All Posts in “دسته‌بندی نشده”

یکی بودن حرف و عمل

یه چیزی که هست آدم ها حس میکنن اگه میخوان در مورد چیزی بنویسن باید حتمن صد در صد مواقع خودشون اون موضوع  رو رعایت کنن و به عبارت دیگه حرف و عملشون صد در صد یکی باشه. این حرف تا حدودی درسته یعنی آدم ها نباید چیزی رو به دیگران پیشنهاد بدن که خودشون قلبن باورش ندارن و بهش عمل نمیکنن ولی این که آدم صد در صد به روی حرفی که به دیگران میزنه عمل نمیکنه دلیل نمیشه که یه ایده خوب رو به کسی پیشنهاد نده. و خیلی ها هستن که واقعا همینطورن، راهکار ها و روش های خوب زندگی رو میدونن ولی با کسی به اشتراک نمیزارن چون فکر میکنن که این کار درست نیست وقتی خودشون صد در صد بهش عمل نمیکنن . تا حدودی میتونم بگم که این اتفاق برای این میوفته که آدم ها نفس یا تصویر ذهنی خیلی بزرگی از خودشون دارن و میخوان همیشه آدم خوبه باشن ،و مفید بودن تو جامعه هدف اصلیشون نیست. اگه مفید بودن برای دیگران هدف اصلی باشه و یا کم کم از خود خواهی سطحی آدم بالاتر باشه. آدم همیشه حاضره که خودش آدم با نقصی به نظر برسه ولی چیزی که فکر میکنه درسته و به درد دیگران میخوره رو  ابراز کنه.
این مسئله یکی از سد های برزگ من بوده تا الان که مانع نوشتن پست های متعدد تو این وبلاگ شده. من آدمیم که فکر میکنم خیلی برام مهمه چطور به نظر میرسم. آدم خوبی هستم یا نه برام مهمه! قبلا برام مهم بود که دیگران فکر کنن آدم خیلی مهم و خوبی هستم ولی با سعی زیاد اونو کم کردم ولی هنوز برای خودم خیلی مهمه که آدم خوبی باشم پیش خودم! به خاطر همین همیشه ایده هایی داشتم ولی خب چون حس خیلی خوبی در مورد خودم نداشتم و فکر میکردم که من آدم خیلی موفقی نیستنم، آدم بی عیب و نقص و کاملی نیستم پس نباید چیزی بنویسم. نباید حرفی بزنم برای دیگران چون من لایقش نیستم و اینا همش پرت و پلاس. فقط به خاطر احساس! تمام این ها ناشی از تفکر احساسی و نفس آدمه، تصویر ذهنی  یا خود خواهی آدم که فقط و فقط به خودش اهمیت میده و نمیتونه به طور منطقی به مسئله نگاه کنه  و بگه آره تو میخوای بنویسی یه مطلبی، یا بزنی یه حرفی که به درد دیگران میخوره ( و در نهایت به درد خودت!) بنویس! چرا باید احساست کامل نبودن مانع بشه؟ اتفاقن همین مسئله دقیقا چیزیه که موجب خجالتی و کم رو شدن آدم ها میشه، چون حس خوبی ندارن در مورد خودشون فکر میکنن تمام دانسته هاشون بی ارزشه که به این حس ختم شده.
اتفاقن چند وقت پیش یه نفر رو یکی از نوشته های من نظری ارسال کرده بود با این مضموم که مطلبتون جالبه ولی نمیتونم بگم که درسته یا غلط چون شما خودتون آدم موفقی نیستید. خب این آدم اشتباهش اینه که فکر میکنه آدم های موفق همیشه نظراتشون راجع به موفقیت درسته. که البته نیست. همونجوری که یه گیتاریست خیلی خوب ممکنه یه معلم خوب نباشه و از طرف دیگه یه معلم دیگه که خودش گیتار خوب نمیتونه بزنه ممکنه تو تدریسش خیلی خوب باشه و خیلی گیتاریست های بهتر از خودش تربیت کرده باشه. پس موفق بودن یه نویسنده معیار درستی نیست برای سنجش درستی نوشته هاش (و البته موفقیت خیلی سلیقه ایه، موفق از چه نظر؟). خود من هم بار ها دچار این دام شدم که از یه نفر به عنوان الگو همیشه پیروی میکردم و حرفاش رو می پسندیدم و بعد یهو متوجه میشدم که این آدم فلان کار اشتباه رو تو زندگیش مرتکب شده و من بلافاصله نظرم راجع به اون آدم عوض میشد و تصمیم میگرفتم تمام آموخته هایی که ازش گرفته بودم رو بریزم دور! تا این که یه مقدار بالغ تر شدم و به این درک رسیدم که اولا از هیچ انسانی نباید به طور مطلق پیروی کرد و حرف های هیچ کسی رو نباید کور کورانه پذیرفت هرچقد هم حرفا دلنشین باشه و طرف آدم کاملی باشه و از طرف دیگه از هر آدم داغونی میشه درس های خیلی ارزشمندی گرفت، هرچقدر هم حرف ها زشت و گوش خراش باشه.

