All Posts in “عمومی”

به روز رسانی

چند وقتی هست که چیزی ننوشتم تو این وبلاگ، بیشتر به خاطر اینه که خیلی درگیرم که خودم رو از این وضعیتی که درش هستم بیرون بکشم، شدیدا در حال تلاش برای پیشرفت خودم هستم، واقعا نمیدونم پیشرفت کردم یا پسرفت. از یه جهاتی شاید پیشرفت کرده باشم و از یه جهاتی پس رفت، ولی چالش های زیادی پیش رو رو داشتم و دارم ، هم از بیرون هم از درون یعنی باور های غلط ، ضعف ها و ترس ها که مطمئنا دست پنجه نرم کردن باهاشون در رشد آدم بی تاثیر نیست.

دوست دارم وقتی چیزی مینویسم تو این وبلاگ صرفا اشتراک گذاری زندگیم نباشه و جنبه آموزشی داشته باشه. یعنی چیزی باشه که از این که بهش رسیدن افتخار کنم و دستاورد بزرگی بوده باشه برای خودم تا اونو لایق اشتراک گذاشتن بدونم. الهام بهم زیاد میشه و مطالعه هم زیاد میکنم، با ادم های خیلی مختلفی برخورد میکنم و سعی میکنم باز باشم و پذیرای نقطه نظر هاشون باشم تا چیز جدیدی یاد بگیرم از هرکسی که شده و همینطور  فرصت  تجربه فرهنگ ها و جامعه های مختلف در کشور های گوناگون درک عقاید منحصر به فرد و (بعضا متضاد با من) هم به لطف مهاجرت کاریم برام فراهم شده که برام از نظر کسب تجربه فوق العاده ارزشمنده. ولی باز به طور کلی تغییرات به حدی شگرف و شوک بر انگیز بوده برام که دیگه احساس میکنم حرفی برای گفتن ندارم، شاید قبلا خودم رو توی ایران میدیدم و دانش و دیدگاه های خودم رو تو اون جامعه قابل عرضه میدیدم و احساس میکردم که بیانشون میتونه خیلی مفید باشه چون کسی نمیدونه اینا رو و تا حدودی هم درست بود این فرضم. نه تنها تو نوشتن بلکه صد برابر بیشتر تو تعاملاتم با دوستانی که داشتم که میدونستم دنبال یادگیری هستن. ولی اینجا الان که توی جامعه بین المللی هستم حس میکنم حرفی برای گفتن داشتن سخته. یا باید حرفی برای گفتن نداشته باشم یعنی اگه هم مینویسم مطلبی ادعای اورجینال بودن نداشته باشم و چیزایی که به نظرم همه میدونن ولی از نظر من مهم هستن و ارزش تکرار شدن دارن رو به زبون خودم بنویسم. یا خیلی تلاش کنم تا بتونم مطالب اورجینال بنویسم. و یا شاید در آینده نه چندان دور به طور کلی دیدگاهم در مورد چیز هایی که ارزش نوشتن داره عوض بشه و من شروع کنم نوشتن یه چیزای دیگه! در حال حاضر که بیش از این نیستم!

به امید دیدار مجدد در آینده نه چندان دور.

