All Posts in “رشد شخصی”

آیا مطمئنی که اینو میخوای؟

وقتی آدم تصمیم میگیره یه تغییر مثبتی تو زندگیش ایجاد کنه، یه تغییر نسبتا بزرگی که فراتر از سطح فعلیه زندگیشه، اغلب اتفاقی که میوفته اینه که بعد از یه مدت نسبتا کوتاه از اعمال تغییر در زندگی یه اتفاقی میوفته برای آدم که اغلب این اتفاق باعث میشه آدم از اون تصمیم  منصرف میشه یا فراموشش کنه که چنین تصمیمی گرفته.

مثلا فرض کن تصمیم گرفتی که از این به بعد هر روز صبح رو برنامه زود  سر یه ساعت معینی بیدار شی و ورزش کنی تا روزت رو با انرژی و ذهنی آماده شروع کنی. یه روز این کار رو انجام میدی خیلی خوب پیش میره. خوشحالی از گرفتن این تصمیم و بی صبرانه منتظری که فردا هم این کار رو انجام بدی که البته فردا هم میاد و به همین روال برنامه صبحگاهت رو انجام میدی. روز سوم همینطور چهارم، پنجم و … تا این که بعد از یه هفته، دو هفته یا یه ماه یهو میزنه و مریض میشی و نیاز به استراحت پیدا میکنی و سرکار نمیری و صبحا میخوابی که حالت خوب بشه. که البته بعد از یه هفته مثل روز اولت میشی، سرحال و غبراغ ولی اتفاقی که  برای اکثریت آدما میوفته اینه که تو این مرحله فراموش میکنن به کلی که برنامه صبح گاهی داشتن و باید حالا دوباره برگردن رو برنامشون و در عوض برمیگردن سر همون روال اولیه دیر بیدار شدن و ورزش نکردن.

یه مثال دیگه اینه که اغلب افراد سعی میکنن که رژیم بگیرن که لاغر بشن و روزای اول خیلی خوب پیش میره تا این که یه روز خودشون به دلایل مختلف مثل خستگی و وسوسه و … رژیم رو میشکنن و این موجب نا امیدی از خودشون میشه و رژیم رو دوباره میزارن کنار، چیزای دیگه مثل یه عروسی، سفر، مریضی و … هم میتونه همین نقش رو ایفا کنه. یا وقتی که آدم یه پروژه شخصی رو شروع میکنه که میتونه کلی فایده داشته باشه برای آینده آدم ولی بر اثر یه چالش ساده و سختی بین راه از ادامه اون پروژه منصرف میشه.

این قضیه به تمام تصمیم های در مورد بهبود شرایط آدم  مربوط میشه صدق میکنه به جز چیز هایی که مربوط به نیاز های اولیه آدم میشه و انگیزه پیگیری اون ها از سمت  دی ان ای آدم تامین میشه. مثلا امکان نداره که آدم منصرف بشه که غذا بخوره، یا این که سر کار نره چون اون موقع دیگه پولی نداره که اجاره خونش رو بده و باید تو خیابون بخوابه و ترس انگیزه کافی ایجاد میکنه برای پیگیری اینا.

 

حالا چرا این اتفاق ها می افتن؟ چرا برای همه آدمایی که میخوان یه تغییری تو زندگیشون ایجاد کنن بلا استثنا یه اتفاقاتی میوفته که به این هدف که از تصمیمشون منصرفشون کنه؟ علت اصلی رو میشه تو ناخودآگاه آدم جستجو کرد. نا خوداگاه مثل یه کودک میمونه و دوست نداره که هیچ سختی رو تحمل کنه، و به عبارت دیگه دوست نداره این وضعیت فعلی رو از دست بده چون این وضعیت فعلی هر چی هست تا الان زنده نگهش داشته نه؟ پس حتما خوبه!  چون اون نمیتونه اون آینده ای که ما میبینیم رو ببینه و به همین خاطر این سختی ها به نظرش احمقانه میاد و در نتیجه سعی میکنه از هر اتفاقی که تو دنیای اطرافش میوفته به عنوان بهونه استفاده کنه و آدم رو گول بزنه که  از ادامه منصرف بشه. گاهی تا جایی پیش میره که با استرس ها و افکار منفی سیستم ایمنی بدن رو ضعیف کنه و موجب مریضی آدم بشه که مگر با این کار بتونه آدم رو منصرف کنه.

یه جور دیگه نگاه کردن بهش اینه که کائنات هم دوست داره پاداش های خودش رو به به کسایی که بده که در تلاششون جدین و واقعا میخوان اون پاداش رو به دست بیارن به خاطر همین سعی میکنه سر راه همه سنگ بندازه با چالشها و اتفاقات مختلفی که براشون درست میکنه در واقع با این کارا میخواد تستشون کنه و ازشون بپرسه، آیا مطمئنی که اینو میخوای؟ یا شوخی میکنی و اهلش نیستی ؟ و البته بعد از این که یه بار یا چند بار سنجید یه نفر رو دیگه بیخیال میشه و البته اگر هم بیخیال نشه همون آدم به حدی قوی شده که دیگه باز هم پیش میره بدون این که توسط این چالش ها از مسیرش منحرف بشه.

تنها فرق بین یک انسان موفق و معمولی

مطلبی که الان میخوام بنویسم، چیزیه که فرق بین یه آدم موفق تو زندگی و یه آدم نا موفق رو تعیین میکنه، همین و بس، به جدیت میشه گفت که فرق 99 درصد آدم های موفق و نا موفق تو زندگی فقط تو همین مسئله خلاصه میشه و اگه آدم بتونه به همین یک مسئله فقط همیشه نگاه داشته باشه و مواظب تاثیرش تو زندگیش باشه ناگزیر جزو آدم های موفق قرار میگیره و به موفقیت های بزرگ میتونه دست پیدا کنه. پس اگه فکر میکنید که کسب موفقیت های بزرگ چیزی نیست که شما بهش علاقه مند باشید، همین الان از خوندن این مطلب صرف نظر کنید و حتی این تب مرورگرتون رو ببندید.
خب تبریک میگم بهتون به خاطر این که موفقیت تو زندگی رو انتخاب کردید و گامی مثبت در جهت کسب موفقیت های بزرگ برای خودتون برداشتید پس بخونید ادامه مطلب رو که بریم سراغ اصل مطلب…
همه ما با پدیده ای به نام اهمال کاری آشنا هستیم، (درسته؟) یه تعریف اهمال کاری اینه که آدم انجام کارای مهمشو (نه الزاما سخت) به عقب میندازه و پیش خودش بهونه های مختلف میاره و خودش رو قانع میکنه میگه بعدا این کار رو انجام میدم و الان زمان مناسبی برای این کار نیست. که البته اهمال کاری به اینجا ختم نمیشه، چون وقتی فردا میرسه فردا هم یه بهونه دیگه میاره که از انجام کارش فرار کنه و باز هم اون رو به عقب میندازه (همونطور که من برای نوشتن این مطلب دو هفته کشش دادم) و گاهی این روال همینجوری ادامه پیدا میکنه تا به دقیقه نود برسه انجامش بده و یا اگر اون کار برای نفع خودش بوده و انجام ندادنش عواقب سختی نداشته ممکنه کاملا فراموشش کنه و بفرستدش پیش تمام کارای مفیدی که میخواسته انجامش بده و هرگز سمتشون نرفته.
اهمال کاری علت های خیلی خیلی زیادی داره و از جنبه های مختلفی میشه بررسیش کرد مثل کمال گرایی، بی انگیزگی، بی برنامگی، ضعف مهارت و اعتماد به نفس، لایق ندونستن خود و … ولی اصلی ترین علت اهمال کاری عدم توانایی فرد در اولویت قرار دادن پاداش های آینده به جای لذت ها و سرگرمی های کوچیک در زمان حاله. و این تنها تفاوت یه آدم معمولی و یه آدم موفقه.
همه ما داشتیم لحظاتی رو که میخواستیم یه کار مهم انجام بدیم و بارها در طول انجام اون کار حواسمون پرت چیز های غیر ضروری و لذت های کوچیک شده و وقت و انرژیمون رو تو اون لذت ها هدر دادیم و در نهایت از انجام کار اصلی باز موندیم یا عقب موندیم. در واقع ما پاداش و لذت های دم دست و کوچیک رو ترجیح دادیم به پاداش های بزرگتری که در آینده میتونستیم به دست بیاریم.
با اطمینان زیادی میشه گفت که توجه انسان ها با ارزش ترین چیزیه که میشه به دست آورد و امروزه به خاطر اینترنت و گوشی های هوشمند ادم ها و شرکت های مختلف دائما در حال سعی هستند که به هر نحوی که شده لحظه ای توجه مردم رو به خودشون جذب کنن و رقابت شدیدی بین شرکت های بزرگ دنیا وجود داره برای جلب توجه ادما و به خاطر همین دائما تکنولوژی داره به سمتی میره تا دم دست تر باشه و استفاده از اون لذت بخش تر، تا بازدهی بالاتری در جهت جلب توجه آدما داشته باشه. از طرف دیگه دنیای اطراف ما شده پر از مراکز خرید، غذاهای فست فود و ناسالم دیگه، محاوره های بی هدف با دوستای واقعی و مجازی و …

