یا مردم) یه جور خاصی کار کنه و بعد که موقعش میرسه میبینم که اصلن اونجوری که ما فکر میکردیم کار نکرد و این باعث میشه که عذاب زیادی بکشیم و ضرر زیادی متحمل بشیم.

درسته که با کسب تجربه زیاد این مدلی که ما تو ذهنمون از دنیا داریم کمی دقتش بالاتر میره ولی در نهایت باز هم مدلی بیش نیست و هرگز نمیشه جایگذین خود واقعیتش کرد، متاسفانه بعضی ادما کلا تو این نقشه زندگی میکنن. و کاملا فراموش کردن که دنیای واقعی چطوریه، نه که نخوان، نه ، فقط چون مدت زیادیه که دنیای نقشه زندگی کردن دیگه فراموش کردن که این نقشه در وحله اول از کجا ساخته شده و دنیایی واقعی خارج از این نقشه وجود داره.

در نهایت ما از مارکس زیاد دانا تر نیستیم، تئوری مارکسیسم خیلی جالب بود ، و همه بهش قسم میخوردن ولی وقتی در عمل در جامعه پیادش کردن متوجه شدن که اصلا با واقعیت سازگار نیست و نه مردم ازش راضی بودن نه دولت ها.

باور های محدود کننده
یکی دیگه از راههایی که ذهن باهاش جلوی موفقیت آدم رو میگیره باور های محدود کننده است، به طور خلاصه این باور ها افکار یا ایده هایی هستند که ما به عنوان درست قبولشون کردیم و پیرو طبعیت از اونا ما خودمون رو از خیلی از موفقیت ها محروم میکنیم. حالا این باور ها الازما همشون اشتباه و غلط نیستند. باور ها یه جور میانبر برای ذهن هستند که باعث میشه در شرایط جدید از همون نتیجه گیری قبلی استفاده کنه و در انرژی و وقت خودش صرفه جویی کنه. ولی خیلی از این باور ها در همه شرایط مفید نیستند و در بعضی از شرایط این باور ها میتونن بر ضد ما عمل کنند.

باور های محدود کننده عموما در دوره کودکی انسان شکل میگیرن، سنی که آدم تو دنیا یه تازه وارده و داره یاد میگیره که تو دنیا زندگی کنه. عموما باور ها برای این به وجود میان که از جون آدم محافظت کنن، مثل: تاریکی خطرناکه، اگه از مادرم دور بشم خطرناکه و …. البته بعضی از باور های محدود کننده دیگه هستند که تو برزگسالی برای ادم به وجود میان ، این باور ها حاصل جمع بندی هایی هستند که آدم با شواهد ناکافی از تجربیات خودش یا از حرف دیگران ساخته. مثل: از اینترنت نمیشه پول در آورد، یا کار واقعی اینه که بری کارمند بشی، یا حتمن باید برم دانشگاه وگرنه ؟؟؟ میشه

نکته طلایی که اکثر مردم ازش اگاه نیستن اینه که هر باوری یه احساسی با خودش به همراه داره، یعنی باور ها یه جور ایده هایی هستند که با چسبی به نام احساس به ذهن آدم چسبیده اند و وقتی ادم تو زندگی با مسائلی روبرو میشه که به باور هاش در ارتباطه احساساتش دخیل میشن، حال بسته به این که مسئله روبرو باورش رو تایید میکنه یا رد این احساس نوعش ممکنه مثبت یا منفی باشه. هممون هم میدونیم که احساسات از یه در وارد میشن از در دیگه منطق بیرون میره به خاطر همین آگاهی از باور های محدود کنندمون کار راحتی نیست، و معمولا ما اول با اثرات مخرب اونا روبرو میشیم بعد به دنبال حلشون میریم.

باور های محدود کننه مسائل جدی هستند و ممکنه بعضی هاشون تا اخر عمر ما رو رها نکنن اگه برای از بین بردنشون دست به عمل نزنیم.

برای از بین بردن باور های محدود کننده راههای زیاده هست، یکی از مهم ترین هاش مطالعه و کسب دانشه، از اون مهم تر تست کردن باور ها در درنیای واقعی و جستجو کردن شواهد برای موثر بودن از اون هاست و از همه مهم تر ذهن آگاهیه که بعدا بهش خواهیم پرداخت.

تمام چیزی که ذهن بهش اهمیت میده

ذهن اون قسمت از مغزه که به طور خودکار دائما در حال تولید افکار و تحلیل داستان هاست، حالا شاید فکر کنیم که این مائیم که فکر میکنیم ولی واقعیت اینه که ما هیچ کنترلی روی افکارمون نداریم، و لحظه ای نمیتونیم جلوی افکارمون رو بگیریم مگر با داروی بیهوشی.

حالا این افکار چه ریشه ای دارن؟ چرا ذهن این همه فعالیت میکنه؟

انسان قبل از هر چیزی یه حیوانه، میلیون ها سال تکامل ممکن شده به خاطر این که تمام موجودات زنده 2 تا غریضه داشتن، یکی زنده موندن و دیگری تولید مثل. به خاطر همین تقریبا تمام افکار ما حول خودمون میچرخه، حول تحلیل و ضعیت گذشته خودمون و طراحی آیندمون، ذهن با تراوش این افکار سعی میکنه ما رو به سمتی میل بده که مطمئن بشه این دو نیاز انسان تامین میشه. البته مسئله ای که هست اینه که وقتی این 2 نیاز انسان تامین شد ذهن باز از فعالیت باز نمی ایسته و به تولید محتوای خودش ادامه میده، که غالبا این محتوا بی مصرف و حتی مضر هم هست. و از طرف دیگه ذهن انسان برای هدفی فراتر از زنده موندن و تولید مثل طراحی نشده و هر آرزو و هدفی که آدم فراتر از این دو داشته باشه از نظر ذهن غیر ضروریه و ذهن باهاش مخالفت میکنه. هیچ وقت ذهن ما اهمیتی نمیده که ما یه کار آفرین بشیم، از ایده های خودمون پول در بیاریم یا به رویاهامون برسیم هرگز. تنها چیزی که ذهن ما بهش اهمیت میده اینه که ما 1- نمیریم و 2- تولید مثل کنیم، و برای این کار حاضره هر قیمتی رو پرداخت کنه. به خاطر همین وقتی ما آب و نونمون تامینه ذهنمون هزاران باور محدود کننده دائما رو سر ما میریزه که ما رو از حرکت باز بداره، ویا همش حواسش پرت لذت های کوتاه مدت میشه. برای همین مهارت شناخت و رام کردن ذهن پیش نیاز موفقیت تو هر کاریه.

افکار مزاحم

چند درصد افکار شما به دردتون میخوره؟

ذهن انسان دائما تمایل داره که مشغول باشه و افکار مختلف تولید کنه ، مشکلی که وجود داره اینه که بیشتر این افکار بی مصرفن و ذهن این افکار رو تولید میکنه صرفا که بگه من هستم،  و از طرفی هرچقد فکر بیشتر مشغول باشه انرژی بیشتری از انسان گرفته میشه و انسان کمتر اراده ای از خودش داره و کمتر جای برای درک  و دریافت واقعیت دنیای بیرون  داره، چون نمیشه در آن واحد هم فکر کرد و به دنیای بیرون توجه داشت.