پدر سالاری و مادر سالاری

یکی از کتاب هایی که تا حالا بیشترین تاثیر رو تو زندگی من داشته همین کتاب Prometheus Rising  هستش، تا حالا کتابی ندیدم که به این سادگی و جالبی کل رفتار و آگاهی انسان رو توضیح بده. یکی از مفاهیمی که تو کتاب بهش اشاره شده مراحل تکامل ناخود آگاه انسانه که در 4 مرحله اتفاق میوفته، و در هر مرحله یک مدار در آگاهی انسان شکل میگیره. مدار اول مدار  بغا جسمانی، مدار دوم مدار عاطفی و قلمروئی، مدار سوم مدار علائم – زمان و مدار چهارم مدار اجتماعی – جنسی.  حالا توی همین کتاب با استفاده از همین مراحل تکاملی انسان خیلی ساده کلید این که چرا جوامع شرقی و غربی اینقدر با هم از نگرش به خانواده و تابو های جنسی فرق دارن بیان شده که به نظرم جالب اومد و دوست دارم اینجا به به زبون خودم به اشتراک بگزارمش. البته برای درکش ابتدا باید ابتدا مدار اول و دوم  رو مختصرا توضیح بدم.

مدار  بغا جسمانی

مدار اول بلافاصله بعد از تولد شکل میگیره، وقتی که انسان دوست داره یه چیزی پیدا کنه که براش نقش مادر رو داشته باشه و در این مرحله طقل به اولین چیزی که بعد از تولد ببینه با همون شي تا اخر عمر خوی میگیره و وابسته میشه، حالا چه مادر واقعیش باشه یا یه چیز دیگه. مثلا تو یه آزمایش مادر زرافه رو بلافاصله بعد از تولد بچش ازش جدا کردن و نزاشتن بچش مادرش رو ببینه بعد اون زرافه اولین چیزی که نزدیکش بود یه ماشین جیپ بود و اون زرافه تا آخر عمر دنبال این ماشین همه جا میرفت و فکر میکرد مادرشه. تو این مرحله نا خود آگاه انسان یاد میگیره که دنیا جای امنیه یا خطرناک و از همین روی درجه اعتماد به نفس و دوستی آدم با دنیای بیرونش هم توی این مرحله تعیین میشه.

مدار عاطفی و قلمروئی

مدار دوم وقتی شکل میگیره که انسان شروع میکنه به تعامل با دیگران و مقایسه خودش با اونها و همینطور تصاحب اجسام، زمین و حتی انسان های دیگه. تو این مرحله انسان شروع میکنه به حس کردن عواطف مختلف. این مدار دائما بقیه رو ارزیابی میکنه که ببینه تو چه سطحی در مقایسه با اونا قرار داره، آیا زورش میرسه به اونا یا اونا زورشون میرسه به من؟ و مطابق با این ارزیابی احساس ادم در مورد خودش و دیگران رو تعیین میکنه. این مدار حس دفاع از مرز های قلمرو و جنگیدن برای گسترش اون، غلبه بر دیگران و همینطور حس پیروی از بالا دست و غلبه به پایین دست رو در انسان پردازش میکنه. در این مرحله است که بعضی ها آدم های جنگجو و قلدر میشن و بعضی ها مظلوم و سر به زیر.