از نظر تکاملی به دلیل نا امنی زیادی که همیشه برای انسان وجود داشته، این طرز فکر که “نقد رو بچسب و نسیه رو ول کن” تا حدودی برای انسان مفید بوده، چون شرایط محیط برای انسان به اندازه کافی پایدار و قابل اطمینان نبوده که مثلا انسان وقتی میره شکار یه خرگوش رو بیخیال بشه تا بتونه با چند ساعت جستجوی بیشتر یه بوفالو شکار کنه.  چون احتمالش زیاد بوده که اگه خرگوش نقد رو همین الان شکار نکنه  خودش تبدیل به ناهار یه حیوون دیگه بشه. به خاطر همین قضیه ترجیح لذت های آنی و دم دست تر در خوی انسان قرار گرفته. ولی امروزه با توجه به تغییرات اساسی که محیط زیست انسان کرده انسان میتونه کسب لذت ها رو خیلی با اطمینان به تعویق بندازه. و باید خودشو با شرایط جدید عادت بده.
انسان در صورتی میتونه در برابر این همه هجوم لذت ها و سرگرمی های کوچیک و زود گذر پیروز باشه و در رسیدن به اهداف و انجام کارهای مهمش موفق باشه که بتونه پاداش بزرگی که در آینده میتونه به دست بیاره رو در نظر داشته باشه و اون رو فدای سرگرمی های دم دستی نکنه.
در دهه 60 و 70 میلادی روی کودکان 4 ساله آمریکایی یه آزمایشی انجام شد که تو این آزمایش بچه ها تو یه اطاق خالی قرار میگیرن و بهشون یه شیرینی (مارشمالو) داده میشه و به بچه ها توضیح داده میشه که در صورتی که 15 دقیقه صبر کنید و شیرینی تون رو نخورید یه شیرینی دیگه میتونید دریافت کنید. این یعنی انتخاب بین 1 شیرینی حالا یا 2 تا شیرینی 15 دقیقه بعد. نکته قابل توجه اینه که بعد از 10 سال و 20 سال آمار همین بچه ها رو که گرفتن متوجه شدن که اونایی که در این آزمایش تونسته بودن صبر کنن و 2 تا شیرینی بگیرن خیلی تو زندگی موفق تر بودن آدم های رقابت طلب تری بودن از اون دسته که نتونستن صبر کنن. این آزمایش بعد ها به The Marshmallow Test معروف شد و تا به امروز یکی از تاثیر گذار ترین آزمایش های روانشانسی در زمینه اراده، وسوسه و تاخیر انداختن پاداش ها بوده.
از نظر من یکی از علت هایی که قانون جذب موثر عمل میکنه همین قضیه است که انسان رو با پاداشی که میخواد در آینده بگیره مانوس تر میکنه. وقتی هر روز آدم بشینه و خودش رو در وضعیتی که به اهدافش رسیده تصور کنه و طعم موفقیتی که میخواد بدست بیاره رو قبل از به دست آوردنش در دنیای واقعی در ذهنش بچشه باعث میشه که اون پاداش در ذهنش قابل دسترس تر باشه و وقتی که شرایطی ایجاد میشه که فرد میتونه بین لذت ها و سرگرمی های دم دستی و آنی و رسیدن به هدفش انتخابی انجام بده راحت تر میتونه گزینه دوم رو انتخاب کنه و اهمال کاری در عمل براش سخت تر میشه.

در برابر تصمیمات مهم چگونه عمل کنیم؟ (5 روش)

تقریبا میتونم بگم که سخت ترین تصمیم عمرمو (تا به امروز) تو این هفته گرفتم، برام خیلی سخت و استرس زا بود ولی باعث شد که خیلی چیزا در مورد خودم و در مورد تصمیم گیری درست یاد بگیرم. به خاطر همین سعی کردم در 5 نکته زیر اونا را با شما به اشتراک بزارم.
1- هرگز با افرادی که تخصص و تجربه کافی ندارن مشورت نکن
یکی از نکته های مهمی که من باید رعایت میکردم ولی نکردم این بود که درباره تصمیم خودم با همه صحبت میکردم و از همه میخواستم مشورت بگیرم که باعث شد از طرف ادمای اطرافم رو من کلی فشار ایجاد بشه چون همه میگفتن که تو باید تصمیم x رو بگیری و این حماقته که تصمیم y رو بگیری، در حالی که واقعا کسایی که باهاشون مشورت کرده بودم هیچ کدوم هیچ دانشی و تجربه ای تو اون زمینه نداشتن و فقط نظرشون رو با اعتماد به نفس خیلی بالایی بیان میکردن که باعث میشد شک کنم به قضاوت خودم و تصمیم گیری برام خیلی سخت بشه. البته دلیل اصلی که با همه مشورت میکردم این بود که به عقل خودم اعتماد نداشتم و یا شایدم از روی تنبلی بود چون نمیخواستم بشینم خودم فکر کنم و میخواستم فکر کردن رو به گردن دیگران بندازم. در حالی که تنها چیزی که در تصمیم گیری مهمه اینه که هر فرد بر اساس ارزش ها و خواسته های خودش تصمیم گیری کنه و نه بر اساس ارزش های جامعه و اطرافیانش و نباید هرگز به این که چقد تضاد بین نظر خودش و دیگران هست اهمیت بده. چون هرکسی با دیگری فرق میکنه و در نهایت هر کسی مسئول شادمانی خودشه.

2- یادداشت برداری مضاعف
در مورد یادداشت برداری قبلا هم زیاد نوشتم، قدرتی که این ابزار در مقابله با سردرگمی و شفاف سازی آدم داره بینظیره و در مواقعی که تصمیم گیری ها پیجیده میشه نقش این ابزار حیاتیه. نحوه کار خیلی سادس، فقط کافیه یه صفحه کاغذ یا یه صفحه ورد و یا نرم افزار های یاد داشت برداری مثل evernote رو بازکنی و بزاری جلوت، چیزایی که مینویسی از این قراره:

1- مشکلات: مشکلی که قراره با اتخاذ این تصمیم حل بشه چیه؟

2- اهداف: هدف ها و ارزش هایی که دنبال میکنی چیه؟

3-گزینه ها: گزینه های موجود چیه؟ چه راهکار هایی به نظرت میرسه؟ و آیا میتونی به راهکاری های جدید تری فکر کنی؟ گاهی اوقات که انتخاب سخت به نظر میرسه علتش اینه که همه گزینه ها به اندازه کافی خوب نیستن باید به گزینه های بهتر فکر کرد.

4-عاقبت: عاقبت هر تصمیم چیه؟ سعی کن تصور کنی که به ازای هر تصمیم چه اتفاقی ممکنه بیوفته و چه تاثیری در آینده میزاره، اینجوری میتونی لمس کنی ببینی کدوم تصمیم برای تو بهتره و حس بهتری نسبت بهش داری

5- سبک سنگین کردن: هر انتخاب چه مزیت ها و مضراتی داره؟ با انتخاب کردن هر گزینه چه ضرر هایی ممکنه در آینده بهت وارد بشه؟ از چه بابت هایی ممکنه پشیمون بشی؟ آیا چیزایی که به دست میاری ارزشش رو داره؟

3- ذهنتو به دادگاه ببر
این هم یه نوعی یاد داشت برداریه، ولی این روش زمانی بیشترین کاربرد رو داره که بین دو تا انتخاب گیر کردی و هر لحظه به سمت یک کدوم گرایش پیدا میکنی. تو این شرایط کار جالبی که میشه انجام داد که باعث میشه خیلی شفاف و منطقی به گزینه ها نگاه کنی. فرض کن یه دادگاه برگذار شده که تو قاضی اون دادگاه هستی و یه طرف دعوا اون قسمت از ذهن توئه که به گزینه اول حق میده و طرف دوم هم گزینه دومه، تمام دفاعیاتی که این دو طرف از خودشون میکنن رو یاد داشت کن و به عنوان قاضی به اظهارات دو طرف نگاه کن و ببین چقد واقعی و معتبر هستند. با استفاده از این روش میتونی خیلی راحت گزینه ای که برات بهتره رو پیدا کنی.