 

این فکرا مال کیه؟

چند در صد از افکار شما مال شماس؟ و شما آگاهانه انجامشون میدین؟ اگه یه روز بشینی و تمام چیزایی که بهشون فکر کردی رو یاد داشت کنی، شاید 100 صفحه کاغذ بیشتر بشه، حالا  اگه این 100 صفحه رو بخونی ، چقدرشو غیر ضروری میدونی؟ و  اگه 10 سال بعد اون 100 صفحه رو خونی چی؟ اونوقت چقدشو فکر میکنی مفیده؟ و لازم بوده

روش رونوشت ذهنی

وقتی افکار رو نظاره میکنیم و مینویسیم آگاهی حضور داره و انسان از خودش اراده داره وقتی انسان اراده داره آرامش وجود داره و  کنترل ذهن دست خودمونه، به خاطر همین یکی از موثر ترین روش های ساماندهی به ذهن اینه که بشینی و هر چیزی که به ذهنت میاد رو به بنویسی بدون این که لحظه ای خودتو فیلتر کنی یا برگردی عقب چیزی رو اصلاح کنی، فقط بنویسی هرچه سریعتر بهتر،

جالبه وقتی که ذهن از همیشه فعال تره بر اثر نگرانی ها  و ترس ها آدم اصلا تمایلی نداره این کارو بکنه و بشینه بنویسه، این یعنی ذهن کنترل رو به دست گرفته و البته در همین موقع ها هم هست که با نوشتن میشه تغییر های اساسی در قدرت اراده و کنترل احساسات داد.

شنوندگی

تاحالا شده با یکی در حال حرف زدن باشید و یهو ببینید که رفتید غرق تو فکرای خودتون شدید و صحبت های طرف مقابلتون رو از دست دادید؟وقتی انسان میتونه شنونده خوبی باشه که ذهن در گیر افکار خودمون نباشه

]توضیح سطوح مختلف شنوندگی [

دنیای واقعی

خواب در بیداری

تا حالا شده بشینین سر خوردن غذا و یهو به خودتون بیاین ببینین غذاتونو خوردین و تموم شده و دائما در حال فکر کردن بودین؟

بله گاهی این شرایط برای همه پیش میاد ولی بقیه اوقات چی؟ ایا در بقیه اوقات ما حواسمون جمعه؟ چند درصد از روزمون رو با حواس جمع سپری میکنیم؟

تمام ما بخش عمده ای از زندگیمون رو توی خواب سپری میکنیم حتی وقتی که فکر میکنیم بیداریم، یه نوعشو آقای XXX هفته پیش تو کارگاه شناخت استعداد مثال زد وگفت که آدما هیچ رویایی ندارن و اگر هم دارن دنبالش نمیرن و چگونه تو یه حلقه بی حاصل گیر افتادن حلقه ای شامل، تلویزیون، شبکه های اجتماعی، خرید، روابط اجتماعی غیر ضروری و هزار تا کار دیگه برای کشتن وقت.

اکثر این کارا رو آدما میکنن چون میخوان سرشون گرم یه چیزی باشه، مثل هر اعتیاد دیگه ای میمونه و دائما نیاز دارن یه چیزی سرشون رو گرم کنه بهشون یه حس خوب بده، حتی یه حس بد بده ، یه حسی بده بهشون در کل. فکر میکنید چرا اینقدر اخبار بازدید کننده داره؟ یا روزنامه حوادث؟ چون اکثر اعتیاد دارن به این حس بدی که از اخبار یا قسمت حوادث روزنامه ها میگیرن. از طرفی این آدما برای این که از اینه دنبال رویاهاشون نرفتن میخوان عذاب وجدان نگیرن دائما جذب این جور مسائل میشن که بهشون خاطر جمعی بده که دنیای جای وحشتناکیه و وضع خیلی از اون خراب تره که کسی به دنبال رو یاهاش بره.

اثر منفی شبکه های اجتماعی

کیا هستن اینجا که تو شبکه های اجتماعی عضون؟ روزی چندبار به موبایلمون یا کامپیوترمون سر میزنیم برای شبکه های اجتماعی؟

من خودم هم آدمی هستم که خیلی علاقه داشتم به شبکه های اجتماعی و هنوز هم دارم، یکی از آرزو هام اینه که ای کاش عمر انسان 2 میلیون سال بود اون وقت میتونستم با خیال راحت برم کل فید فیسبوکمو هر 10 دقیقه یه بار چک کنم، یا تمام جک های گروه های وایبرو لاین و واتساپی که توش هی منو عضو میکنن رو بخونم و برای دوستای دیگمم بفرستم، ولی متاسفانه نیست! من نهایت عمرم 90 ساله و کلا هم تا 2-3 سال آینده میدونم فرصت دارم که خودمو در مسیر رسیدن به رویاهام قرار بدم و در غیر این صورت باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کنم. نامردیه میدونم ولی قرار نیست جز این باشه.

اثر شبکه های اجتماعی به ذهن رو که بخوایم بررسی کنیم، خیلی راحت میفهمیم که شبکه های اجتماعی یکی از علت هایی که تونسته خودشو تو عموم مردم جا کنه خاصیت اعتیاد آوری و سرگرم کنندگیشه، چیزی که برای آدمای خواب بهترین ماده مخدره.

خودم تجربه کردم که وقتی در حال کار نیاز به خلاقیت و تمرکز بالایی هستم وقتی هواسم پرت شبکه های اجتماعی میشه ذهنم وارد یه وضعیتی میشه که تا بخواد برگرده به همون حالت خلاق و متمرکز خودش چند دقیقه ای زمان میبره و نیاز مند استفاده از ارادس، چون ذهن تمایل داره دوباره برگرده به سمت شبکه های اجتماعی. این مسائله رو کافیه امتحان کنید: یک بار که در حال نوشتن یه متن یا برنامه مهم هستید یا در حال خوندن یه کتاب تخصصی هستید به مدت 1 دقیقه فید فیسبوک رو چک کنید و دوباره برگردید سر کارتون، افت تمرکز و توانایی ذهنی رو خیلی راحت میتونید مشاهده کنید. علت این افت هم بمباران ذهن با موضوعات مختلفیه که تو یه آن در شبکه های اجتماعی تحویل ادم میشه و تمام این موضوعات ناخواسته ذهن رو مجبور به پردازش میکنه.

ترس و استرس

سیستم عصبی خود مختار انسان (که مسئولیت ساماندهی فعالیت های خودکار و ناخود اگاه بدن مانند ضربان قلب، گوارش و … را به عهده داره) از دو بخش تشکیل شده، یک سیستم عصبی سمپاتیک و پاراسمپاتیک، قسمت سمپاتیک مسئولیت اینو به عهده داره که در هنگام بروز خطر انسان رو در حالت آماده باش قرار بده که یا از وضعیت فرار کنه و یا بجنگه، که این عمل با ترش هورمون های آدرنالین و کورتیزول در خون توسط غدد فوق کلیوی صورت میگیره، از طرف دیگه در هنگام شرایط آرام و بی خطر سیستم عصبی پارا سمپاتیک فعال میشه و بدن انسان آروم میشه، تنش ها در بدن از بین میرن، گوارش به حالت طبیعی برمیگرده و ….

انسان در طول تاریخ تکاملش تا به اینجا همواره در شرایطی زندگی کرده که واقعا نیاز داشته بیشتر روزش رو در حالت اماده باش برای مقابله با خطر سپری کنه چون واقعا دنیا پر از خطر بوده و جنگیدن و فرار کردن بخش مهمی از فعالیت های روزمره انسان بوده، ولی در دنیای مدرن، معمولا در طول روز هیچ خطری ما رو تهدید نمیکنه، خیلی کم پیش میاد که یه موجود خطرناکی تو خیابون به دنبال ما بیوفته و ما مجبور بشیم باهاش بجنگیم و یا فرار کنیم. ولی با این حال آدمای جامعه مدرن هنوز 90 درصد عمرشون رو تو استرس سپری میکنن، استرسی که از چیزی جز افکار ما نشات نمیگیره. این استرس ممکنه مقدارش در طول روز زیاد و یا کم باشه، ولی همیشه هست، و البته اکثر آدما هم از این که در وجودشون استرس و تنش زیادی دارن حمل میکنن نا آگاهن ، و مثل پارازیت یه یخچال به علت همیشگی بودنش دیگه قابل شنیدن نیست، مگر این که یخچال رو از برق بکشی تا بفهمی واقعا هست. به نوعی بدن انسان داره همون استرس شرایط قدیم رو برای خودش توسط ذهنش بازسازی میکنه. در حالی که اگه این استرس خیلی پتانسیل ذهن و جسم انسان رو محدود میکنه و تا از بین نره انسان نمیفهمه چیو داره از خودش میگیره.