آشنایی با عواطف

شاید شنیده باشید که میگن مغز انسان دو نیم کره داره: چپ و راست، نیمکره چپ قسمت منطقی مغزه و نیمکره راست قسمت عاطفی و از این رو انسان نصف عاطفی و نصف منطقیه، درسته؟ خیر! غلطه! انسان خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنه عاطفیه و این اوضاع در میهن عزیزمون ایران خیلی شدید تره، ما ایرانیا به خاطر نحوه آموزشی که میبینیم آگاهی خیلی کمی راجع به احساساتمون داریم و بارها در تاریخ اثبات کردیم که یکی از احساساتی ترین ملت ها هستیم، از ورزشمون گرفته تا سیاسیت و اخلاق فردیمون سراسر افسارش در دست احساساته.
در کل نسبت تاثیر عقل و احساس در درک و تصمیم گیری و رفتار انسان امروز به طرز ناجوانمردانه ای به نفعه احساسه! کل صنعت تبلیغات بر مبنای احساساتی بودن انسان بنا شده تا با تزریق احساسات خوش انسان رو به انتخاب محصول خودشون متمایل کنند. برای این که علت احساسی بودن انسان رو بفهمیم خوبه که یه اطلاعاتی راجع به مغز انسان کسب کنیم.
مغز انسان سه لایه داره که طی دوره های تکاملی شکل گرفته، لایه اول که در مرکز وجود داره مغز خزندگان نام داره که با خزندگان و حشرات مشترکه، این قسمت از مغز غرایض و مکانیزم های نا خود آگاه انسان رو کنترل میکنه، مثل ضربان قلب، سیستم گوارش، تعادل، حرکت، تنفس، و … این لایه از مغز 500 میلیون سال پیش همزمان با تکامل آبزیان و به وجود اومدن ماهیها به وجود اومد و به ماهی حس گرسنگی داد تا غذا پیدا کنه، میل جنسی داد تا جفت پیدا کنه و در دریا جونشو نجات بده.
لایه دوم که مغز احساسی هم نامیده میشه لایه اول رو در بر گرفته و در انسان با حیوانات پستاندار مشترکه. عواطف و احساسات آدم از این قسمت مغز نشات گرفته میشه، و مکانیزم هایی مثل قضاوت در مورد ارزش چیز ها هم مربوط به این قسمت از مغزه. این لایه حدود 150 میلیون سال پیش در پستانداران کوچیک به وجود اومد و بهشون احساس داد، به عنوان مثال، باعث شد گربه ماده نسبت به بچه خودش حس مادری داشته باشه و ازش مراقبت کنه، و گربه نر نسبت به خانواده خودش احساس مسئولیت کنه و ازشون در برابر مهاجما دفاع کنه. در حالی که یه ماهی چنین احساسی نداره و تخم ها و بچه های خودش رو هم میخوره. یه گربه هیچ وقت نمیدونه چرا از بچه های خودش مراقبت میکنه چون فکر نمیتونه بکنه ولی حسی که داره اونو به این کار هدایت میکنه و درنتیجه بهش کمک میکنه که نسل خودشو زنده نگه داره.
لایه سوم لایه مغز انسانی (cerebral cortex) نام داره و به جز انسان فقط در برخی از میمون ها وجود داره. این لایه، لایه بیرونی مغزه و ضخامتی در حدود 4 میلیمتر داره و مسئولیت مکانیزم هایی مانند تصمیم گیری، برنامه ریزی، صحبت کردن ، تفکر انتزاعی ، تصور و آگاهی رو به عهده داره. این لایه به نسبت بقیه عمر کوتاهی داره و کمتر از 10 میلیون ساله که بوجود اومده.

منشا عواطف
چی میشه که یه احساس در انسان به وجود میاد؟
همه عواطف از ارزش های انسان نشات گرفته میشن که این ارزش ها هم در نهایت دو ریشه دارن: زنده ماندن و تولید مثل کردن. مثلا وقتی یه شکلات به یه کودک بدی خوشحال میشه و یا وقتی شکلاتشو ازش بگیری ناراحت میشه.
در اغلب اوقات تمام اتفاقاتی که در بیرون انسان میوفته قبل از این که به عواطف تبدیل بشن توسط لایه بیرونی مغز تحلیل میشن. از این رو عواطف به نوعی پاسخ جسم به افکار هستن و به صورت هورمون ها و مواد شیمیایی دربدن ظاهر میشن.
ولی بعضی از عواطف از واکنش مستقیم لایه میانی مغز به اتفاقات بیرون ناشی میشن که اون اتفاقات هم به ارزش های انسان مربوط میشن، در این اتفاقات لایه منطقی مغز فرصت تحلیل و قضاوت پیدا نمیکنه و یا ممکنه فرد عادت کرده باشه که فقط از یک دید به بعضی مسائل نگاه کنه و زحمت فکر کردن در مورد اون مسئله رو به خودش نده، و یا ممکنه روی مسائلی حساسیت پیدا کرد باشه نسبت به اون قضیه واکنش عاطفی نا خود آگاهی نشون بده بدون اینکه فکر کنن. انسان خیلی راحت شرطی میشه.
عواطف میتونن کاملا منشا درونی هم داشته باشن، وقتی یک فکر به ذهن ما میاد که به ارزش های ما مربوط باشه یه واکنش احساسی با خودش به همراه خواهد داشت، به عنوان مثال ممکنه تو خونه نشسته باشی و یهو این فکر به ذهنت برسه که “نکنه دیروز که فلانی به من حرف الف رو زد منظورش ب بوده؟ و در نتیجه من آدم ج (صفت بد) باشم؟” که احساس نا خوشایندی رو به همراه داره، و یا یک فکر مثبت مثل: “آخ جون فردا بازی فوتبال ایرانه و قراره با دوستا بشینیم و بازی رو ببینیم” که احساس خوبی به همراه داره.