اگر مدار اول بیشتر تحت تاثیر از مادر شکل میگیره، مدار دوم تحت تاثیر پدر شکل میگیره و هر جامعه ای هم در طی دوران بغای خودش به سمت پدر سالاری یا مادر سالاری تمایل داره، در جوامع پدر سالاری ارزش های پدرانه و در جوامع مادر سالاری ارزش های مادرانه غالبه.

جوامع پدر سالاری جوامع مادر سالاری
رابطه جنسی آزاد رابطه جنسی محدود
محدودیت آزادی زن ها آزادی برای زن ها
درجه اجتماعی زن ها بالا درجه اجتماعی زن ها پایین
بکارت با ارزش بکارت بدون ارزش
اقتدار گرا تساوی گرا
محافظه کار پیشرو
بی اعتمادی به تحقیقات اعتماد به تحقیقات
محدودیت خود به خودی و در لحظه بودن
تبعیض جنسی حداکثر تبعیض جنسی حداقل
ترس از همجنسگرایی ترس از رابطه با محارم
زاهد لذت گرا
خدا پدرگونه خدا مادرگونه

اگه به این جدول دقت کنید میبینید که ستون اول دقیقا با مشخصات مملکت خودمون و بیشتر کشور های شرقی و ستون دوم دقیقا با مشخصات کشور های پیشرفته غربی (به خصوص سوئد که من توش هستم) صدق میکنه. و البته اگر هم اختصاص این خصوصیات به کشور ها کمی کلی گرایی باشه، برای شخص شخص افراد میشه این خصوصیات رو قائل شد که البته در طی دوران های مختلف ممکنه تغییر کنه، یعنی فردی (یا جامعه ای) ممکنه چند سال خصوصیات پدر سالاری داشته باشه و بعد خصوصیات مادر سالار گونه پیدا کنه، یا برعکس.

نتیجه ای که از این جدول میشه گرفت به نظر من اینه که واقعا نمیشه گفت کدوم یکی از این روش ها درست هستند و برای جامعه سالم تر هستند، نمیشه گفت کشور های مادر سالاری پیشرفته تر هستند و کشور های پدر سالار عقب مونده تر چون واقعا کشور ها برای سالیان دراز تو این روش ها به بغای خودشون ادامه دادن و هر دو بخشی از روان انسان هستند و در همه انسان ها وجود دارن. برای افرادی که در جوامع یا خانواده های پدرسالاری بزرگ شدن زندگی در جامعه مادر سالاری میتونه ترسناک و چالش بر انگیز باشه (این افراد در مورد همه قضاوت میکنن و این سوء زن باعث عذابشون میشه) و افرادی که در جامعه مادر سالاری بزرگ شدن یا به مادر سالاری باور دارن در جوامع پدر سالاری احساس خفگی بهشون دست میده.. ولی خب با با توجه به این که اکثر کشور های مادر سالاری پیشرفته تر و آزادتر هستند میشه گفت که این جوامع شرایط بهتری رو برای ترقی انسان فراهم میکنن.

به روز رسانی

چند وقتی هست که چیزی ننوشتم تو این وبلاگ، بیشتر به خاطر اینه که خیلی درگیرم که خودم رو از این وضعیتی که درش هستم بیرون بکشم، شدیدا در حال تلاش برای پیشرفت خودم هستم، واقعا نمیدونم پیشرفت کردم یا پسرفت. از یه جهاتی شاید پیشرفت کرده باشم و از یه جهاتی پس رفت، ولی چالش های زیادی پیش رو رو داشتم و دارم ، هم از بیرون هم از درون یعنی باور های غلط ، ضعف ها و ترس ها که مطمئنا دست پنجه نرم کردن باهاشون در رشد آدم بی تاثیر نیست.