فریبی به نام مولتی تسکینگ

یه باور غلطی که در بین مردم این روزا وجود داره اینه که فکر میکنن که وقتی هم زمان روی چند مسئله با هم کار میکنن، دارن استفاده مفیدی از وقتشون میکنن، در حالی واقعیت چیزی دیگس، ذهن انسان در آن واحد فقط میتونه روی یه مسئله تمرکز کنه و وقتی رو یه مسئله تمرکز میکنه تمام منابعش رو به اون مسئله اختصاص میده، و این باعث میشه هرچی از زمان تمرکزمون روی یه مسئله بگذره آرامش بیشتری پیدا کنیم و بازدهی مغز هم افزایش پیدا کنه. ولی وقتی ما مولتی تسکینگ میکنیم ، یعنی سعی میکنیم چند تا کار رو همزمان با هم انجام بدیم، مغز فرصت پیدا نمیکنه که به حالت ایده آل عملکرد خودش برای کار روی یه مسئله برسه، و تا میخواد به اون شرایط برسه ما موضوع رو عوض میکنیم و مغز مجبور میشه از نو شروع کنه. و تنش زیادی تو مغز ایجاد بشه (که در نهایت به بدن منتقل میشه). به خاطر همین باید تا جایی که میتونیم سعی کنیم کارامون رو نوبتی و از روی برنامه انجام بدیم، هم برای آرامش و هم برای بهره وری بیشتر.

تعریف تمرکز

تمرکز به معنی حفظ یه حالت خاص ذهنیه به یه مدت مشخصی گفته میشه، پیش تر گفتیم که انسان هیچ کنترلی روی افکاری که به سراغش میاد نداره،

لحظه حال

تمام افکار انسان مربوط به گذشته یا آینده هستن، در لحظه حال هیچ فکری نمیتونه وجود داشته باشه، به محض این که در مورد چیزی که در لحظه اتفاق میوفته حرف بزنیم اون رو به گذشته یا آینده بردیم.

اراده

اراده دو مشخصه داره، یکی قدرت اراده و دیگری سطح اراده

قدرت اراده رابطه مستقیم با عمل داره، هرچی قدرت اراده بیشتر باشه فرد تمایل بیشتری داره برای این که اون کاری که میخواد رو انجام بده. از طرف دیگه سطح اراده هرچی بالاتر باشه فرد تمایل به عمل  خلاقانه تر، با دید باز تر و پخته تر داره.

قدرت اراده به انرژی ادم بستگی داره و عواطف هم رو انرژی خیلی تاثیر میزارن، عواطف مثبت به آدم انرژی میدن و عواطف منفی از انرژی آدم کم میکنن.

از طرف دیگه سطح اراده به آگاهی انسان بستگی داره یعنی میزان رهایی ذهن از افکار، حالا  این افکار میتونن افکار موقتی باشن که بر اثر مسائل مختلی زندگی به وجود میان یا افکار دائم که حالت اعتقاد و  باور به خودشون گرفتن، یعنی  هرچی ذهن از افکار و باور ها رها تر باشه سطح اراده بالاتر میره.

[نمودار سطح /قدرت اراده]

با مدیتیشن از سطوح پایین خلاص میشیم میریم سراغ سطوح بالاتر

این نوشته رو برای ارائه تو کافه کارآفرینی دانشگاه تهران نوشتم، البته خیلی خوب شد و به خاطر همین تصمیم گرفتم اینجا هم بزارمش، امیدوارم برای شما هم مفید باشه.

قدرت خشم در انگیزش انسان

خشم و استرس دو تا حس هستند که وقتی در وجود انسان موجود حاضرن باید خوشحال بود چون نشون دهنده اینه که انسان هنوز به یه چیزی اهمیت میده و این میتونه کاتالیزوری باشه برای انگیزش و به حرکت در آوردن انسان تا دست به عمل بزنه و تغییری توی دنیا ایجاد کنه.

خشم به طرز معجزه آسایی به انسان قدرت و اعتماد به نفس میده، و برعکس استرس برای مردان این حس زیاد نا خوش آیند نیست و سعی در از بین بردنش نمیکنن. هرچند که اگه هدایت نشه میتونه  زندگیشون رو در طولانی مدت به فنا بده، ولی این که خوشاینده از نظر تکاملی به این مسئله برمیگرده که چون انسان در حالت خشمگین هشیاری بیشتری پیدا میکنه و ترس و دودلی ها دروجودش کمتر میشه، احتمال زنده موندنش تو طبیعت بیشتر میشده، قدرت جنگیدنش بیشتر میشده و میتونسته بر رقباش پیروز بشه. درنتیجه در پروسه گزینش طبیعی انسان هایی که با خشم احساس راحت تری دارن زنده موندن.

خشم مثل یه چشمه  انرژی میمونه. وقتی آدم بی انگیزس و تمام روش های دیگه درتکون دادن آدم با شکست روبرو شدن میتونه به لب این چشمه بره و ازش نیرو بگیره و در راستای رسیدن به آینده بهتر ازش استفاده کنه ولی متاسفانه اکثر آدما با اعتماد به نفس کاذبی که توسط خشمگین شدن دریافت میکنن کاملا خودشون رو گم میکنن و با گرفتن تصمیمات اشتباه تمام آدمای اطرافشون رو از خودشون دور میکنن و بیشترین آسیب ها رو به خودشون میزنن. اما برعکسش اگه این انرژی در راه درست استفاده بشه میتونه درشرایط بحرانی زندگی به کمک انسان بیاد و به ادم انگیزه بده تا نهایت تلاششو بکنه و به پله های دیگه سعود کنه و به محض رسیدن به پله های بالاتر این خشم رو روی زمین بزاره و ابزار انگیزشی رو تغییر بده چون اگه تغییر نده میتونه باز کل زندگی آدم رو به سمت فنا ببره، نمونه این آدما زیادن، ادمایی که تمام زندگیشون رو توی خشم سپری میکنن، خشمی که هیچ هدف مشحصی نداره، یه لحظه از دولت شاکین یه لحظه دیگه خودشون، لحظه دیگه از وضعیت جو و … این آدما و هیچ وقت دیگه نمیتونن شادی واقعی رو تجربه کنن.

البته این منبع انرژی یه مشکلی که داره اینه که  فقط در سطح های پایین زندگی و برای رسیدن به اهداف پست و معمولا پوچ به کمک آدم میاد و به محض این که آدم به هدفش برسه انرژیش تموم میشه، مثلا ممکنه یه نفر از بابت این که پدرش بهش گفته که تو هرگز نمیتونی به جایی برسی تو زندگی خیلی عصبانی باشه  این عصبانیت بهش انگیزه بده که تو کار تمام تلاششو بکنه تا نظر پدرشو جلب کنه ولی خب به محض این رابطه بین پدر پسر خوب بشه این انگیزه از بین میره. و یا وقتی یه مردی همسرش -به خاطر بی کفایتی تو زندگی ولش میکنه میره، خشم مثل آتیش سوزان به این آدم انگیزه میده که تمام تلاششو بکنه که خودشو بالا بکشه، اما تمام این انرژی به محض این که همسرش دوباره برگرده پیشش یا یه همسر دیگه پیدا کنه فروکش میکنه و مرد بر میگرده به همون حالت تنبل قبلیش.