عواطف مثبت و منفی
عواطف مثبت عواطفی هستند که به انسان انرژی میدن و انسان رو زنده تر میکنن، هرچه این میزان انرژی بیشتر باشه عواطف مثبت ترن، عواطف منفی برعکس اون عواطفی هستن که انرژی ادم رو میگیرن و انسان رو مرده تر میکنن، عواطف مثبت تماما به عشق شبیه هستن و عواطف منفی به ترس.
تمام عواطف بر طرز فکر آدم و نحوه برداشت واقعیت توسط ذهن آدم تاثیر گذار هستن. انسان با وضعیت عاطفی مثبت بهتر میتونه واقعیت رو اونجور که هست ببینه و هرچه آدم از نظر عاطفی منفی تر میشه بیشتر تو دنیای مجازی افکار غرق میشه و درکش از واقعیت کمتر میشه.
طیف عواطف انسان به ترتیب از مثبت ترین تا منفی ترین به صورت زیر هستند:
1 . مسرت/قدردارنی/آزادی/عشق
2 . شور
3 . اشتیاق/شادی
4 . باور/انتظار مثبت
5 . خوش بینی
6 . امیدواری
7 . قناعت
8 . ملالت
9 . بد بینی
10. نا توانی/آزردگی/بی صبری
11. درهم شکستن
12. نا امیدی
13. شک
14. نگرانی
15. سرزنش
16. دلسردی
17. عصبانیت
18. انتقام
19. نفرت/غضب
20. حسادت
21. نا امنی/گناه/بی ارزش بودن
22. ترس/غم/افسردگی/یأس/ناتوانی
هیچ آدمی به طور دائم روی یه نقطه از طیف عواطف ثابت باقی نمیمونه و معمولا عواطف گذرا و موقتی هستن، اما هر فردی یه نسخه سکون داره که میانگین عواطفی که تجربه میکنه به اون نقطه میل میکنه مثلا بعضی افراد برون گرا و پر انرژی هستن، اکثر اوقات شاد هستن ولی خوب ممکنه گاهی عصبانی بشن، بترسن و یا گریه کنن ولی در کل باز انسان های شادی محسوب میشن. بعضی ها هم ممکنه افسرده باشن ولی برن توی یه عروسی بهشون خوش بگذره و لحظات شادی رو تجربه کنن ولی اگه دوباره به حال خودشون رها بشن به همون حس افسردگی خودشون برمیگردن.
همیشه باید سعیمون این باشه که تو زندگی موقعیت خودمون رو توی طیف عواطف بالاتر ببریم، با آدم هایی وقت بگذرونیم که از نظر موقعیت روی طیف عواطف از ما پایین تر نباشن. این مسئله یکی از مهمترین مسئولیت هاییه که هر فردی تو زندگی باید به عهده بگیره تا بتونه جسم و روان سالمی داشته باشه. همونطور که عقل سلیم حکم میکنه، بارها از نظر علمی هم ثابت شده که عواطف مثبت علاوه بر روان برای جسم انسان بسیار مفید هستن، باعث میشن سیستم ایمینی بدن قوی تر عمل کنه، انسان پر انرژی تر باشه و راحت تر به اهدافش توی زندگی برسه در حالی که زندگی رو برای خودش و اطرافیانش هم سخت نکنه.