دوست دارم وقتی چیزی مینویسم تو این وبلاگ صرفا اشتراک گذاری زندگیم نباشه و جنبه آموزشی داشته باشه. یعنی چیزی باشه که از این که بهش رسیدن افتخار کنم و دستاورد بزرگی بوده باشه برای خودم تا اونو لایق اشتراک گذاشتن بدونم. الهام بهم زیاد میشه و مطالعه هم زیاد میکنم، با ادم های خیلی مختلفی برخورد میکنم و سعی میکنم باز باشم و پذیرای نقطه نظر هاشون باشم تا چیز جدیدی یاد بگیرم از هرکسی که شده و همینطور  فرصت  تجربه فرهنگ ها و جامعه های مختلف در کشور های گوناگون درک عقاید منحصر به فرد و (بعضا متضاد با من) هم به لطف مهاجرت کاریم برام فراهم شده که برام از نظر کسب تجربه فوق العاده ارزشمنده. ولی باز به طور کلی تغییرات به حدی شگرف و شوک بر انگیز بوده برام که دیگه احساس میکنم حرفی برای گفتن ندارم، شاید قبلا خودم رو توی ایران میدیدم و دانش و دیدگاه های خودم رو تو اون جامعه قابل عرضه میدیدم و احساس میکردم که بیانشون میتونه خیلی مفید باشه چون کسی نمیدونه اینا رو و تا حدودی هم درست بود این فرضم. نه تنها تو نوشتن بلکه صد برابر بیشتر تو تعاملاتم با دوستانی که داشتم که میدونستم دنبال یادگیری هستن. ولی اینجا الان که توی جامعه بین المللی هستم حس میکنم حرفی برای گفتن داشتن سخته. یا باید حرفی برای گفتن نداشته باشم یعنی اگه هم مینویسم مطلبی ادعای اورجینال بودن نداشته باشم و چیزایی که به نظرم همه میدونن ولی از نظر من مهم هستن و ارزش تکرار شدن دارن رو به زبون خودم بنویسم. یا خیلی تلاش کنم تا بتونم مطالب اورجینال بنویسم. و یا شاید در آینده نه چندان دور به طور کلی دیدگاهم در مورد چیز هایی که ارزش نوشتن داره عوض بشه و من شروع کنم نوشتن یه چیزای دیگه! در حال حاضر که بیش از این نیستم!

به امید دیدار مجدد در آینده نه چندان دور.

خداحافظ وستروس

اینم از شهر وستروس، که بعد از زندگی به مدت 2 ماه و 18 روز توش دارم ازش خداحافظی میکنم. نمیدونم چرا نمیخوام این درسو آویزه گوشم کنم که همه چی تموم میشه و ادم باید همیشه راحت بتونه دل بکنه و راحت از زندگی جدیدش استقبال کنه، به هر حال وقتی به داستان هایی که اینجا برام پیش اومد فکر میکنم نمیتونم احساسی کمتر از این بهش داشته باشم. این دو ماه و هیجده روز واقعا برام به سرعت 2 ساعت و 18 دقیقه گذشت. هر روزش سرشار از تجربیاتی و درس هایی که کائنات (هاپوی بازیگوش من) پشت سر هم بهم می داد بود. انطباق با یه فرهنگ کاملا متفاوت از فرهنگ ایران، کنار اومدن با زندگی تنهایی به یکباره بعد از 27 سال زندگی در وطن کنار خانواده، کنار اومدن با فراوونی که اینجا وجود داره و بازی هایی که ذهن من با کمال گرایی و زیاده خواهیاش میخواست سرم بیاره. کنار اومدن با انتظارات کارفرمای جدید (که اصلا نمیدونستم چیا هستن) که منو آورده اینجا و حضورم در اینجا به نظر اون بستگی داشت، کنار اومدن با اخراج شدنم از شرکت جدید، پیدا کردن کار جدید و دوباره جا پیدا کردن تو محل کار جدید. تلاش برای گیر نکردن تو دام تنبلی و حفظ سلامتی و روحیه مثبت و سر زنده روز به روز با وجود موضوعات بیشمار برای نگرانی و استرس داشتن و از همه مهمتر مدیریت زمان که بتونم وقتی رو هم به خودم اختصاص بدم مطالعه کنم، تمرین کنم، تفریح کنم ، مخ بزنم و اسیر کار و روزمرگی نشم.20151129_153108  20151128_182421 20151128_181601 20151128_173456 20151128_011626 20151128_010942 20151030_191446 20151022_215018