4-در نقطه صفر روانی تصمیم گیری کن
منظور از نقطه صفر روانیه وضعیته که ذهن هیچ درگیریی نداره و آرومه از طرفی قلب هیچ تیرگی یا هیجانی نداره و حسی جز آرامش نداره. اگه در حالتی غیر از این آدم تصمیم بگیره احتمال این که بعدا از تصمیمش پشیمون بشه خیلی زیاده چون تو این حالت آدم نمیتونه تمام جوانب رو در نظر بگیره و از طرفی ترس های آدم میتونن راحت آدم رو از رفتن به دنبال چیزی که براش خوبه دور کنن. برای رسیدن به نقطه صفر روانی به طبیعت رفتن خیلی کمک میکنه ولی بهترین روشی که من پیشنهاد میکنم مراقبه و ذهن آگاهیه که تو مطالب قبلی هم در موردش صحبت کردم. حتی بهتره قبل از گرفتن تصمیم های بزرگ انسان بدنش رو از نظر کشش های جنسی هم ازاد کنه یعنی خودشو یه بار ارضا کنه. چون میل جنسی خیلی میتونه رو تصمیمات انسان تاثیر بزاره. به خاطر میل جنسی انسان ممکنه تصمیماتی بگیره که بعدا که میل جنسی فروکش کرد از گرفتنشون پشیمون بشه چون پوچ و بی ارزش بودن.

5- برای تصمیم گیری حتما یه محلت نهایی تعیین کن
خیلی راحته که آدم تو حالت بی تکلیف گیر کنه و چون تصمیم گرفتن سخت و همراه با ریسکه هیچ تصمیمی نگیره. به یاد داشته باشید که بزرگترین ریسک ریسک نکردنه. موندن تو وضعیت بی تکلیف و انتخاب نکردن مسیر شاید به ظاهر گزینه خوبی باشه ولی به خاطر این رفتار آدم هزینه زیادی رو میپردازه و ممکنه بر اثر تعلل هر تمام گزینه های ممکن رو از دست بده. مثلا ممکنه آدم این فرصت براش پیش اومده باشه که تو یه شرکتی کار کنه و از طرف دیگه دانشگاه هم قبول شده و میتونه به دانشگاه بره، حالا این آدم تا ابد فرصت نداره که تصمیم گیری کنه، اگه دست روی دست بزاره و تصمیمش رو نگیره هر دو فرصت از دست میره. پس به خاطر همین بهتره با این که آدم به نتیجه محکم و مطمئنی نرسیده یه زمانی برای خودش تعیین کنه و تصمیمشو نهایی کنه، مثلا با خودش بگه “من تا شنبه صبح تصمیمو میگیرم” و وقتی شنبه میرسه با تمام تردید ها و ترس هایی که داره گزینه ای که دوست داره رو انتخاب کنه و بره دنبالش، و یا حتی اگه بین این دو تا هیچ کدوم رو بیشتر از دیگری دوست نداره یه سکه بندازه هوا و به یه انتخاب انجام بده.

زندگی روزمره یه هنرمند (در جهنم)

هرم سلسله نیاز های مزلو، خیلی واضح نشون میده که نیاز های انسان یه سلسه مراتبی دارن که بر طرف کردن نیاز های سطح پایین تر بر برطرف کردن نیاز های سطوح بالاتر اولیت داره، یعنی تا وقتی که شیکمت گشنس دنبال اینکه بری برای خودت بیمه درمانی بگیری نیمیری،  وهمینطور تا وقتی امنیت جانی و مالی نداری به فکر تشکیل خانواده نمیری. حالا هنر که یه بخشی از خود شکوفایه در راس هرم قرار داره، یعنی انسان تا وقتی که تمام نیاز های دیگش از نیاز های جسمی تا امنیت و دوستی و عزت نفسش بر طرف نشده باشه نیاز به خلق هنرش براش اهمیت پیدا نمیکنه.

اما یه هنرمند واقعی همواره علیرغم تامین نبودن پایه ای ترین نیاز هاش باز هم به خلق هنرش ادامه میده.

مثلا من الان چند ماهه دارم درکنار چالش های معنوی، جستجو برای معنی و ارزش ها و تصمیم گیری برای مسیر زندگی، نویسندگی، مطالعه شدید، جستجوی کار تو خارج کشور، یه جدال حقوقی با یه آدم خیلی قلدر رو پیش میبرم و مرتب تو کلانتری، دادگستری و اینام. در کنار همه اینا، خاطرات یه رابطه تموم شده، چالش های مالی، کار تمام وقت با سررسید تنگاتنگ برای پروژه ها هم هست. ولی با تمام اینا اعتقاد دارم الان یکی از بهترین دوران زندگی منه برای این که بتونم توی هنر خودم پیشرفت کنم. اکثر ادما یه مقدار که دغدغه های زندگیشون زیاد میشه شروع میکنن به غر زدن و هنرشون رو متوقف میکنن تا مشکلاتشون رو برطرف کنن و دوباره شروع کنن منم این اشتباه رو زیاد کردم، یکی از سخت ترین چیز هایی که تونستم به خودم یاد بدم این بود که بتونم در مقابل چیز هایی که خیلی منو میترسوند و نگران میکرد علیرغم تمایل زیاد جسم و ذهنم برای دویدن به دنبال حل مشکل بشینم روی هنرم تمرکز کنم و حل مشکل رو به زمان خودش موکول کنم. الان با اطمینان میتونم بگم که احمقانس که آدم منتظر شرایط بهتر بمونه. حتی مشکلات زندگی خیلی میتونن آدم رو به واقعیت نزدیک تر کنن و درجه هنر آدم رو ارتقا بدن به خاطر همین نباید در هیچ وضعیتی از هنر دست کشید و منتظر موند. در کنار همه سختی ها باید به جلو پیش رفت.

زندگی یه هنرمند جوریه که همیشه بهونه برای عقب انداختن کارای مهم که نیاز به خلاقیت داره هست، همیشه یه کار عقب مونده هست، همیشه یه مسئله که نگرانت کنه هست، همیشه یه نیاز بر طرف نشده هست. خب چه میشه کرد؟ آیا باید تا ابد منتظر بمونیم که شاید یه روزی شرایط ایده آل فرا برسه؟ شرایط ایده آل هرگز فرا نمیرسه، تنها لحظه ایده ال همین الانه. بر فرض این که تمام تلاشت رو بکنی برای فراهم کردن شرایط ایده آل و بعد از 20 سال موفق بشی و تمام شرایط های ایده آل رو برای خودت فراهم کنی و با خودت بگی اوکی، حالا میخوام بشینم و هنرم رو خلق کنم. وقتی میشینی که هنرت رو خلق کنی، تازه میبینی که فرسوده شدی، نه تو بدنت انرژی مونده و تو ذهنت انگیزه ای که هنری خلق کنی. به خاطر همین هنر واقعی از اونجا شروع میشه که تو بتونی در بین طوفان و جهنمی که در بیرونت داره اتفاق میوفته، بینش هنرمندانه خودتو از دست ندی و دست از خلق هنر برنداری، حتی اگه آسمون داره آتیش می باره.

البته منظور من از هنر تو این نوشته صرفا فقط هنر های مرسوم نیست، میتونه کار آفرینی باشه، میتونه اهداف و چالش های مختلف باشه و ..

پی نوشت: استیون پرسفیلد در همین زمینه یه مطلب نوشته که خوندنش خالی از لطف نیست: living in beirut

سلسه مراتب نیازهای انسان (هرم مازلو)

نیاز های انسان طبق نظر روانشاسا یه ساختار هرمی داره، و هر سطح از این هرم پیش نیاز طبقه بالاتره، یعنی تا نیاز های سطح های پایینی فراهم نشه نیازهای سطح های بالاتر احساس نمیشه. این هرم اولین بار توسط آبراهام مزلو پیشنهاد شده.

MaslowsHierarchyOfNeeds.svg

در زیر هرم، طبقه اول، نیاز های اساسیه جسم فیزیکی ماست، مثل نیاز به آب، غذا، هوا، پوشاک و سقف بالاسر. وقتی این نیاز ها تا حدودی تامین شد انسان سری نیاز های سطح بالاتری رو حس میکنه که مربوط به امنیت میشن مثل امنیت فردی، امنیت مالی و سلامتی جسم و روح، وقتی این نیاز ها هم تا حدودی بر آورده شدن نیاز به تعلق داشتن و دوست داشتن در انسان اهمیت پیدا میکنه، رفاقت، روابط عاطفی و نیاز به تشکیل خانواده از نیاز های این سطح هستند. بعد از اون نیاز به عزت نفس برای انسان مهم میشه و انسان به دنبال چیزهایی مثل محبوبیت، اعتماد به نفس، کسب احترام از دیگران میوفته. این دسته از نیاز ها باز به دو نوع هستند: نوع پایینی که به دیگران مربوط میشه مثل نیاز به احترام، نیاز به توجه، شهرت، محبوبیت، مقام و رتبه  و نوع بالایی که به چالش های انسان با نفس خودش مربوط میشه مثل نیاز به آزادی، استقلال، اعتماد به نفس، احترام به خویشتن.