بعد زمانی عواطف
بعضی از عواطف فقط هنگامی که ذهن به گذشته و یا آینده سفر میکنه میتونن حضور داشته باشن، و برخی از عواطف هم در لحظه حال فقط میتونن حضور داشته باشن. به عنوان مثال نگرانی، ترس و اضطراب به آینده مربوط شده و عواطفی مانند، افسردگی، نا امیدی، غم و اندوه به گذشته مربوط میشن، عواطفی مانند اعتماد به نفس، شادی، عشق و عصبانیت نیز در لحظه حال وجود دارن.

ارتباط انسان ها با وضعیت عاطفی مشترک
یکی از فواید اطلاع داشتن از طیف عواطف اینه که میتونیم با کمک اون دیگران رو هدایت کنیم. یکی از قوانینی که در مورد عواطف انسان وجود داره اینه که انسان ها با حس مشترک میتونن با هم ارتباط برقرار کنن و جذب هم بشن، چون طرز فکرشون به هم شبیهه و میتونن به زبون هم صحبت کنن. و از طرف دیگه آدم ها به سختی میتونن انسان های با عواطف خیلی بالاتر یا پایین تر از خودشون روی طیف عواطف رو درک کنن. ولی بعد از این که با یکی گرم ارتباط شدن میتونن با هم در حین مکالمه به عواطف مثبت تر یا منفی تر سعود کنن، این قانون قدرت همدلی رو ثابت میکنه.
مثلن وقتی کسی عصبانیه نمیتونی با شادی باهاش صحبت کنی و انتظار داشته باشی حرفت روش تاثیری بزاره، یا مثلن هیچ وقت نمیبینی یه آدم دپرس بره با یه آدم شاد گرم صحبت بشه، چون بزودی اون آدم شاد این انرژی منفی رو حس میکنه و با عذر خواهی یا یه بهونه میزاره میره.
حال با دونستن این قانون میفهمیم که برای این که واقعن حرفمون روی کسی تاثیر بزاره باید با حس خودش باهاش وارد مکالمه بشیم و وقتی تونستیم ارتباط با فرد مقابلمون برقرار کنیم میتونیم اون فرد رو از نظر احساسی هدایت کنیم به سمت عواطف بالاتر و بهش حس مثبتی بدیم تا بتونه واقعیت رو بهتر ببینه و منظورمون رو بهش منتقل کنیم.
فرض کنید یکی از دوستاتون خیلی ناراحته و تو خیلی شاد و پر انرژی هستی و میخوای باهاش صحبت کنی اگه باهاش سعی کنی با همین حس صحبت کنی و شوخی کنی و بخندی میبینی که اون نمیتونه توی مکالمه تورو همراهی کنه و با دادن جواب هایی کوتاه به سوالای تو دوباره به دنیای خودش برمیگرده ولی با استفاده از این قانون میتونی با حس خودش وارد صحبت بشی تو هم ناراحت باشی، با همین حس باهاش صحبت کنی و علت ناراحتیش رو جویا بشی، بعد از اندکی صحبت میبینی که گرم صحبت شدین و حالا تو میتونی پله پله اون رو از این حس دربیاری به سمت شادی هدایتش کنی. مطمئنن دوستت از بابت این کار ازت ممنون خواهد بود. این کار کاریه که روانشانسا برای مشاوره دادن به بیماراشون انجام میدن و البته خیلی از ادما خودشون این کارو بلدن و انجام میدن بدون این که از کسی یاد گرفته باشن.