خشم یه شمشیر دو لبه و یا شاید چند لبس که فقط یکی از اون لبه هاش میتونه مفید واقع بشه و بقیه همگی باعث زخم خوردن خود فرد خشمگین میشن. مهم ترین فاکتوری که هر آدمی لازمه داشت باشه تا بتونه خشم براش کاربرد مفید داشته باشه آگاهیه. خیلی راحته که انسان در میون طوفان خشم، انرژی که تو بدنش ایجاد شده و افکاری که به ذهنش میرسه واقعیت رو گم کنه و آگاهیش فروکش کنه، در این حالت خیلی احتمال این که اون لبه مفید این شمیشیر به کمک انسان بیاد کم میشه. البته هرچه انسان آگاهی بالاتری داشته باشه کمتر خشم به سراغش میاد. یعنی هر چه انسان از نظر آگاهی رشد بیشتری پیدا میکنه مسائل کمتر و کمتری پیدا میشن که میتونن اونو عصبانی کنن و تو این حالته که خشم مقدس میشه و باید قدرشو دونست. ولی حتی تو این حالت هم نباید اجازه داد که خشم تو وجود انسان زیاد باقی بمونه چون هرچه طولانی تر بشه احتمال گمراه شدن آدم بیشتر میشه.

خشم میتونه الهام بخش بزرگی در خلق هنر باشه، به عنوان مثال موسیقی متال یه سبک هنریه که بر پایه ابراز خشم شکل گرفته. تمام تاثیرات مثبت و منفی خشم رو تو آثار و سرنوشت هنرمندای مختلف این سبک میشه مشاهده کرد. البته بعضی از این آثار هنری آنقدر خوب ساخته شدن که میتونن به عنوان یه ابزار هم استفاده بشن که خشم رو در دل ادم زنده کنن خشمی که توی دله و همراه با عشق و دلسوزی نسبت به خود و تمام آدمیته.

این فکرا مال کیه؟

یه طرز فکری که همیشه توی روانشناسی، فلسفه و متون معنوی به طور کلی وجود داره اینه که افکار عضوی از اگاهی ما هستن که خارج از اراده ما میان و خارج از اراده ما میرن. و برای یافتن آرامش نباید در افکارمان فرو بریم و هویتی بر مبنای اونا به خود بگیریم چون واقعی نیستن. باید سعی کنیم همیشه بیدار باشیم چون وقتی در حال فکر کردن هستیم همانند اینه که خوابیم. خوب اینا همه درسته تا حدودی اما اگه کمی دقیق تر بشیم تو این مسئله به این میرسیم که کسی که فکر میکنه ما هستیم (همونطور که دکارت هم میگه Cogito ergo sum) و افکار چیزی هستن که ما به انتخاب خودمون اونا رو خلق میکنیم و نباید تقصیر رو به گردن ذهن انداخت، این ما هستیم شروع به پردازش اونا تو ذهنمون میکنیم چون نتیجش برامون مهمه . در هر حال ما که جایی نرفتیم ما همیشه هستیم پس وقتی به افکار دامن میزنیم باز هم کسی که به افکار دامن میزنه خودمونه، بهتره  علت این که فکر کردن رو اکثرن به بودن در جایی که هستیم، در زمانی که هستیم ترجیح میدیم رو باید از خودمون جویا بشیم. حالا چرا فکر میکنیم؟ من وقتی بررسی میکنم میبینم عمومن علت افکاری که ادم وقت خودشو در پردازشش صرف میکنه چیزی نیست جز این که فکر میکنیم:

موقعیت فعلی به اندازه کافی مطلوب نیست

فکر کردن ممکنه تبدیل بشه به یه نو ع سرگرمی برای فرار از واقعیت روبرومون، چون واقعیت روبرومون به اندازه کافی مطلوب نیست، مثلن سرکار ممکنه کارمون برامون خسته کننده شده باشه و تکراری و یا حتی سخت، انسان چون موجودی خیلی راحت طلبه تو این شرایط تصمیم میگیره  که سر خودشو با فکر کردن گرم کنه.

ممکنه عادت کرده باشیم به سنجیدن خودمون با استفاده از مفاهیم مجازی . درنتیجه وجود ما تبدیل میشه به یه سلسله محاسباتی که متغیر های ورودیش چیزایی هستن مثل نظر دیگران، معیار های دیگران، باورها و اعتقاد هامون، موقعیت اجتماعیمون، دست اورد هامون و… .و برای اینکه این “نفس” رو که ما تو ذهنمون داریم رو زنده نگه داریم دائم این محاسبات رو انجام میدیم، به هر حال همه ما دوست داریم بدونیم کی هستیم. در نتیجه دائمن به اتفاقات گذشته تو ذهنمون رجوع میکنیم و اونا رو تحلیل میکنیم ببینیم کجای کاریم، البته ممکنه از روی اونا یه سری قضاوت هایی هم بکنیم راجع به دیگران که دلخوری و احساسات دیگری هم ممکنه به همراه داشته باشه.

حالا ممکنه ادم توفقط  یه موقعیت خسته کننده به این دسته از افکار تن نده ممکنه گاهی یه برهه طولانی از زندگیش (هفته ها یا ماه ها) از زندگیش رو عمدتا در توی فکر به سر ببره، ممکنه در حال تحلیل برنامه ریزی و فکر کردن به اهدافش باشه  که چون باورداره که با تغییر شرایط بیرونی میشه زندگی رو خوشایند تر کرد خوب من با این که ادم برای آیندش هدف، مسیر و برنامه داشته باشه مخالف نیستم، اتفاقن خیلی هم با این مسئله موافقم که اما  اکثرن دقت ندارن که فکر کردن، تحلیل کردن و برنامه ریزی کردن در این لحظه ممکنه موثر نباشه چون تحلیل و برنامه ریزی وقتی از همیشه موثر تره که به صورت یادداشت برداری کتبی باشه و یا با یه فرد دیگه بحث بشه. و باید تو وقتی باشه که ذهن از نهایت امادگی و ارامش برخورداره.

خوب من دسته دیگه ای به جز همین نمیبینم، البته افکار خیلی انگیزه ها و هدف های مختلفی دارن اما به نظرم همشون برمیگردن به این مسئله که ما موقعیت فعلی رو به اندازه کافی مطلوب نمیبینیم. به نظر فکر کردن به کدوم دسته از افکار بالا مطلوب تر از بودن در موقعیت و زمان فعلیمونه؟

بهتره لحظه به لحظه مسئولیت افکارمون رو به عهده بگیریم و از خودمون بپرسیم علت این که من دارم رو این مسئله فکر میکنم چیه؟ ریشه یابی کنیم و در صورت مفید نبودن دور بریزیم ومطمئن جا وزمانی که توش هستیم لذت بخش تر خواهد بود.

 