در بالای هرم نیاز به شکوفایی شخصی وجود داره، این که انسان استعداد های خودشو کشف کنه، پتانسیل خودشو کشف کنه و اونو به واقعیت تبدیل کنه.

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیالی آسوده از دنیا بری؟ اگه یه ماه وقت داشتی چطور؟ یه سال چطور؟ 50 سال؟

این وضعیت همه ماست، هممون قراره یه روز از دنیا بریم، حالا چه دیر چه زود ولی طوری زندگی میکنیم که انگار تا ابد فرصت داریم زندگی کنیم!

99 درصد آدما شغلی که انتخاب میکنن از روی ترسه، ترس اگه یه وقت پول کافی نداشته باشن چی میشه؟ ترس از این که اگه بیکار باشن از بقیه عقب میمونن، ترس از این که اگه بیکار باشن مردم بهشون میگن بیکار و بی درد و بی عرضه، ترس از این که اگه بیکار بمونن تو خونه فکرشون رو نتونن کنترل کنن و حوصلشون سر بره و یا بد تر از اون عذاب بکشن و قسمت منطقی ذهنشون بره دنبال سوالاتی که جواب دلخوش کننده ای براش ندارن. والبته ترس ممکنه به هر شکلی ظاهر بشه، به شکل بهانه های مختلف، به شکل حس های مختلف، حتی به شکل عشق.

مثل فیلم ماتریکس میمونه اونجا که مورفیوس دو تا قرص به نئو داد یکی قرمز یکی آبی، یکیش به حقیقت ختم میشد یکیش به راحتی. ولی مسئله اینجاس این که ما دنبال حقیقت نیستیم به کنار، هیچ راحتی هم در عوضش به دست نمیاریم. چون داریم دائم به خاطر ترس هامون از چیزایی که قلبا دوست داریم فرار میکنیم.

برگردیم به خود سوال، اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟ جوری که در لحظه مرگت با آرامش چشماتو روی هم بزاری چون خیالت راحته که هرچی که در توانت بودی انجام دادی. اگه بخوای با خودت رو راست باشی و خودتو خر نکنی یافتن جواب این سوال برای خودت کار ساده ای نیست، هیچ کسی هم نمیتونه کمکی بهت بکنه تو این راه، فقط خودتی و خودت. اگه از اکثر ادما این سوالو بپرسی فقط با یه نگاه خیره جوابتو میدن، چون جوابی ندارن واقعا براش، و اگه هم داشته باشن یه چیزیه که جامعه تو گوششون کرده و مال خودشون نیست. اره درسته شاید بگی اکثر ادما لنگ در آوردن نون شبشون هستن و این چیزا مال پول دارای بی درده. ولی اگه اون آدمی که برای در آوردن نون شبش لنگه قبل از این که بره زن بگیره و بچه دار بشه (که اینم از روی ترس تخطی از عرف جامعه اس) کمی فکر میکرد در موردش آیندش اینجوری لنگ نمیشد.

تاحالا شده حوالی موقع تحویل سال نو، یا روز تولدت یه حس خیلی تلخ و افسرده واری بهت دست بده؟ فکر میکنی چرا این حس بهمون دست میده؟شاید چون وقتی به گذشتمون نگاه میکنیم، پر از خاطرات اوقاتیه که ما سرجایی که باید میبودیم نبودیم، کاری رو میکردیم که دوست نداشتیم، تو روابطی بودیم که میدونستیم سازنده نیست و آینده ای نداره و هزاران کار دیگه ای صرفا جز اتلاف وقت چیز دیگه ای برامون نبوده.

البته مشکل اینجاست که خیلی زود ما سرخودمون رو گرم میکنیم و تمام تلاشمون رو میکنیم که از این حس فرار کنم و در نطفه از بین ببریمش. ولی اگه با این حس بمونیم، بهش گوش بدیم و باهاش منطقی بحث کنیم ممکنه بهمون جواب این سوالو بده که اگه قرار بود فردا بمیریم چیکار میکردیم که با خیال آسوده از دنیا بریم، با اطمینان از این که دقیقه دقیقه عمرمون به بهترین نحو ممکن خرج شده.

شاید در لحظاتی از عمرمون لحظاتی از بیداری رو تجربه کنیم که مسیر درست بهمون الهام بشه، ولی چند درصد از آدما رو میشه امروزه تو جامعه دید که در اون مسیری که بهشون الهام شده دارن زندگی میکنن و اون الهام رو میشه تو چشاشون دید؟ خیلی کم، چرا؟ چون جامعه مدرن از بس ادما رو تحریک میکنه و وسوسه میکنه و به سمت های مختلف میکشه که واقعا گم کردن اون الهام خیلی کار ساده ایه و تا چشم به هم بزنی میبینی که نشستی پای وایبر و به یه جک لری میخندی و انگار نه انگار. به خاطر همین زندگی کردن تو مسیر درست کار سختیه، نیازمنده قدرت نه گفتنه، نه گفتن به چیزای جذاب، به چیزای شیرین، به راحتیا و زیبایی ها، همینطور به خستگی ها، نا امیدی ها و بهونه های بی وقفه ذهنمون، آیا ما مردش هستیم؟

ذهن، ذهن آگاهی و کارافرینی

لذت فکر کردن

کیا اینجا فکر کردن براشون خیلی لذت بخشه؟ من خودم یکی از اون آدمام، من دوست دارم تو ذهنم با ایده ها بازی کنم و  ازشون برداشت های مختلف بکنم، من به این خصوصیت خودم میبالیدم وفکر میکردم که یه مزیته، تا این که این خصوصیت اون روی دیگشو بهم نشون داد.

نقشه  سرزمین نیست

تاحالا شده که یه کسی بهتون یه حرفی بزنه مثلا بگه ممکنه تو شرکت فلان برات کار جور کنم و تو بشینی به یه مدت طولانی تو سرت این مسئله رو پیگیری کنی ، تصور کنی که رفتی اونجا استخدام شدی و کلی پول در آوردی و بعدش با پولش یه ماشین گرون قیمت گرفتی بعدش یه قصر و زن و بچه و …. و به عبارتی دیگه یه دنیایی تو ذهنت ساختی و کاملا فراموش کردی که اون فقط یه حرف بوده که دوستت بهت زده و احتمال خیلی زیادی وجود داره که اون کار جور نشه تا این که بعد چند وقت یهو دوستت بهت میگه آره اون کار برای تو جور نشد و یهو تو احساس کنی دنیا رو سرت خراب شده؟ اون آدم حرف خیلی بدی نزده و ظلمی بهت نکرده ولی تو احساس میکنی جنایت بزرگی در حق تو کرده چون تمام اون دنیایی که تو سرت ساخته بودی رو با خاک یکسان کرده.

یا مثلا وقتی که سرکار یا تو دانشگاه یه دختر بهت لبخند میزنه و تو یه چنین سناریویی رو تو سرت میسازی و باهاش زندگی میکنی تا این که اخر سر بعد از 6 ماه متوجه میشی که اون خانوم شوهر داره؟

یا در بیزینس فکر میکنی فلان ایده خیلی پتانسیل داری و تو سرت آیندشو ترسیم میکنی به مدت طولانی تو سرت ادامش میدی تا اینکه میری ایده رو پیاده میکنی و میبینی که اصلا اونجوری که تو فکر میکردی نبود و هیچ استقبالی از ایده تو نشد؟

اینجاست که اصطلاح این که نقشه معادل سرزمین نیست رو به کار میبرن map is not the territory ، این یعنی این که اون داستانی که ما تو ذهنمون از اون چیزی که ما فکر میکنیم واقعیته ساختیم خیلی فرق میکنه با خود واقعیت و در صورتی که مراقب افکارمون نباشیم دائما تو این دام میوفتیم که انتظار داریم دنیا (یا مردم) یه جور خاصی کار کنه و بعد که موقعش میرسه میبینم که اصلن اونجوری که ما فکر میکردیم کار نکرد و این باعث میشه که عذاب زیادی بکشیم و ضرر زیادی متحمل بشیم.