مدیریت عواطف خود
هوش عاطفی توانایی انسان در اگاهی از وضعیت عاطفی خودش ،گرفتن تصمیم صحیح در وضعیت عاطفی و بالابردن وضعیت عاطفی خودش به سمت عواطف مثبته. بعضیا استعداد خوبی تو این زمینه دارن و از کودکی توانایی بالایی در مدیریت احساسات خودشون دارن ولی برای بقیه نباید نا امید باشن چون هوش عاطفی با یادگیری و تمرین برای همه ادما قابل افزایشه.
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که آدما در مواجهه با احساسات انجام میدن، سعی در توجیه احساساتشون و به عبارت دیگه باور کردن صدای ذهنشون به عنوان واقعیته. همونطور که قبلن گفتم هرچه ادم احساس منفی تری داره تماسش با واقعیت کمرنگ تر میشه و نمیتونه واقعیت رو اونطور که هست ببینه به خاطر همین مثلن وقتی یه ادم از دست کسی عصبانیه ممکنه هزار تا دلیل توی ذهنش پیدا کنه که چرا اون فرد یه آدم بده، ویا وقتی یه آدم دپرسه میتونه هزار تا دلیل توی ذهنش پیدا کنه که چرا تو این زندگی نمیشه به هیچ جایی رسید و دنیا چقد بی رحمه و …
تمام این افکار برای انسان توی اون حالت احساسی خاص خیلی منطقی و درست به نظر میرسه و به خاطر همین اکثرن این اشتباه رو میکنن و اون رو به عنوان واقعیت باور میکنن، در حالی که این واقعیت نیست، فقط یه احساسه.
کار درستی که میشه در مواجهه به احساسات کرد اینه که اونا رو مستقیما حس کنیم ، بدون گذروندن از فیلتر افکار، بدون قضاوت یا برچسب زدن به عنوان خوب یا بد، بدون سرزنش خود و دیگران به خاطر اونها و از همه مهمتر این که هرگز سعی نکنیم احساساتمون رو نفی کنیم یا ازشون فرار کنیم. وقتی انسان از عواطفش فرار میکنه اونها تبدیل به نقاط ضعف و حساسیت ادم میشن و ممکنه خیلی انسان رو از زندگی عقب بندازن. باید به عواطف اجازه داد تا کار خودشونو تو بدن انجام بدن و بیرون برن، وقتی انسان شروع میکنه به توجیح و قضاوت عواطفش این توجیح عواطف دیگه ای رو به احساسات بدن اضافه میکنه و باعث میشه یه گره کوری به وجود بیاد که حل کردنش سخت تر از قبل باشه. آدم دیگه نمیدونه عصبانیه، ناراحته یا ترسیده ؟ و گمراه تر از قبل میشه.
البته منظور من این نیست که هرگز احساساتمون رو تحلیل نکنیم و به پیامشون گوش ندیم، البته که هر احساسی یه پیامی برای انسان داره ولی واقعیت اون پیام وقتی ذهن انسان به اون احساس آلودس مشخص نیست فقط وقتی ذهن در آرامش کامله میتونی برگردی و به موضوع فکر کنی و نتیجه درست بگیری. به عنوان مثال وقتی به یکی کمک میکنی و بعدش از اینکه طرف در مقابلش کاری برای تو نکرد ناراحت میشی تو اون لحظه ممکنه احساست بهت بگه که طرف آدم بدیه و یا من لایق نیستم در حالی که پیامی که این ناراحتی برات داشته این بوده که نباید وقتی به کسی کمک میکنی انتظار برگشت چیزی داشته باشی و تنها پاداشی که میجویی باید همین عمل کمک کردن خودت به دیگران باشه نه چیز دیگه. که البته درک چنین چیزی وقتی هنوز احساسات تو جسم آدمه سخت تره.
خوب فکر میکنم تا اینجا کافی باشه، بعد ها در مورد احساسات خیلی بیشتر خواهم نوشتم و موضوعاتی که تو این نوشته بهشون نوک زدمو بیشتر خواهم شکافت.
حقیقت یارتان.

بازگشت دوباره، به زبان مادری!