روش رونوشت ذهنی

برای همه پیش میاد وقتایی که ذهن پر از گزینه های مختلف میشه، وقایع بیرون یه چیز میگه، ذهن آدم یه چیز دیگه و عواطف هم سعی در انحراف بیشتر ذهن آدم میکنن و فکر کردن درست حسابی و حل مسئله برای برای آدم تقریبا غیر ممکن میشه. هر چی آدم بیشتر تلاش میکنه اضطرابش بیشتر میشه و تو یه حلقه ای گیر میفته که برای بیرون اومدن ازش راهی به نظر نمیرسه.
البته ممکنه خیلی با اعتماد به نفس بدونی که چیکار باید بکنی ولی این کاری که خیلی هم دوست داری انجامش بدی در واقع یه تصمیم عاطفی یا به اصطلاح واکنش دفاعی غریضی باشه. حال ممکنه این میل یه صدای درونی باشه که بگه تو نمیتونی تسلیم شو، ممکنه بگه عصبانیتتو تخلیه کن روی یه آدم دیگه، یا ممکنه بهت بگه وقتو انرژیت رو بزاری روی کاری که صرفا برای جلب نظر دیگرانه و هیچ سودی برای خودت نداره. اگه آدم با تجربه باشه از علائمش متوجه میشه و دست به عمل نمیزنه ولی اگه بی تجربه باشه از روی این میل عمل میکنه و پشیمونی به بار میاد.
حالا تو این مواقع چه میشه کرد؟ یکی از راهها اینه که آدم با ادم های دیگه مشورت کنه، ولی احتمال زیادی وجود داره که فرد مورد اطمینانی در دسترس نباشه، و اگر هم باشه غرور آدم تو یه شرایطی بهش اجازه نده که با کسی مشورت کنه. توی فلسفه شرقی یه مفهموی وجود داره به اسم استاد درونی، یعنی تقریبا در تمام مسائل خود آدم جواب مسئلش رو میدونه فقط باید شرایط رو فراهم کنه که پاسخ راهشو به ببرون پیدا کنه. روش رونوشت ذهنی دقیقا همین کارو میکنه، با استفاده از این روش در واقع آدم داره با استاد درونی خودش مشورت میکنه.
رو نوشت ذهنی یعنی نگاه انداختن به محتویات ذهن و نوشتن تمام محتویات اون روی کاغذ دقیقا همونجوری که هست بدون هیچ گونه تغییر. برای این کار بهتره که ابتدا از احساسات درون بدن شروع کرد و از خومون بپرسیم که الان چه حسی دارم؟ اون حس رو روی کاغذ بنویسیم. بعد علت هایی که ذهن برای تولید این حس در خودش داره رو بنویسیم. بعد از این کار یه مقدار فاصله ایجاد میشه و حس اونقد مثل قبل ناخوشایند نخواهد بود. گاهی اوقات هست که هیچ عملی یا نتیجه گیری نیاز نیست، فقط با نگاه انداختن به منبع عواطف مشخص میشه که مسئله مهمی نیست و اصلا دلیلی نداره به خاطرش حس بدی داشته باشی و گاهی هم هست که واقعن یه کاری هست که باید انجام داده بشه، یه کاری که ازش ترس داری و باید باهاش روبرو بشی که خوب جارش هم چیزی نیست جز روبرو شدن با اون ترس.
اسم این روش رو من از خودم در اوردم ولی این روش از قدیم توسط روان شناس ها برای برطرف کردن اضطراب توصیه شده. یکی از علت های موثر بودن این روش اینه که وقتی آدم مطلبی رو مینویسه نیمکره جپ مغز فعال میشه که مربوط به تفکر منطقیه و موجب میشه آدم به طور منطقی و واقع بینانه به مسئله نگاه کنه.
مشکلات عنصر غیر قابل اجتناب در مسیر رسیدن به تمام اهداف آدمیه و بدون پشت سر گذاشتن مشکلات تقریبا هیچ هدف با ارزشی قابل دستیابی نیست. و اتفاقن دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات هم هست که موجب رشد انسان میشه. طبیعیه که در مواجهه با اکثر مشکلات آدم بترسه، مضطرب بشه و یا نگران بشه و یه سری هم تمایلات به دنبال این عواطف بیان. ولی تنها با تامل کردن و تفکر واقع بینانه پشت سر گذاشتن مشکلات ممکن میشه. روش رونوشت ذهنی هم یه ابزار موثر دقیقا برای همین کاره.
یکی از فرق های انسان نابالغ و انسان بالغ دقیقا تو همینه که انسان بالغ در هنگام مواجهه با مشکلات میدونه که نباید به تمایلات عاطفیش در این شرایط اعتماد کنه و به خاطر همین میشینه و تامل میکنه، در حالی که انسان نابالغ به خاطر عدم آگاهی از روی تمایلات عاطفیش دست به عمل میزنه. به خاطر همین یکی از بزرگترین عاداتی که انسان در رویه بلوغش باید در خودش پرورش بده تغییر واکنش پیش فرضش هنگام مواجهه با مشکلات از عمل از روی عواطف، به تحلیل واقع بینانه شرایطه.

آشنایی با عواطف

شاید شنیده باشید که میگن مغز انسان دو نیم کره داره: چپ و راست، نیمکره چپ قسمت منطقی مغزه و نیمکره راست قسمت عاطفی و از این رو انسان نصف عاطفی و نصف منطقیه، درسته؟ خیر! غلطه! انسان خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنه عاطفیه و این اوضاع در میهن عزیزمون ایران خیلی شدید تره، ما ایرانیا به خاطر نحوه آموزشی که میبینیم آگاهی خیلی کمی راجع به احساساتمون داریم و بارها در تاریخ اثبات کردیم که یکی از احساساتی ترین ملت ها هستیم، از ورزشمون گرفته تا سیاسیت و اخلاق فردیمون سراسر افسارش در دست احساساته.
در کل نسبت تاثیر عقل و احساس در درک و تصمیم گیری و رفتار انسان امروز به طرز ناجوانمردانه ای به نفعه احساسه! کل صنعت تبلیغات بر مبنای احساساتی بودن انسان بنا شده تا با تزریق احساسات خوش انسان رو به انتخاب محصول خودشون متمایل کنند. برای این که علت احساسی بودن انسان رو بفهمیم خوبه که یه اطلاعاتی راجع به مغز انسان کسب کنیم.
مغز انسان سه لایه داره که طی دوره های تکاملی شکل گرفته، لایه اول که در مرکز وجود داره مغز خزندگان نام داره که با خزندگان و حشرات مشترکه، این قسمت از مغز غرایض و مکانیزم های نا خود آگاه انسان رو کنترل میکنه، مثل ضربان قلب، سیستم گوارش، تعادل، حرکت، تنفس، و … این لایه از مغز 500 میلیون سال پیش همزمان با تکامل آبزیان و به وجود اومدن ماهیها به وجود اومد و به ماهی حس گرسنگی داد تا غذا پیدا کنه، میل جنسی داد تا جفت پیدا کنه و در دریا جونشو نجات بده.
لایه دوم که مغز احساسی هم نامیده میشه لایه اول رو در بر گرفته و در انسان با حیوانات پستاندار مشترکه. عواطف و احساسات آدم از این قسمت مغز نشات گرفته میشه، و مکانیزم هایی مثل قضاوت در مورد ارزش چیز ها هم مربوط به این قسمت از مغزه. این لایه حدود 150 میلیون سال پیش در پستانداران کوچیک به وجود اومد و بهشون احساس داد، به عنوان مثال، باعث شد گربه ماده نسبت به بچه خودش حس مادری داشته باشه و ازش مراقبت کنه، و گربه نر نسبت به خانواده خودش احساس مسئولیت کنه و ازشون در برابر مهاجما دفاع کنه. در حالی که یه ماهی چنین احساسی نداره و تخم ها و بچه های خودش رو هم میخوره. یه گربه هیچ وقت نمیدونه چرا از بچه های خودش مراقبت میکنه چون فکر نمیتونه بکنه ولی حسی که داره اونو به این کار هدایت میکنه و درنتیجه بهش کمک میکنه که نسل خودشو زنده نگه داره.
لایه سوم لایه مغز انسانی (cerebral cortex) نام داره و به جز انسان فقط در برخی از میمون ها وجود داره. این لایه، لایه بیرونی مغزه و ضخامتی در حدود 4 میلیمتر داره و مسئولیت مکانیزم هایی مانند تصمیم گیری، برنامه ریزی، صحبت کردن ، تفکر انتزاعی ، تصور و آگاهی رو به عهده داره. این لایه به نسبت بقیه عمر کوتاهی داره و کمتر از 10 میلیون ساله که بوجود اومده.