درسته که با کسب تجربه زیاد این مدلی که ما تو ذهنمون از دنیا داریم کمی دقتش بالاتر میره ولی در نهایت باز هم مدلی بیش نیست و هرگز نمیشه جایگذین خود واقعیتش کرد، متاسفانه بعضی ادما کلا تو این نقشه زندگی میکنن. و کاملا فراموش کردن که دنیای واقعی چطوریه، نه که نخوان، نه ، فقط چون مدت زیادیه که دنیای نقشه زندگی کردن دیگه فراموش کردن که این نقشه در وحله اول از کجا ساخته شده و دنیایی واقعی خارج از این نقشه وجود داره.

در نهایت ما از مارکس زیاد دانا تر نیستیم، تئوری مارکسیسم خیلی جالب بود ، و همه بهش قسم میخوردن ولی وقتی در عمل در جامعه پیادش کردن متوجه شدن که اصلا با واقعیت سازگار نیست و نه مردم ازش راضی بودن نه دولت ها.

باور های محدود کننده
یکی دیگه از راههایی که ذهن باهاش جلوی موفقیت آدم رو میگیره باور های محدود کننده است، به طور خلاصه این باور ها افکار یا ایده هایی هستند که ما به عنوان درست قبولشون کردیم و پیرو طبعیت از اونا ما خودمون رو از خیلی از موفقیت ها محروم میکنیم. حالا این باور ها الازما همشون اشتباه و غلط نیستند. باور ها یه جور میانبر برای ذهن هستند که باعث میشه در شرایط جدید از همون نتیجه گیری قبلی استفاده کنه و در انرژی و وقت خودش صرفه جویی کنه. ولی خیلی از این باور ها در همه شرایط مفید نیستند و در بعضی از شرایط این باور ها میتونن بر ضد ما عمل کنند.

باور های محدود کننده عموما در دوره کودکی انسان شکل میگیرن، سنی که آدم تو دنیا یه تازه وارده و داره یاد میگیره که تو دنیا زندگی کنه. عموما باور ها برای این به وجود میان که از جون آدم محافظت کنن، مثل: تاریکی خطرناکه، اگه از مادرم دور بشم خطرناکه و …. البته بعضی از باور های محدود کننده دیگه هستند که تو برزگسالی برای ادم به وجود میان ، این باور ها حاصل جمع بندی هایی هستند که آدم با شواهد ناکافی از تجربیات خودش یا از حرف دیگران ساخته. مثل: از اینترنت نمیشه پول در آورد، یا کار واقعی اینه که بری کارمند بشی، یا حتمن باید برم دانشگاه وگرنه ؟؟؟ میشه

نکته طلایی که اکثر مردم ازش اگاه نیستن اینه که هر باوری یه احساسی با خودش به همراه داره، یعنی باور ها یه جور ایده هایی هستند که با چسبی به نام احساس به ذهن آدم چسبیده اند و وقتی ادم تو زندگی با مسائلی روبرو میشه که به باور هاش در ارتباطه احساساتش دخیل میشن، حال بسته به این که مسئله روبرو باورش رو تایید میکنه یا رد این احساس نوعش ممکنه مثبت یا منفی باشه. هممون هم میدونیم که احساسات از یه در وارد میشن از در دیگه منطق بیرون میره به خاطر همین آگاهی از باور های محدود کنندمون کار راحتی نیست، و معمولا ما اول با اثرات مخرب اونا روبرو میشیم بعد به دنبال حلشون میریم.

باور های محدود کننه مسائل جدی هستند و ممکنه بعضی هاشون تا اخر عمر ما رو رها نکنن اگه برای از بین بردنشون دست به عمل نزنیم.

برای از بین بردن باور های محدود کننده راههای زیاده هست، یکی از مهم ترین هاش مطالعه و کسب دانشه، از اون مهم تر تست کردن باور ها در درنیای واقعی و جستجو کردن شواهد برای موثر بودن از اون هاست و از همه مهم تر ذهن آگاهیه که بعدا بهش خواهیم پرداخت.

تمام چیزی که ذهن بهش اهمیت میده

ذهن اون قسمت از مغزه که به طور خودکار دائما در حال تولید افکار و تحلیل داستان هاست، حالا شاید فکر کنیم که این مائیم که فکر میکنیم ولی واقعیت اینه که ما هیچ کنترلی روی افکارمون نداریم، و لحظه ای نمیتونیم جلوی افکارمون رو بگیریم مگر با داروی بیهوشی.

حالا این افکار چه ریشه ای دارن؟ چرا ذهن این همه فعالیت میکنه؟

انسان قبل از هر چیزی یه حیوانه، میلیون ها سال تکامل ممکن شده به خاطر این که تمام موجودات زنده 2 تا غریضه داشتن، یکی زنده موندن و دیگری تولید مثل. به خاطر همین تقریبا تمام افکار ما حول خودمون میچرخه، حول تحلیل و ضعیت گذشته خودمون و طراحی آیندمون، ذهن با تراوش این افکار سعی میکنه ما رو به سمتی میل بده که مطمئن بشه این دو نیاز انسان تامین میشه. البته مسئله ای که هست اینه که وقتی این 2 نیاز انسان تامین شد ذهن باز از فعالیت باز نمی ایسته و به تولید محتوای خودش ادامه میده، که غالبا این محتوا بی مصرف و حتی مضر هم هست. و از طرف دیگه ذهن انسان برای هدفی فراتر از زنده موندن و تولید مثل طراحی نشده و هر آرزو و هدفی که آدم فراتر از این دو داشته باشه از نظر ذهن غیر ضروریه و ذهن باهاش مخالفت میکنه. هیچ وقت ذهن ما اهمیتی نمیده که ما یه کار آفرین بشیم، از ایده های خودمون پول در بیاریم یا به رویاهامون برسیم هرگز. تنها چیزی که ذهن ما بهش اهمیت میده اینه که ما 1- نمیریم و 2- تولید مثل کنیم، و برای این کار حاضره هر قیمتی رو پرداخت کنه. به خاطر همین وقتی ما آب و نونمون تامینه ذهنمون هزاران باور محدود کننده دائما رو سر ما میریزه که ما رو از حرکت باز بداره، ویا همش حواسش پرت لذت های کوتاه مدت میشه. برای همین مهارت شناخت و رام کردن ذهن پیش نیاز موفقیت تو هر کاریه.

افکار مزاحم

چند درصد افکار شما به دردتون میخوره؟

ذهن انسان دائما تمایل داره که مشغول باشه و افکار مختلف تولید کنه ، مشکلی که وجود داره اینه که بیشتر این افکار بی مصرفن و ذهن این افکار رو تولید میکنه صرفا که بگه من هستم،  و از طرفی هرچقد فکر بیشتر مشغول باشه انرژی بیشتری از انسان گرفته میشه و انسان کمتر اراده ای از خودش داره و کمتر جای برای درک  و دریافت واقعیت دنیای بیرون  داره، چون نمیشه در آن واحد هم فکر کرد و به دنیای بیرون توجه داشت.

 

این فکرا مال کیه؟

چند در صد از افکار شما مال شماس؟ و شما آگاهانه انجامشون میدین؟ اگه یه روز بشینی و تمام چیزایی که بهشون فکر کردی رو یاد داشت کنی، شاید 100 صفحه کاغذ بیشتر بشه، حالا  اگه این 100 صفحه رو بخونی ، چقدرشو غیر ضروری میدونی؟ و  اگه 10 سال بعد اون 100 صفحه رو خونی چی؟ اونوقت چقدشو فکر میکنی مفیده؟ و لازم بوده

روش رونوشت ذهنی

وقتی افکار رو نظاره میکنیم و مینویسیم آگاهی حضور داره و انسان از خودش اراده داره وقتی انسان اراده داره آرامش وجود داره و  کنترل ذهن دست خودمونه، به خاطر همین یکی از موثر ترین روش های ساماندهی به ذهن اینه که بشینی و هر چیزی که به ذهنت میاد رو به بنویسی بدون این که لحظه ای خودتو فیلتر کنی یا برگردی عقب چیزی رو اصلاح کنی، فقط بنویسی هرچه سریعتر بهتر،

جالبه وقتی که ذهن از همیشه فعال تره بر اثر نگرانی ها  و ترس ها آدم اصلا تمایلی نداره این کارو بکنه و بشینه بنویسه، این یعنی ذهن کنترل رو به دست گرفته و البته در همین موقع ها هم هست که با نوشتن میشه تغییر های اساسی در قدرت اراده و کنترل احساسات داد.