سلام،  من قبلن تو یه دامین دیگه به عنوان alighazi.org وبلاگ نویسی میکردم ولی اون دامین توسط سرویس دهنده ای که ازش خریده بودم بدون هیچ گونه هشدار قبلی تحریم شد و کل اطلاعاتم پرید.  این اتفاق فرصتی شد که موضوعی که چند وقت بود بهش فکر میکردم رو عملی کنم و اون هم نوشتن وبلاگ به زبان فارسی بود.  که نتیجش این سایته که در حال مطالعش هستید!

Some Rules that I live by and you should too! (specially at tough times)

Don’t Expect Everyone To Like You

And don’t cry when they don’t, get used to it. You don’t have to like everybody and not everybody has to like you, that’s why there are many humans. Many popular and successful people have tons of fans and haters at the same time, guess what would happen if they would start crying and losing their ways because there are some people hating them? they would never climb up the ladder of success to that level. But Of course you should welcome feedback and analyse yourself constantly, some one who disagree with you can give you better  knowledge of yourself than some one who is in love with you.

Don’t Give A Fuck What Other People Think Of You

In other words live a life true to yourself, don’t try to live up to other Peoples standards or expectations because we all have one life and we can’t afford to live some other people lives. Every individual has the right to be unique in his ways and manners and believe me that’s the way we are meant live. I know it is hard to be ourselves in every situation, our instincts seek safety because we may get criticized harshly at times because some people can’t stand it, they can’t stand to see an individual express his personality and let go of the need to make everyone like him.

Constantly Remind Yourself  To Be Happy

You are the only person who is responsible for your happiness, The World Doesn’t care if you are happy or not, your genes does, happiness is the default state of human beings, but we get used to stimulation to make us happy, but we can be happy at our own will.

Present Moment Is The Only Moment Worth Living

All the good things happen in the present moment, Now is the only moment when we are  aware of whats happening around us, we can make decisions take actions, be happy, feel love and friendship, connect with people around us and be Alive, the past is already gone and the future is out of our control, so stop worrying and start Living.

Live As A Gift To The World

Live as if you are a gift to the world. Find who you are, what your greatest gifts are? what are the best things you can give to the world at any situation? give it fully. Make yourself the greatest gift you can be for the world.

I can write for days about these, but For now that’s it.

Fear

One night when I and my friend were climbing into mountains, it was around 1 AM and we were in a part of Alborz mountains few hours away from any civilization. I was alone ahead and separated from my company a bit (he used to take frequent breaks to rest) and I was almost reached the top of a hill then suddenly found myself  facing 3 wild dogs, big and hungry, I didn’t think at all and unwilling screamed and ran into them, they escaped!

Since that time a question appeared in my head, that why would a team of 3 hungry dogs fear a tired and worn man? It made me believe  again that fear is a distinct  independent of power, fear lies in the soul of the beholder. that’s why in a country where 99% of population complains about their government, people fear their government. fear is an instant feeling and takes you when you Deserve it, that night maybe I didn’t deserve to die so I didn’t feel any fear, I got only furious at them, they deserved to stay hungry so they scared, we people deserve the life the government provide for us so we fear them.

Depression and Resolution

Many of us have been sometimes in situation where one feels the whole world and life in it is absurd or even worse, a bad dream, a torture. in situations like facing excessive failures, disasters, traumas etc.

You know, life never betrays, it all happens because of the rules and reasons, despair comes when someone accepts its faith, but there is no prophecy, no faith, you should not believe in any  fairy tales, or religions, they bring our expectation of life to a severely dangerous level that when their curtains fall and one faces the reality of life the dream becomes unreachable and vanishes into a depression/anger/rebellion which happens only if you are not resolute enough, a resolute man find no (existential) reasons to regret.

In all cases when I fall into an argument with a religions person, at some stages they start to yell “why don’t you kill yourself?, why you do good acts when there is no judgement or reward?, how can you be happy by having such beliefs?” I think these questions rise from lack of resolution, when one fails to see a few meters further in horizon, because there are thousand different ways of thinking, eg: isn’t really any other purpose for whole life on earth other than determining who must go heaven and who must go hell to enjoy/suffer eternally?