منشا عواطف
چی میشه که یه احساس در انسان به وجود میاد؟
همه عواطف از ارزش های انسان نشات گرفته میشن که این ارزش ها هم در نهایت دو ریشه دارن: زنده ماندن و تولید مثل کردن. مثلا وقتی یه شکلات به یه کودک بدی خوشحال میشه و یا وقتی شکلاتشو ازش بگیری ناراحت میشه.
در اغلب اوقات تمام اتفاقاتی که در بیرون انسان میوفته قبل از این که به عواطف تبدیل بشن توسط لایه بیرونی مغز تحلیل میشن. از این رو عواطف به نوعی پاسخ جسم به افکار هستن و به صورت هورمون ها و مواد شیمیایی دربدن ظاهر میشن.
ولی بعضی از عواطف از واکنش مستقیم لایه میانی مغز به اتفاقات بیرون ناشی میشن که اون اتفاقات هم به ارزش های انسان مربوط میشن، در این اتفاقات لایه منطقی مغز فرصت تحلیل و قضاوت پیدا نمیکنه و یا ممکنه فرد عادت کرده باشه که فقط از یک دید به بعضی مسائل نگاه کنه و زحمت فکر کردن در مورد اون مسئله رو به خودش نده، و یا ممکنه روی مسائلی حساسیت پیدا کرد باشه نسبت به اون قضیه واکنش عاطفی نا خود آگاهی نشون بده بدون اینکه فکر کنن. انسان خیلی راحت شرطی میشه.
عواطف میتونن کاملا منشا درونی هم داشته باشن، وقتی یک فکر به ذهن ما میاد که به ارزش های ما مربوط باشه یه واکنش احساسی با خودش به همراه خواهد داشت، به عنوان مثال ممکنه تو خونه نشسته باشی و یهو این فکر به ذهنت برسه که “نکنه دیروز که فلانی به من حرف الف رو زد منظورش ب بوده؟ و در نتیجه من آدم ج (صفت بد) باشم؟” که احساس نا خوشایندی رو به همراه داره، و یا یک فکر مثبت مثل: “آخ جون فردا بازی فوتبال ایرانه و قراره با دوستا بشینیم و بازی رو ببینیم” که احساس خوبی به همراه داره.

عواطف مثبت و منفی
عواطف مثبت عواطفی هستند که به انسان انرژی میدن و انسان رو زنده تر میکنن، هرچه این میزان انرژی بیشتر باشه عواطف مثبت ترن، عواطف منفی برعکس اون عواطفی هستن که انرژی ادم رو میگیرن و انسان رو مرده تر میکنن، عواطف مثبت تماما به عشق شبیه هستن و عواطف منفی به ترس.
تمام عواطف بر طرز فکر آدم و نحوه برداشت واقعیت توسط ذهن آدم تاثیر گذار هستن. انسان با وضعیت عاطفی مثبت بهتر میتونه واقعیت رو اونجور که هست ببینه و هرچه آدم از نظر عاطفی منفی تر میشه بیشتر تو دنیای مجازی افکار غرق میشه و درکش از واقعیت کمتر میشه.
طیف عواطف انسان به ترتیب از مثبت ترین تا منفی ترین به صورت زیر هستند:
1 . مسرت/قدردارنی/آزادی/عشق
2 . شور
3 . اشتیاق/شادی
4 . باور/انتظار مثبت
5 . خوش بینی
6 . امیدواری
7 . قناعت
8 . ملالت
9 . بد بینی
10. نا توانی/آزردگی/بی صبری
11. درهم شکستن
12. نا امیدی
13. شک
14. نگرانی
15. سرزنش
16. دلسردی
17. عصبانیت
18. انتقام
19. نفرت/غضب
20. حسادت
21. نا امنی/گناه/بی ارزش بودن
22. ترس/غم/افسردگی/یأس/ناتوانی
هیچ آدمی به طور دائم روی یه نقطه از طیف عواطف ثابت باقی نمیمونه و معمولا عواطف گذرا و موقتی هستن، اما هر فردی یه نسخه سکون داره که میانگین عواطفی که تجربه میکنه به اون نقطه میل میکنه مثلا بعضی افراد برون گرا و پر انرژی هستن، اکثر اوقات شاد هستن ولی خوب ممکنه گاهی عصبانی بشن، بترسن و یا گریه کنن ولی در کل باز انسان های شادی محسوب میشن. بعضی ها هم ممکنه افسرده باشن ولی برن توی یه عروسی بهشون خوش بگذره و لحظات شادی رو تجربه کنن ولی اگه دوباره به حال خودشون رها بشن به همون حس افسردگی خودشون برمیگردن.
همیشه باید سعیمون این باشه که تو زندگی موقعیت خودمون رو توی طیف عواطف بالاتر ببریم، با آدم هایی وقت بگذرونیم که از نظر موقعیت روی طیف عواطف از ما پایین تر نباشن. این مسئله یکی از مهمترین مسئولیت هاییه که هر فردی تو زندگی باید به عهده بگیره تا بتونه جسم و روان سالمی داشته باشه. همونطور که عقل سلیم حکم میکنه، بارها از نظر علمی هم ثابت شده که عواطف مثبت علاوه بر روان برای جسم انسان بسیار مفید هستن، باعث میشن سیستم ایمینی بدن قوی تر عمل کنه، انسان پر انرژی تر باشه و راحت تر به اهدافش توی زندگی برسه در حالی که زندگی رو برای خودش و اطرافیانش هم سخت نکنه.

بعد زمانی عواطف
بعضی از عواطف فقط هنگامی که ذهن به گذشته و یا آینده سفر میکنه میتونن حضور داشته باشن، و برخی از عواطف هم در لحظه حال فقط میتونن حضور داشته باشن. به عنوان مثال نگرانی، ترس و اضطراب به آینده مربوط شده و عواطفی مانند، افسردگی، نا امیدی، غم و اندوه به گذشته مربوط میشن، عواطفی مانند اعتماد به نفس، شادی، عشق و عصبانیت نیز در لحظه حال وجود دارن.

ارتباط انسان ها با وضعیت عاطفی مشترک
یکی از فواید اطلاع داشتن از طیف عواطف اینه که میتونیم با کمک اون دیگران رو هدایت کنیم. یکی از قوانینی که در مورد عواطف انسان وجود داره اینه که انسان ها با حس مشترک میتونن با هم ارتباط برقرار کنن و جذب هم بشن، چون طرز فکرشون به هم شبیهه و میتونن به زبون هم صحبت کنن. و از طرف دیگه آدم ها به سختی میتونن انسان های با عواطف خیلی بالاتر یا پایین تر از خودشون روی طیف عواطف رو درک کنن. ولی بعد از این که با یکی گرم ارتباط شدن میتونن با هم در حین مکالمه به عواطف مثبت تر یا منفی تر سعود کنن، این قانون قدرت همدلی رو ثابت میکنه.
مثلن وقتی کسی عصبانیه نمیتونی با شادی باهاش صحبت کنی و انتظار داشته باشی حرفت روش تاثیری بزاره، یا مثلن هیچ وقت نمیبینی یه آدم دپرس بره با یه آدم شاد گرم صحبت بشه، چون بزودی اون آدم شاد این انرژی منفی رو حس میکنه و با عذر خواهی یا یه بهونه میزاره میره.
حال با دونستن این قانون میفهمیم که برای این که واقعن حرفمون روی کسی تاثیر بزاره باید با حس خودش باهاش وارد مکالمه بشیم و وقتی تونستیم ارتباط با فرد مقابلمون برقرار کنیم میتونیم اون فرد رو از نظر احساسی هدایت کنیم به سمت عواطف بالاتر و بهش حس مثبتی بدیم تا بتونه واقعیت رو بهتر ببینه و منظورمون رو بهش منتقل کنیم.
فرض کنید یکی از دوستاتون خیلی ناراحته و تو خیلی شاد و پر انرژی هستی و میخوای باهاش صحبت کنی اگه باهاش سعی کنی با همین حس صحبت کنی و شوخی کنی و بخندی میبینی که اون نمیتونه توی مکالمه تورو همراهی کنه و با دادن جواب هایی کوتاه به سوالای تو دوباره به دنیای خودش برمیگرده ولی با استفاده از این قانون میتونی با حس خودش وارد صحبت بشی تو هم ناراحت باشی، با همین حس باهاش صحبت کنی و علت ناراحتیش رو جویا بشی، بعد از اندکی صحبت میبینی که گرم صحبت شدین و حالا تو میتونی پله پله اون رو از این حس دربیاری به سمت شادی هدایتش کنی. مطمئنن دوستت از بابت این کار ازت ممنون خواهد بود. این کار کاریه که روانشانسا برای مشاوره دادن به بیماراشون انجام میدن و البته خیلی از ادما خودشون این کارو بلدن و انجام میدن بدون این که از کسی یاد گرفته باشن.