شنوندگی

تاحالا شده با یکی در حال حرف زدن باشید و یهو ببینید که رفتید غرق تو فکرای خودتون شدید و صحبت های طرف مقابلتون رو از دست دادید؟وقتی انسان میتونه شنونده خوبی باشه که ذهن در گیر افکار خودمون نباشه

]توضیح سطوح مختلف شنوندگی [

دنیای واقعی

خواب در بیداری

تا حالا شده بشینین سر خوردن غذا و یهو به خودتون بیاین ببینین غذاتونو خوردین و تموم شده و دائما در حال فکر کردن بودین؟

بله گاهی این شرایط برای همه پیش میاد ولی بقیه اوقات چی؟ ایا در بقیه اوقات ما حواسمون جمعه؟ چند درصد از روزمون رو با حواس جمع سپری میکنیم؟

تمام ما بخش عمده ای از زندگیمون رو توی خواب سپری میکنیم حتی وقتی که فکر میکنیم بیداریم، یه نوعشو آقای XXX هفته پیش تو کارگاه شناخت استعداد مثال زد وگفت که آدما هیچ رویایی ندارن و اگر هم دارن دنبالش نمیرن و چگونه تو یه حلقه بی حاصل گیر افتادن حلقه ای شامل، تلویزیون، شبکه های اجتماعی، خرید، روابط اجتماعی غیر ضروری و هزار تا کار دیگه برای کشتن وقت.

اکثر این کارا رو آدما میکنن چون میخوان سرشون گرم یه چیزی باشه، مثل هر اعتیاد دیگه ای میمونه و دائما نیاز دارن یه چیزی سرشون رو گرم کنه بهشون یه حس خوب بده، حتی یه حس بد بده ، یه حسی بده بهشون در کل. فکر میکنید چرا اینقدر اخبار بازدید کننده داره؟ یا روزنامه حوادث؟ چون اکثر اعتیاد دارن به این حس بدی که از اخبار یا قسمت حوادث روزنامه ها میگیرن. از طرفی این آدما برای این که از اینه دنبال رویاهاشون نرفتن میخوان عذاب وجدان نگیرن دائما جذب این جور مسائل میشن که بهشون خاطر جمعی بده که دنیای جای وحشتناکیه و وضع خیلی از اون خراب تره که کسی به دنبال رو یاهاش بره.

اثر منفی شبکه های اجتماعی

کیا هستن اینجا که تو شبکه های اجتماعی عضون؟ روزی چندبار به موبایلمون یا کامپیوترمون سر میزنیم برای شبکه های اجتماعی؟

من خودم هم آدمی هستم که خیلی علاقه داشتم به شبکه های اجتماعی و هنوز هم دارم، یکی از آرزو هام اینه که ای کاش عمر انسان 2 میلیون سال بود اون وقت میتونستم با خیال راحت برم کل فید فیسبوکمو هر 10 دقیقه یه بار چک کنم، یا تمام جک های گروه های وایبرو لاین و واتساپی که توش هی منو عضو میکنن رو بخونم و برای دوستای دیگمم بفرستم، ولی متاسفانه نیست! من نهایت عمرم 90 ساله و کلا هم تا 2-3 سال آینده میدونم فرصت دارم که خودمو در مسیر رسیدن به رویاهام قرار بدم و در غیر این صورت باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کنم. نامردیه میدونم ولی قرار نیست جز این باشه.

اثر شبکه های اجتماعی به ذهن رو که بخوایم بررسی کنیم، خیلی راحت میفهمیم که شبکه های اجتماعی یکی از علت هایی که تونسته خودشو تو عموم مردم جا کنه خاصیت اعتیاد آوری و سرگرم کنندگیشه، چیزی که برای آدمای خواب بهترین ماده مخدره.

خودم تجربه کردم که وقتی در حال کار نیاز به خلاقیت و تمرکز بالایی هستم وقتی هواسم پرت شبکه های اجتماعی میشه ذهنم وارد یه وضعیتی میشه که تا بخواد برگرده به همون حالت خلاق و متمرکز خودش چند دقیقه ای زمان میبره و نیاز مند استفاده از ارادس، چون ذهن تمایل داره دوباره برگرده به سمت شبکه های اجتماعی. این مسائله رو کافیه امتحان کنید: یک بار که در حال نوشتن یه متن یا برنامه مهم هستید یا در حال خوندن یه کتاب تخصصی هستید به مدت 1 دقیقه فید فیسبوک رو چک کنید و دوباره برگردید سر کارتون، افت تمرکز و توانایی ذهنی رو خیلی راحت میتونید مشاهده کنید. علت این افت هم بمباران ذهن با موضوعات مختلفیه که تو یه آن در شبکه های اجتماعی تحویل ادم میشه و تمام این موضوعات ناخواسته ذهن رو مجبور به پردازش میکنه.

ترس و استرس

سیستم عصبی خود مختار انسان (که مسئولیت ساماندهی فعالیت های خودکار و ناخود اگاه بدن مانند ضربان قلب، گوارش و … را به عهده داره) از دو بخش تشکیل شده، یک سیستم عصبی سمپاتیک و پاراسمپاتیک، قسمت سمپاتیک مسئولیت اینو به عهده داره که در هنگام بروز خطر انسان رو در حالت آماده باش قرار بده که یا از وضعیت فرار کنه و یا بجنگه، که این عمل با ترش هورمون های آدرنالین و کورتیزول در خون توسط غدد فوق کلیوی صورت میگیره، از طرف دیگه در هنگام شرایط آرام و بی خطر سیستم عصبی پارا سمپاتیک فعال میشه و بدن انسان آروم میشه، تنش ها در بدن از بین میرن، گوارش به حالت طبیعی برمیگرده و ….

انسان در طول تاریخ تکاملش تا به اینجا همواره در شرایطی زندگی کرده که واقعا نیاز داشته بیشتر روزش رو در حالت اماده باش برای مقابله با خطر سپری کنه چون واقعا دنیا پر از خطر بوده و جنگیدن و فرار کردن بخش مهمی از فعالیت های روزمره انسان بوده، ولی در دنیای مدرن، معمولا در طول روز هیچ خطری ما رو تهدید نمیکنه، خیلی کم پیش میاد که یه موجود خطرناکی تو خیابون به دنبال ما بیوفته و ما مجبور بشیم باهاش بجنگیم و یا فرار کنیم. ولی با این حال آدمای جامعه مدرن هنوز 90 درصد عمرشون رو تو استرس سپری میکنن، استرسی که از چیزی جز افکار ما نشات نمیگیره. این استرس ممکنه مقدارش در طول روز زیاد و یا کم باشه، ولی همیشه هست، و البته اکثر آدما هم از این که در وجودشون استرس و تنش زیادی دارن حمل میکنن نا آگاهن ، و مثل پارازیت یه یخچال به علت همیشگی بودنش دیگه قابل شنیدن نیست، مگر این که یخچال رو از برق بکشی تا بفهمی واقعا هست. به نوعی بدن انسان داره همون استرس شرایط قدیم رو برای خودش توسط ذهنش بازسازی میکنه. در حالی که اگه این استرس خیلی پتانسیل ذهن و جسم انسان رو محدود میکنه و تا از بین نره انسان نمیفهمه چیو داره از خودش میگیره.

فریبی به نام مولتی تسکینگ

یه باور غلطی که در بین مردم این روزا وجود داره اینه که فکر میکنن که وقتی هم زمان روی چند مسئله با هم کار میکنن، دارن استفاده مفیدی از وقتشون میکنن، در حالی واقعیت چیزی دیگس، ذهن انسان در آن واحد فقط میتونه روی یه مسئله تمرکز کنه و وقتی رو یه مسئله تمرکز میکنه تمام منابعش رو به اون مسئله اختصاص میده، و این باعث میشه هرچی از زمان تمرکزمون روی یه مسئله بگذره آرامش بیشتری پیدا کنیم و بازدهی مغز هم افزایش پیدا کنه. ولی وقتی ما مولتی تسکینگ میکنیم ، یعنی سعی میکنیم چند تا کار رو همزمان با هم انجام بدیم، مغز فرصت پیدا نمیکنه که به حالت ایده آل عملکرد خودش برای کار روی یه مسئله برسه، و تا میخواد به اون شرایط برسه ما موضوع رو عوض میکنیم و مغز مجبور میشه از نو شروع کنه. و تنش زیادی تو مغز ایجاد بشه (که در نهایت به بدن منتقل میشه). به خاطر همین باید تا جایی که میتونیم سعی کنیم کارامون رو نوبتی و از روی برنامه انجام بدیم، هم برای آرامش و هم برای بهره وری بیشتر.

تعریف تمرکز

تمرکز به معنی حفظ یه حالت خاص ذهنیه به یه مدت مشخصی گفته میشه، پیش تر گفتیم که انسان هیچ کنترلی روی افکاری که به سراغش میاد نداره،

لحظه حال

تمام افکار انسان مربوط به گذشته یا آینده هستن، در لحظه حال هیچ فکری نمیتونه وجود داشته باشه، به محض این که در مورد چیزی که در لحظه اتفاق میوفته حرف بزنیم اون رو به گذشته یا آینده بردیم.