یکی از عادت هایی که من همیشه داشتم و هنوزم دارم، هر وقت هر جا میرم با خودم فکر میکنم، که آیا من دوباره این فرصتی که الان دارم رو به دست میارم تو زندگی؟ چقدر احتمال داره که بعدن دوباره بیام اینجا و این تجربه ای که الان دارم رو تکرار کنم؟ و معمولا در جواب میبینم که احتمال این که من دوباره این تجربه رو تجربه کنم به صفر میل میکنه، الانم که داشتم خونه رو مرتب میکردم که به صاحبخونه تحویل بدم و از این شهر برم، با خودم فکر کردم که چقدر احتمال داره من دوباره وستروس رو ببینم؟ چه دلیلی اصلا وجود داره که من پام دوباره به این شهر کشیده بشه؟ هیچ دلیلی، با این که خیلی زیباس، یه تیکه از بهشت خداس و مدرن ترین و پاک ترین و با فرهنگ ترین شهریه که من تو عمرم دیدم ولی باز دلیلی نمیبینم که بیام اینجا، وقتی تنهایی بالای علم کوه بودم به این مسئله فکر میکردم، وقتی که توی اروند رود رفتینگ میکردم هم همینطور  (که البته تکرار شد!!!)، وقتی تو خارک بودم، وقتی تو روز سیزده به در از تجریش تا پارک شهر با دوچرخه رفتم و برگشتنی تو پارک لاله فلافل میخوردم به این مسئله فکر میکردم، و در ده ها جای دیگه… البته هیچ کدوم از اینا کارای غیر ممکنی نیست که نشه تکرارش کرد، ولی با توجه به هزاران برنامه ای که برای ایندم دارم میدونم که هیچ کدوم دیگه تو این عمرم تکرار نمیشن، (شاید تو زندگی بعدی) و الان بودن یا نبودن علم کوه، یا شهر وستروس برای من دیگه فرقی نمیکنه و چیزی جز یه خاطره برام نیست. اگه تو خواب هم دیده بودمشون الان برام فرقی نمیکرد. حالا هدف من از گفتن این مطلب چیه؟ هدف خاصی ندارم، فقط طرز فکرم در مورد تجربیات همینه، که باعث میشه که حس نوستالژی و قدر شناسی بیشتری از لحظاتم داشته باشم و نهایت استفاده رو ازش ببرم، چون میدونم که دیگه فرصت دیگه ای پیدا نمیکنم و اگه عمری باقی باشه تجربیات بعدی همه جدید خواهند بود.

الان هم که دارم خداحافظی میکنم از این شهر حس قدر شناسی دارم از این شهر، این شهر مثل یه خلوتگاهی بود برام که توش سعی و خطا کنم، کارمای خودمو حل کنم، و خودمو آماده کنم برای یه شروع قدرتمند و استوار، سوار بر ریل اهدافم. قدرتی که همین الان کاملا حسش میکنم تو وجودم…

 

نقل مکان

بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن اونه، ساختن آینده کار سختی نیست، هرچیزی که بهش زیاد فکر کنی به همون تبدیل میشی، هر رویایی که زیاد تو سرت بهش بپردازی در نهایت به واقعیت زندگیت تبدیل میشه. این یه قانونه که همیشه خودم بهش اعتقاد داشتم ولی زیاد جدی نمیگرفتمش و تو زندگی برنامه خاصی نداشتم که برای رسیدن به چیزی بیام عملا از قانون جذب استفاده کنم و رویا پردازی کنم. فقط به این مسئله اعتقاد داشتم و تو ذهنم بایگانی کرده بودم برای روز مبادا تا این که یه روز دیدم یکی از دوستام پای یکی از عکسای قدیمیم تو فیسبوک (که توش من یه سوییشرتی تنمه که روش نوشته STOCKHOLM) کامنت گذاشت که تو همیشه تو ذهنت دنبال سوئد رفتن بودی و آخر سر هم بهش رسیدی. این کامنت منو تو فکر فرو برد و باعث شد به عقب نگاه کنم و از بالا کل داستان خودم که چطوری سر از اینجا در آوردمو مرور کنم و جالب بود هر چی بیشتر بهش نگاه میکردم بیشتر میدیدم که داستان نقل مکان من دقیقا یه نمونه از کاربرد قانون جذب در عمله.