مدیریت عواطف خود
هوش عاطفی توانایی انسان در اگاهی از وضعیت عاطفی خودش ،گرفتن تصمیم صحیح در وضعیت عاطفی و بالابردن وضعیت عاطفی خودش به سمت عواطف مثبته. بعضیا استعداد خوبی تو این زمینه دارن و از کودکی توانایی بالایی در مدیریت احساسات خودشون دارن ولی برای بقیه نباید نا امید باشن چون هوش عاطفی با یادگیری و تمرین برای همه ادما قابل افزایشه.
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که آدما در مواجهه با احساسات انجام میدن، سعی در توجیه احساساتشون و به عبارت دیگه باور کردن صدای ذهنشون به عنوان واقعیته. همونطور که قبلن گفتم هرچه ادم احساس منفی تری داره تماسش با واقعیت کمرنگ تر میشه و نمیتونه واقعیت رو اونطور که هست ببینه به خاطر همین مثلن وقتی یه ادم از دست کسی عصبانیه ممکنه هزار تا دلیل توی ذهنش پیدا کنه که چرا اون فرد یه آدم بده، ویا وقتی یه آدم دپرسه میتونه هزار تا دلیل توی ذهنش پیدا کنه که چرا تو این زندگی نمیشه به هیچ جایی رسید و دنیا چقد بی رحمه و …
تمام این افکار برای انسان توی اون حالت احساسی خاص خیلی منطقی و درست به نظر میرسه و به خاطر همین اکثرن این اشتباه رو میکنن و اون رو به عنوان واقعیت باور میکنن، در حالی که این واقعیت نیست، فقط یه احساسه.
کار درستی که میشه در مواجهه به احساسات کرد اینه که اونا رو مستقیما حس کنیم ، بدون گذروندن از فیلتر افکار، بدون قضاوت یا برچسب زدن به عنوان خوب یا بد، بدون سرزنش خود و دیگران به خاطر اونها و از همه مهمتر این که هرگز سعی نکنیم احساساتمون رو نفی کنیم یا ازشون فرار کنیم. وقتی انسان از عواطفش فرار میکنه اونها تبدیل به نقاط ضعف و حساسیت ادم میشن و ممکنه خیلی انسان رو از زندگی عقب بندازن. باید به عواطف اجازه داد تا کار خودشونو تو بدن انجام بدن و بیرون برن، وقتی انسان شروع میکنه به توجیح و قضاوت عواطفش این توجیح عواطف دیگه ای رو به احساسات بدن اضافه میکنه و باعث میشه یه گره کوری به وجود بیاد که حل کردنش سخت تر از قبل باشه. آدم دیگه نمیدونه عصبانیه، ناراحته یا ترسیده ؟ و گمراه تر از قبل میشه.
البته منظور من این نیست که هرگز احساساتمون رو تحلیل نکنیم و به پیامشون گوش ندیم، البته که هر احساسی یه پیامی برای انسان داره ولی واقعیت اون پیام وقتی ذهن انسان به اون احساس آلودس مشخص نیست فقط وقتی ذهن در آرامش کامله میتونی برگردی و به موضوع فکر کنی و نتیجه درست بگیری. به عنوان مثال وقتی به یکی کمک میکنی و بعدش از اینکه طرف در مقابلش کاری برای تو نکرد ناراحت میشی تو اون لحظه ممکنه احساست بهت بگه که طرف آدم بدیه و یا من لایق نیستم در حالی که پیامی که این ناراحتی برات داشته این بوده که نباید وقتی به کسی کمک میکنی انتظار برگشت چیزی داشته باشی و تنها پاداشی که میجویی باید همین عمل کمک کردن خودت به دیگران باشه نه چیز دیگه. که البته درک چنین چیزی وقتی هنوز احساسات تو جسم آدمه سخت تره.
خوب فکر میکنم تا اینجا کافی باشه، بعد ها در مورد احساسات خیلی بیشتر خواهم نوشتم و موضوعاتی که تو این نوشته بهشون نوک زدمو بیشتر خواهم شکافت.
حقیقت یارتان.

درس های من از کتاب “روشنگری معنوی، نفرین شده ترین چیز”

دو هفته اخیر مشغول خوندن کتاب Spiritual Enlightenment, The Damnedest Thing نوشته Jed Mckenna بودم، این کتاب به روش خودش روشنگری معنوی رو توضیح میده و دیدگاهش نسبت به این موضوع  خیلی به کارآمد بودن تکیه داره و با بقیه فرق میکنه.
درس هایی که من از دور اول خوندن این کتاب گرفتم رو اینجا برای یاد آوری خودم نوشتم، مطمئنن این کتاب خیلی حرفای بیشتری برای گفتن داره و باید سرفرصت یکبار دیگه از بخونمش که مطالب حسابی برام جا بیوفته:

روشنگری معنوی، نفرین شده ترین چیز

index

انسان موجودی عمدتا عاطفیه و ترس احساس غالب در تمام انسانهاست.

تمام ترس ها از یک ترس ناشی میشن و اون هم ترس از نیستی نفسه.
طرز فکر ادما و در واقع یکی از بزرگترین محرکشون تو زندگی این برداشته که یه چیزی غلطه و من میتونم درستش کنم یا میشه درستش کرد ویا ای کاش میشد درستش کرد و یا چرا غلطه؟ و …. در حالی که هیچ چیز غلطی تو این دنیا وجود نداره، در واقع هیچ چیز غلطی نمیتونه وجود داشته باشه، همه چیز دقیقن همونجوری هست که باید باشه.
اکثر قریب به اتفاق اساتید معنوی دنیا راه هایی رو برای رسیدن به روشنگری توصیه میکنن که موثر نیست  به روشنگری ختم نمیشه، به خاطر همین هم هست که اگر مابین شاگرداشون جستجو کنیم ادمی رو پیدا نمیکنیم که به روشنگری رسیده باشه، علت هم ممکنه این باشه که این اساتید دمبال سود خودشون هستن و یا واقعن نمیدونن چطور انسان به این مرحله میرسه و یا این که ممکنه خودشون هم به روشنگری نرسیده باشن ، و چیز دیگه ای مثل تجربیات عرفانی رو با روشنگری معنوی به اشتباه گرفته باشن.

زندگی یه خوابه و اکثر انسان ها در وضعیت خواب به سر میبرند و از حقیقت خبری ندارند، وقتی انسان به روشنگری میرسه برای همیشه از این خواب بیدار میشه و حقیقت رو درک میکنه و دیگر هیچ راه بازگشتی براش وجود نخواهد داشت
فرض کن یه سینما وجود داره که ادما جلوش نشستن و فیلم داره براشون پخش میشه، این آدما به صندلی زنجیر شدن و نمیتونن جای دیگه ای رو ببینن، تماشاچیان محکومن که تمام عمر  این فیلم رو ببینن و به خاطر همین تصور میکنن تمام حقیقت همینه، روشنگری معنوی فرآیند باز کردن این زنجیر ها، و خروج از سالن این سینماست.
روشنگری چیزی نیست که انسان به انتخاب خودش بهش برسه بلکه اتفاقیه که براش میوفته، مثل تصادف کردن با یک اتوبوس.

برای رسیدن به روشنگری صرفا اطاعت از حرفهای آدم های بیدار شده موثر نیست، بلکه جستن آنچه انها جستجو کردن و طی کردن مسیری که اونها طی کردن بهترین راهه. مثلا پیروی از دین بودا به بیداری ختم نمیشه، اما تفکر و جستجوی حقیقت همانطور که بودا دنبالش بود میتونه نتیجه بخش باشه.