And of course these different ways of thinking branches out in their mind sometimes, some people manage to mute them over and over so they grow a thick skin for ignoring them for the rest of their lives, but in some the thoughts win, they start to find other ideologies acceptable, they start to doubt seriously about their sweet beliefs and its very hard for them to get over with, some start to revolt against humanity values and, get sick of the whole existence -hence the term “existential hatred” coins in- there will be depression, but let me tell you, this is also a result of lack of resolution, because when thinking well about it, life is actually more meaningful with its truth accepted, logic is always beautiful, having an equation solved by logic feels a lot better than having an unsolved equation in mind which is watermarked by fairy tales that try to force us into stopping to think about solving it, when we the clouds of superstition gets clear from our life, when we accept that we have this one body, this one earth and this one life, the real values of humanity start to emerge, the importance of enjoying your life, the happiness, loving and the Arts, Nature and Literature.

Abandoned Dreams

I’m famous (notorious you may say) between people around me as being a pensive man, I agree with them, sometimes I get lost in thoughts while staring at someone or somewhere. I look strange and even some people get insulted, I don’t know if I should fix this habit in myself or no, but the fact is that I dream a lot.

Today I was thinking about the responsibilities the dreams bring for us, I’m talking about the kind of dreams in which we imagine ourselves in a position where we want to be whole heartedly because it feels so great that is indescribable , the more dreams we make, the more responsibility we have for achieving them, I don’t say by any means that dreaming is bad, but if we want to have satisfaction and happiness in life, the ability to justify our dreams for ourselves to see whether they are the feasible for us,  and the willpower to go for them is very important.

Undoubtedly one of our most valued possessions in our lives is our dreams, I believe that the largest part of the mental activities in humans is dreaming, day and night, I strongly agree with Henry Ford’s famous quote which says “Thinking is the hardest work there is” but unlike thinking dreaming is easy, perhaps the easiest, but also one the most powerful driving forces in our lives, it play a serious role in defining what we are and what we will become,  we often yearn to directions which we have dreamed of taking,  we seek jobs that we have dreamed of working, we love friends that we have dreamed of having, we crave to reach our dreams and make them true and when one happens, its of our greatest achievements.

If there is a golden rule of satisfaction of deep and hearty kind, it is working toward your dreams  and achieving them, and equally, weaving goodbye to a long nurtured dream is a deep hearty loss, we can easily get carried on by the streams of events and ordinary days, we can accept the first offer coming to us which can take us under control for a considerable percentage of our lives, we may make decisions that favors comfort or  small and short-term satisfactions over long-term and greater ones, or even not decide on anything at all when we must actually decide and choose a direction, and as a  result of all these, we will wake up one day and remember the visions we had when we were at the beginning of the road and compare it to where we are actually standing, we will see we are far away from our vision and the regrets is useless.

Blogging

I had made a couple of attempts to have a blog in the past,  some died at birth and some lived shortly until they grew teeth, but all of them were abandoned (like letters wrote and torn) because of my poor time management, occasional wipes of all my ambitions or the earthquakes in my mindset, Its been quiet a while now that I haven’t post in any blog, like 3 three years or so, I itched many times for writing a blog but goddamn it, I always was looking for a free time to start blogging and I was just wrong, as the time passed I only got busier and busier not any more free, and now I’m starting this blog while I’m at the busiest times of my life (working 14 hours a day, 7 days of week), and I’m glad that I didn’t postpone it any further because that way it won’t happen ever I’m afraid.

The Idea of having a domain name for myself was coined by my  dear friend and workmate Mahdi who -secretly-  registers domains and resells hosting for his customers, I’m very grateful to him for his role in pushing me into having this blog and do what must be done.

From now on I’ll be unloading my thoughts and experiences of my days in this place, hoping to make sense of them for you and of course for myself. please walk along with me and don’t forget to leave a comment, it will be very much appreciated.