20150920_112107

حالا قانون جذب چیه؟ هر چیزی که واقعا بخوای بهش میرسی، حالا خواستن واقعی یعنی چی؟ یعنی تمام بعد های آگاه و نا خود آگاهت بخوادش، به عنوان مثال اگه چیزی رو بخوای ولی نتونی خودتو تو وضعیت داشتن اون چیز تصور کنی و یا خودتو لایقش ندونی بهش نمیرسی. قانون جذب حالا میاد این دو تا رو به هم پیوند میده، یعنی میاد تو رو به این کار دعوت میکنه که خودتو تو وضعیتی که اون چیزی که میخوای رو به دست آوردی تصور کنی، حسش کنی ، خودتو لایق اون ببینی و به مقدار لازم این کارو تکرار کنی تا بهش برسی. 20150916_193624

من هم از سن 18-19 سالگی تقریبا دائم تو فکر این بودم که از ایران برم و وقتی هم که خودمو تو خارج تصور میکردم یه کشوری مثل سوئد به نظرم می اومد. هر وقت در مورد آینده خودم فکر میکردم همیشه به این نتیجه میرسیدم که آینده من اینجا نیست و من از کشور میخوام برم، وقتی در مورد آینده رابطم با هر دختری فکر میکردم آخر سر به این نتیجه میرسیدم که من که دارم از ایران میرم پس چه فایده و همینجوری دائم داشتم بهای این مسئله رو میپرداختم، چون کاملا باور داشتم که دارم میرم و تصمیممو گرفته بودم تا این که بالاخره عملی شد و اومدم اینجایی که الان هستم. جالبه وقتی رسیدم اینجا همه چی تقریبا همونجوری بود که انتظار داشتم همونجوری بود که تصور میکردم، حالا نمیدونم این هم به خاطر این که قبلا یه تصورات داشتم اینجا رو مثل تصورات قبلی خودم میبینم یا این که تصورات من اینجا رو به این شکل در آورده؟ 20151004_181145

البته اکثر مردم فکر میکنن اینجا یا کشور های پیشرفته دیگه مدینه فاضلست و وقتی بیان اونجا همه مشکلاتشون به طرز معجزه اسایی حل میشه ولی مسئله اصلی اینه که ادما معمولا جایی که خودشون هستن رو دوست ندارن و دوست دارن یه جای دیگه باشن، به قول معروف همون مثل مرغ همسایه غازه در مورد محل زندگی هم صدق میکنه. علت؟ چون آدما عادت میکنن به همه چی و چیزای خوب کم کم تکراری میشن و دیگه احساس نمیشن. ولی همچین که ازشون دور میشی نبودشون احساس میشه. من روزای اول که اومده بودم اینجا همه چی برام تازه بود و نمیتونستم یه لحظه سرجام بند بشم و همش دوست داشتم برم بیرون رو ببینم، زیبایی مناظر در حدی بود که چشمامو میزد ولی بعد از یه مدت کم کم از تازگی همه چی کاسته شد، اتفاقن همین روند رو حس میکردم که از تازگی همه چی داره کاسته میشه و دوست نداشتم این قضیه رو و در مقابلش مقاومت میکردم و البته هرچیزی که ادم در برابرش مقاومت کنه بد تر میشه مخصوصا این چیزایی که انسان اختیار چندانی در برابرش نداره. خلاصه بعد از چند هفته تقریبا تمام تازگی ها از بین رفت و کم کم چیزایی که تو تهران داشتم و اینجا ندارم به چشم اومد و حس خودم هم برگشت به همون همیشگی خودم، شدم همون علی همیشگی. هر جا بری خودت هم اونجا هستی این عنوان یه کتاب هم بود اتفاقن که خیلی وقت پیش خوندم و واقعا عالی بود پیامش: رضایت از زندگی یه وضعیت درونیه و تا وقتی که درون رو مشکلش رو حل نکنی هر چقدر وضعیت بیرون عوض بشن ادم به شادی واقعی نمیرسه.20150916_191727

البته درسته که اینجا واقعا نظم خوبی داره، همه چی تحت کنترله همه آدما خیلی مطیع قانونن، سر و صدای تهران وجود نداره، آلودگی هرگز وجود نداره، تو شهر به هر جهت که نگاه کنی فقط زیبایی میبینی چون ادما اینجا خیلی با ذوق و سلیقه کار میکنن و خیلی شهرشون رو دوست دارن و برای زیبا موندنش با دلسوزی تمام تلاش میکنن و از طرف دیگه طمع مالی مثل تهران وجود نداره. در کل تنها فرق اساسی که بین یه ایرانی و یه سوئدی وجود داره اینه که اینا شهر و کشورشون رو دوست دارن ولی ایرانیا اکثرا با این که ادعای وطن پرستیشون میشه در عمل همه جا نفع شخصیشون براشون مهم تره تا زیبایی و سلامت و آینده کشورشون. البته اگه ایرانی ها تو همین یه مورد مثل سوئدی ها بودن ایران صد در صد از همه نظر از سوئد جلو میزد و مشکلات هیچ ربطی به دولت نداره. به عبارت دیگه  همه چی فقط به وضعیت درون ماها برمیگرده نه بیرون.