اکثر آموزه های معنوی مثل، عدم وابستگی و یا عدم قضاوت و… که به عنوان پیش زمینه های رسیدن به حقیقت توصیه میشن در واقع از اثرات رسیدن به حقیقت هستند، یعنی وقتی انسان به روشنگری معنوی برسه تمام این ویژگی ها در او ظاهر میشه، به خاطر همین انسان اول باید دنبال رسیدن به حقیقت باشه به جای پیروی از اموزه های معنوی (Wake up first!)
تمام آموزه های معنوی رو اگه بخوای خلاصه کنی در نهایت همشون یکی میشن، چون همشون یه مطلب رو بیان میکنن، مطلبی که مستقیمن قابل بیان نیست و فقط میشه گفت چی نیست و یا شبیه چی است ولی مستقیمن نمیشه گفت چیست، چون چیزی در واقع نیست.
فرایند روشنگری فرآیند کسب اعتقادات و باورهای جدید نیست، بلکه فرآیند شک کردن به تمام دانایی ها آدم و فراموش کردن اونا و تفکر دوباره به این موضوعه که «حقیقت چیه؟» و «چه چیزی رو به یقین میتونم بگم درسته؟». فکر کردن تا رسیدن به پاسخ این سوالات، فرآیند توصیه شده در این کتاب برای رسیدن به روشنگریه.

نفس واقعی انسان، نبود نفس انسانه، اگه بخوای لایه لایه نفس های دروغی انسان رو که از باور ها، افکار و عواطف تشکیل شدن رو از انسان جدا کنی در نهایت میبینی که درونش هیچ چیزی نیست، مثل یه پیاز که فقط از لایه تشکیل شده و هسته ای نداره.

احساس شرم وقتی تو یه فرد بوجود میاد که این پوچی رو در خود میبینه ولی فکر میکنه که بقیه از این پوچی برخوردار نیستن.

فرآیند بیداری یه مسیرشادی بخش و لذت بخش نیست، رسیدن به روشنگری معنوی هزینه ای داره که پرداخت این هزینه با درد، نا امیدی، افسردگی و یا حتی دیوانگی ممکنه معادل باشه، اکثر آموزه های معنوی حال حاضر دنیا چون میخوان از این درد اجتناب کنن به روشنگری واقعی نمیرسن.

همیشه عمیق ترین ادراکت را زندگی کن

اگه بخوام کل مطالبی که تو این وب لاگ در موردش حرف خواهم زد رو تو یه جمله خلاصه کنم، اون یه جمله این میتونه باشه: همیشه عمیق ترین ادراکت را زندگی کن.

وقتی آرامش داری و میتونی خاطر آسوده فکر کنی، وقتی میری توی طبیعت، با زیبایی ها روبرو میشی، وقتی مراقبه میکنی و وقتی که مرگ رو نزدیک خودت لمس میکنی، اعماق دلت چه چیزی طلب میکنه؟ به چه سمتی متمایل میشه؟ از اعماق وجود خودت کی هستی؟ و به چه چیزی اعتقاد داری؟  زندگیت باید حول این  ادراک زیسته بشه، و بقیه کارها جزو کارهای متفرقه محسوب میشن. این ادراک باید با عمق هرچه بیشتر حس بشن و وجود آدم توی این ادراک ریشه کنه و این ریشه هیچ وقت قطع نشه. تا وقتی که وحشت زده ای، وقتی زندگی سخت میشه،  وقتی عشق توی وجودت خشک میشه باز بتونی به این ادراک دسترسی داشته باشی و بهشون عمل کنی. وگرنه خیلی راحت در برابر سختی ها  گم میشی و به هرسویی کشیده میشی. و یهو به خودت میای میبینی که زندگی از جلوی چشمات گذشته، پیر شدی و  دیگه نه انرژیی مونده و نه زمانی که بخوای به دنبال خواسته های قلبیت بری و هرچی ساختی و به دست آوردی از روی ترس هات بوده.

فرض کن تو گرما و آرامش خونه نشستی ، همه چی آرومه و احساس اعتماد به نفس زیادی بهت دست داده که حس میکنی دیگه وقتشه که قله دماوند رو که چند وقت هم هست  بهش فکر میکنی رو بری و فتح کنی، همینجا  برای سفرت برنامه ریزی میکنی و بهش زمان اختصاص میدی و توی تقویمت ثبت میکنی تا سر وقت مقرر بری قله، خیلی هم عالی.  تا این که یک روز قبل از روز سفرت موبایلت بهت هشدار میده که فردا برنامه صعود به قله دماوند داری و باید خودتو آماده کنی، یه درصد زیادی از آدما تو این مرحله از رفتن به سفر صرف نظر میکنن و بهونه های مختلف میارن: فردا کار دارم، وسایل ندارم، هوا خوب نیست، ایشالله هفته های دیگه، کسی نمیاد باهام، کارهای بهتری میتونم انجام بدم و … . بقیه کوله پشتیشون رو آماده میکنن و ساعتشون رو کوک میکنن تا صبح زود از خواب بیدار شن و از خونه بزنن بیرون. وقتی صبح ساعت زنگ میخوره یه سری براشون سخته از خواب بیدار شن و در همین مرحله منصرف میشن. بقیه راه میوفتن و توی راه هوا ابری میشه و باد شروع به وزیدن میکنه، یه سری تو همین مرحله برمیگردن خونه یا مسیرشون رو عوض میکنن، بقیه میرسن به پای کوه و صعودشون رو شروع میکنن، یه کمی که بالا میرن یه سری خسته میشن و بالای کوه رو نگاه میکنن و طی کردن این همه مسیر براشون غیر ممکن به نظر میاد و همونجا اطراق میکنن هرچی خوردنی آوردن میخورن و برمیگردن پایین، ولی بقیه میگن نه من میتونم برم بالا خیلی ها قبلن این مسیر رو رفتن منم میتونم برم. و به راهشون ادامه میدن، یه مقدار بالاتر که میرن هوا رقیق میشه، اکسیژن کم میشه و تنفس سخت تر میشه، یه سری تو این مرحله وحشت زده میشن و احساس میکنن دارن میمیرن و برمیگردن پایین، ولی بقیه وقتی تنگی نفس رو حس میکنن خوشحال میشن چون میفهمن که دارن به قله نزدیک میشن و این تنگی نفس طبیعیه و کشنده نیست اگه با همین ریتم به صعودشون ادامه بدن میتونن به قله برسن. در نتیجه به صعودشون ادامه میدن و سر انجام قله رو فتح میکنن.

اینجا فرقی که بین هر دسته از آدما با دسته قبلی وجود داره عمق ادراکشون مبنی بر تمایل به فتح قله دماوند توی وجودشون هست. یه سری فقط برای این میخواستن برن قله دماوند رو فتح کنن که برن عکسشو بزارن تو فیسبوک و برای بقیه پز بدن. یه  سری دیگه میخوان قله دماوند رو فتح کنن چون 5 میلیون پول وسایل کوهنوردی دادن و نمیخوان بی استفاده بمونه، یه سری دیگه میخوان قله دماون رو فتح کنن چون میخوان آماده بشن که بعدش برن اورست، یه سری هم میخوان به خودشون ثابت کنن که میتونن این کارو بکنن و یه مرد شدن… میبینید چقدر انگیزه ها میتونه با هم فرق کنه؟ خوب مسلمن اونی که میخواد فقط بره عکس بگیره بزاره فیسبوک راحت تر منصرف میشه تا اون جهانگردی که اومده ایران تا قله دماوند رو فتح کنه و میدونه که احتمال خیلی زیاد دیگه تا آخر عمر این فرصت براش تکرار نمیشه.

زندگی مثل یه طوفان میمونه که اگه شل باشی خیلی راحت توسط این طوفان از جا کنده میشی و معلوم نیست کجا فرود بیای، تنها وقتی میتونی مثل یه کوه سرجات به ایستی که بدونی واقعن چی هستی و چی میخوای.