اراده

اراده دو مشخصه داره، یکی قدرت اراده و دیگری سطح اراده

قدرت اراده رابطه مستقیم با عمل داره، هرچی قدرت اراده بیشتر باشه فرد تمایل بیشتری داره برای این که اون کاری که میخواد رو انجام بده. از طرف دیگه سطح اراده هرچی بالاتر باشه فرد تمایل به عمل  خلاقانه تر، با دید باز تر و پخته تر داره.

قدرت اراده به انرژی ادم بستگی داره و عواطف هم رو انرژی خیلی تاثیر میزارن، عواطف مثبت به آدم انرژی میدن و عواطف منفی از انرژی آدم کم میکنن.

از طرف دیگه سطح اراده به آگاهی انسان بستگی داره یعنی میزان رهایی ذهن از افکار، حالا  این افکار میتونن افکار موقتی باشن که بر اثر مسائل مختلی زندگی به وجود میان یا افکار دائم که حالت اعتقاد و  باور به خودشون گرفتن، یعنی  هرچی ذهن از افکار و باور ها رها تر باشه سطح اراده بالاتر میره.

[نمودار سطح /قدرت اراده]

با مدیتیشن از سطوح پایین خلاص میشیم میریم سراغ سطوح بالاتر

این نوشته رو برای ارائه تو کافه کارآفرینی دانشگاه تهران نوشتم، البته خیلی خوب شد و به خاطر همین تصمیم گرفتم اینجا هم بزارمش، امیدوارم برای شما هم مفید باشه.

قدرت خشم در انگیزش انسان

خشم و استرس دو تا حس هستند که وقتی در وجود انسان موجود حاضرن باید خوشحال بود چون نشون دهنده اینه که انسان هنوز به یه چیزی اهمیت میده و این میتونه کاتالیزوری باشه برای انگیزش و به حرکت در آوردن انسان تا دست به عمل بزنه و تغییری توی دنیا ایجاد کنه.

خشم به طرز معجزه آسایی به انسان قدرت و اعتماد به نفس میده، و برعکس استرس برای مردان این حس زیاد نا خوش آیند نیست و سعی در از بین بردنش نمیکنن. هرچند که اگه هدایت نشه میتونه  زندگیشون رو در طولانی مدت به فنا بده، ولی این که خوشاینده از نظر تکاملی به این مسئله برمیگرده که چون انسان در حالت خشمگین هشیاری بیشتری پیدا میکنه و ترس و دودلی ها دروجودش کمتر میشه، احتمال زنده موندنش تو طبیعت بیشتر میشده، قدرت جنگیدنش بیشتر میشده و میتونسته بر رقباش پیروز بشه. درنتیجه در پروسه گزینش طبیعی انسان هایی که با خشم احساس راحت تری دارن زنده موندن.

خشم مثل یه چشمه  انرژی میمونه. وقتی آدم بی انگیزس و تمام روش های دیگه درتکون دادن آدم با شکست روبرو شدن میتونه به لب این چشمه بره و ازش نیرو بگیره و در راستای رسیدن به آینده بهتر ازش استفاده کنه ولی متاسفانه اکثر آدما با اعتماد به نفس کاذبی که توسط خشمگین شدن دریافت میکنن کاملا خودشون رو گم میکنن و با گرفتن تصمیمات اشتباه تمام آدمای اطرافشون رو از خودشون دور میکنن و بیشترین آسیب ها رو به خودشون میزنن. اما برعکسش اگه این انرژی در راه درست استفاده بشه میتونه درشرایط بحرانی زندگی به کمک انسان بیاد و به ادم انگیزه بده تا نهایت تلاششو بکنه و به پله های دیگه سعود کنه و به محض رسیدن به پله های بالاتر این خشم رو روی زمین بزاره و ابزار انگیزشی رو تغییر بده چون اگه تغییر نده میتونه باز کل زندگی آدم رو به سمت فنا ببره، نمونه این آدما زیادن، ادمایی که تمام زندگیشون رو توی خشم سپری میکنن، خشمی که هیچ هدف مشحصی نداره، یه لحظه از دولت شاکین یه لحظه دیگه خودشون، لحظه دیگه از وضعیت جو و … این آدما و هیچ وقت دیگه نمیتونن شادی واقعی رو تجربه کنن.

البته این منبع انرژی یه مشکلی که داره اینه که  فقط در سطح های پایین زندگی و برای رسیدن به اهداف پست و معمولا پوچ به کمک آدم میاد و به محض این که آدم به هدفش برسه انرژیش تموم میشه، مثلا ممکنه یه نفر از بابت این که پدرش بهش گفته که تو هرگز نمیتونی به جایی برسی تو زندگی خیلی عصبانی باشه  این عصبانیت بهش انگیزه بده که تو کار تمام تلاششو بکنه تا نظر پدرشو جلب کنه ولی خب به محض این رابطه بین پدر پسر خوب بشه این انگیزه از بین میره. و یا وقتی یه مردی همسرش -به خاطر بی کفایتی تو زندگی ولش میکنه میره، خشم مثل آتیش سوزان به این آدم انگیزه میده که تمام تلاششو بکنه که خودشو بالا بکشه، اما تمام این انرژی به محض این که همسرش دوباره برگرده پیشش یا یه همسر دیگه پیدا کنه فروکش میکنه و مرد بر میگرده به همون حالت تنبل قبلیش.

خشم یه شمشیر دو لبه و یا شاید چند لبس که فقط یکی از اون لبه هاش میتونه مفید واقع بشه و بقیه همگی باعث زخم خوردن خود فرد خشمگین میشن. مهم ترین فاکتوری که هر آدمی لازمه داشت باشه تا بتونه خشم براش کاربرد مفید داشته باشه آگاهیه. خیلی راحته که انسان در میون طوفان خشم، انرژی که تو بدنش ایجاد شده و افکاری که به ذهنش میرسه واقعیت رو گم کنه و آگاهیش فروکش کنه، در این حالت خیلی احتمال این که اون لبه مفید این شمیشیر به کمک انسان بیاد کم میشه. البته هرچه انسان آگاهی بالاتری داشته باشه کمتر خشم به سراغش میاد. یعنی هر چه انسان از نظر آگاهی رشد بیشتری پیدا میکنه مسائل کمتر و کمتری پیدا میشن که میتونن اونو عصبانی کنن و تو این حالته که خشم مقدس میشه و باید قدرشو دونست. ولی حتی تو این حالت هم نباید اجازه داد که خشم تو وجود انسان زیاد باقی بمونه چون هرچه طولانی تر بشه احتمال گمراه شدن آدم بیشتر میشه.

خشم میتونه الهام بخش بزرگی در خلق هنر باشه، به عنوان مثال موسیقی متال یه سبک هنریه که بر پایه ابراز خشم شکل گرفته. تمام تاثیرات مثبت و منفی خشم رو تو آثار و سرنوشت هنرمندای مختلف این سبک میشه مشاهده کرد. البته بعضی از این آثار هنری آنقدر خوب ساخته شدن که میتونن به عنوان یه ابزار هم استفاده بشن که خشم رو در دل ادم زنده کنن خشمی که توی دله و همراه با عشق و دلسوزی نسبت به خود و تمام آدمیته.

این فکرا مال کیه؟

یه طرز فکری که همیشه توی روانشناسی، فلسفه و متون معنوی به طور کلی وجود داره اینه که افکار عضوی از اگاهی ما هستن که خارج از اراده ما میان و خارج از اراده ما میرن. و برای یافتن آرامش نباید در افکارمان فرو بریم و هویتی بر مبنای اونا به خود بگیریم چون واقعی نیستن. باید سعی کنیم همیشه بیدار باشیم چون وقتی در حال فکر کردن هستیم همانند اینه که خوابیم. خوب اینا همه درسته تا حدودی اما اگه کمی دقیق تر بشیم تو این مسئله به این میرسیم که کسی که فکر میکنه ما هستیم (همونطور که دکارت هم میگه Cogito ergo sum) و افکار چیزی هستن که ما به انتخاب خودمون اونا رو خلق میکنیم و نباید تقصیر رو به گردن ذهن انداخت، این ما هستیم شروع به پردازش اونا تو ذهنمون میکنیم چون نتیجش برامون مهمه . در هر حال ما که جایی نرفتیم ما همیشه هستیم پس وقتی به افکار دامن میزنیم باز هم کسی که به افکار دامن میزنه خودمونه، بهتره  علت این که فکر کردن رو اکثرن به بودن در جایی که هستیم، در زمانی که هستیم ترجیح میدیم رو باید از خودمون جویا بشیم. حالا چرا فکر میکنیم؟ من وقتی بررسی میکنم میبینم عمومن علت افکاری که ادم وقت خودشو در پردازشش صرف میکنه چیزی نیست جز این که فکر میکنیم:

موقعیت فعلی به اندازه کافی مطلوب نیست

فکر کردن ممکنه تبدیل بشه به یه نو ع سرگرمی برای فرار از واقعیت روبرومون، چون واقعیت روبرومون به اندازه کافی مطلوب نیست، مثلن سرکار ممکنه کارمون برامون خسته کننده شده باشه و تکراری و یا حتی سخت، انسان چون موجودی خیلی راحت طلبه تو این شرایط تصمیم میگیره  که سر خودشو با فکر کردن گرم کنه.

ممکنه عادت کرده باشیم به سنجیدن خودمون با استفاده از مفاهیم مجازی . درنتیجه وجود ما تبدیل میشه به یه سلسله محاسباتی که متغیر های ورودیش چیزایی هستن مثل نظر دیگران، معیار های دیگران، باورها و اعتقاد هامون، موقعیت اجتماعیمون، دست اورد هامون و… .و برای اینکه این “نفس” رو که ما تو ذهنمون داریم رو زنده نگه داریم دائم این محاسبات رو انجام میدیم، به هر حال همه ما دوست داریم بدونیم کی هستیم. در نتیجه دائمن به اتفاقات گذشته تو ذهنمون رجوع میکنیم و اونا رو تحلیل میکنیم ببینیم کجای کاریم، البته ممکنه از روی اونا یه سری قضاوت هایی هم بکنیم راجع به دیگران که دلخوری و احساسات دیگری هم ممکنه به همراه داشته باشه.

حالا ممکنه ادم توفقط  یه موقعیت خسته کننده به این دسته از افکار تن نده ممکنه گاهی یه برهه طولانی از زندگیش (هفته ها یا ماه ها) از زندگیش رو عمدتا در توی فکر به سر ببره، ممکنه در حال تحلیل برنامه ریزی و فکر کردن به اهدافش باشه  که چون باورداره که با تغییر شرایط بیرونی میشه زندگی رو خوشایند تر کرد خوب من با این که ادم برای آیندش هدف، مسیر و برنامه داشته باشه مخالف نیستم، اتفاقن خیلی هم با این مسئله موافقم که اما  اکثرن دقت ندارن که فکر کردن، تحلیل کردن و برنامه ریزی کردن در این لحظه ممکنه موثر نباشه چون تحلیل و برنامه ریزی وقتی از همیشه موثر تره که به صورت یادداشت برداری کتبی باشه و یا با یه فرد دیگه بحث بشه. و باید تو وقتی باشه که ذهن از نهایت امادگی و ارامش برخورداره.

خوب من دسته دیگه ای به جز همین نمیبینم، البته افکار خیلی انگیزه ها و هدف های مختلفی دارن اما به نظرم همشون برمیگردن به این مسئله که ما موقعیت فعلی رو به اندازه کافی مطلوب نمیبینیم. به نظر فکر کردن به کدوم دسته از افکار بالا مطلوب تر از بودن در موقعیت و زمان فعلیمونه؟

بهتره لحظه به لحظه مسئولیت افکارمون رو به عهده بگیریم و از خودمون بپرسیم علت این که من دارم رو این مسئله فکر میکنم چیه؟ ریشه یابی کنیم و در صورت مفید نبودن دور بریزیم ومطمئن جا وزمانی که توش هستیم لذت بخش تر خواهد بود.

 

روش رونوشت ذهنی

برای همه پیش میاد وقتایی که ذهن پر از گزینه های مختلف میشه، وقایع بیرون یه چیز میگه، ذهن آدم یه چیز دیگه و عواطف هم سعی در انحراف بیشتر ذهن آدم میکنن و فکر کردن درست حسابی و حل مسئله برای برای آدم تقریبا غیر ممکن میشه. هر چی آدم بیشتر تلاش میکنه اضطرابش بیشتر میشه و تو یه حلقه ای گیر میفته که برای بیرون اومدن ازش راهی به نظر نمیرسه.
البته ممکنه خیلی با اعتماد به نفس بدونی که چیکار باید بکنی ولی این کاری که خیلی هم دوست داری انجامش بدی در واقع یه تصمیم عاطفی یا به اصطلاح واکنش دفاعی غریضی باشه. حال ممکنه این میل یه صدای درونی باشه که بگه تو نمیتونی تسلیم شو، ممکنه بگه عصبانیتتو تخلیه کن روی یه آدم دیگه، یا ممکنه بهت بگه وقتو انرژیت رو بزاری روی کاری که صرفا برای جلب نظر دیگرانه و هیچ سودی برای خودت نداره. اگه آدم با تجربه باشه از علائمش متوجه میشه و دست به عمل نمیزنه ولی اگه بی تجربه باشه از روی این میل عمل میکنه و پشیمونی به بار میاد.
حالا تو این مواقع چه میشه کرد؟ یکی از راهها اینه که آدم با ادم های دیگه مشورت کنه، ولی احتمال زیادی وجود داره که فرد مورد اطمینانی در دسترس نباشه، و اگر هم باشه غرور آدم تو یه شرایطی بهش اجازه نده که با کسی مشورت کنه. توی فلسفه شرقی یه مفهموی وجود داره به اسم استاد درونی، یعنی تقریبا در تمام مسائل خود آدم جواب مسئلش رو میدونه فقط باید شرایط رو فراهم کنه که پاسخ راهشو به ببرون پیدا کنه. روش رونوشت ذهنی دقیقا همین کارو میکنه، با استفاده از این روش در واقع آدم داره با استاد درونی خودش مشورت میکنه.
رو نوشت ذهنی یعنی نگاه انداختن به محتویات ذهن و نوشتن تمام محتویات اون روی کاغذ دقیقا همونجوری که هست بدون هیچ گونه تغییر. برای این کار بهتره که ابتدا از احساسات درون بدن شروع کرد و از خومون بپرسیم که الان چه حسی دارم؟ اون حس رو روی کاغذ بنویسیم. بعد علت هایی که ذهن برای تولید این حس در خودش داره رو بنویسیم. بعد از این کار یه مقدار فاصله ایجاد میشه و حس اونقد مثل قبل ناخوشایند نخواهد بود. گاهی اوقات هست که هیچ عملی یا نتیجه گیری نیاز نیست، فقط با نگاه انداختن به منبع عواطف مشخص میشه که مسئله مهمی نیست و اصلا دلیلی نداره به خاطرش حس بدی داشته باشی و گاهی هم هست که واقعن یه کاری هست که باید انجام داده بشه، یه کاری که ازش ترس داری و باید باهاش روبرو بشی که خوب جارش هم چیزی نیست جز روبرو شدن با اون ترس.
اسم این روش رو من از خودم در اوردم ولی این روش از قدیم توسط روان شناس ها برای برطرف کردن اضطراب توصیه شده. یکی از علت های موثر بودن این روش اینه که وقتی آدم مطلبی رو مینویسه نیمکره جپ مغز فعال میشه که مربوط به تفکر منطقیه و موجب میشه آدم به طور منطقی و واقع بینانه به مسئله نگاه کنه.
مشکلات عنصر غیر قابل اجتناب در مسیر رسیدن به تمام اهداف آدمیه و بدون پشت سر گذاشتن مشکلات تقریبا هیچ هدف با ارزشی قابل دستیابی نیست. و اتفاقن دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات هم هست که موجب رشد انسان میشه. طبیعیه که در مواجهه با اکثر مشکلات آدم بترسه، مضطرب بشه و یا نگران بشه و یه سری هم تمایلات به دنبال این عواطف بیان. ولی تنها با تامل کردن و تفکر واقع بینانه پشت سر گذاشتن مشکلات ممکن میشه. روش رونوشت ذهنی هم یه ابزار موثر دقیقا برای همین کاره.
یکی از فرق های انسان نابالغ و انسان بالغ دقیقا تو همینه که انسان بالغ در هنگام مواجهه با مشکلات میدونه که نباید به تمایلات عاطفیش در این شرایط اعتماد کنه و به خاطر همین میشینه و تامل میکنه، در حالی که انسان نابالغ به خاطر عدم آگاهی از روی تمایلات عاطفیش دست به عمل میزنه. به خاطر همین یکی از بزرگترین عاداتی که انسان در رویه بلوغش باید در خودش پرورش بده تغییر واکنش پیش فرضش هنگام مواجهه با مشکلات از عمل از روی عواطف، به تحلیل واقع بینانه شرایطه.