20150916_200146

همیشه عمیق ترین ادراکت را زندگی کن

اگه بخوام کل مطالبی که تو این وب لاگ در موردش حرف خواهم زد رو تو یه جمله خلاصه کنم، اون یه جمله این میتونه باشه: همیشه عمیق ترین ادراکت را زندگی کن.

وقتی آرامش داری و میتونی خاطر آسوده فکر کنی، وقتی میری توی طبیعت، با زیبایی ها روبرو میشی، وقتی مراقبه میکنی و وقتی که مرگ رو نزدیک خودت لمس میکنی، اعماق دلت چه چیزی طلب میکنه؟ به چه سمتی متمایل میشه؟ از اعماق وجود خودت کی هستی؟ و به چه چیزی اعتقاد داری؟  زندگیت باید حول این  ادراک زیسته بشه، و بقیه کارها جزو کارهای متفرقه محسوب میشن. این ادراک باید با عمق هرچه بیشتر حس بشن و وجود آدم توی این ادراک ریشه کنه و این ریشه هیچ وقت قطع نشه. تا وقتی که وحشت زده ای، وقتی زندگی سخت میشه،  وقتی عشق توی وجودت خشک میشه باز بتونی به این ادراک دسترسی داشته باشی و بهشون عمل کنی. وگرنه خیلی راحت در برابر سختی ها  گم میشی و به هرسویی کشیده میشی. و یهو به خودت میای میبینی که زندگی از جلوی چشمات گذشته، پیر شدی و  دیگه نه انرژیی مونده و نه زمانی که بخوای به دنبال خواسته های قلبیت بری و هرچی ساختی و به دست آوردی از روی ترس هات بوده.

فرض کن تو گرما و آرامش خونه نشستی ، همه چی آرومه و احساس اعتماد به نفس زیادی بهت دست داده که حس میکنی دیگه وقتشه که قله دماوند رو که چند وقت هم هست  بهش فکر میکنی رو بری و فتح کنی، همینجا  برای سفرت برنامه ریزی میکنی و بهش زمان اختصاص میدی و توی تقویمت ثبت میکنی تا سر وقت مقرر بری قله، خیلی هم عالی.  تا این که یک روز قبل از روز سفرت موبایلت بهت هشدار میده که فردا برنامه صعود به قله دماوند داری و باید خودتو آماده کنی، یه درصد زیادی از آدما تو این مرحله از رفتن به سفر صرف نظر میکنن و بهونه های مختلف میارن: فردا کار دارم، وسایل ندارم، هوا خوب نیست، ایشالله هفته های دیگه، کسی نمیاد باهام، کارهای بهتری میتونم انجام بدم و … . بقیه کوله پشتیشون رو آماده میکنن و ساعتشون رو کوک میکنن تا صبح زود از خواب بیدار شن و از خونه بزنن بیرون. وقتی صبح ساعت زنگ میخوره یه سری براشون سخته از خواب بیدار شن و در همین مرحله منصرف میشن. بقیه راه میوفتن و توی راه هوا ابری میشه و باد شروع به وزیدن میکنه، یه سری تو همین مرحله برمیگردن خونه یا مسیرشون رو عوض میکنن، بقیه میرسن به پای کوه و صعودشون رو شروع میکنن، یه کمی که بالا میرن یه سری خسته میشن و بالای کوه رو نگاه میکنن و طی کردن این همه مسیر براشون غیر ممکن به نظر میاد و همونجا اطراق میکنن هرچی خوردنی آوردن میخورن و برمیگردن پایین، ولی بقیه میگن نه من میتونم برم بالا خیلی ها قبلن این مسیر رو رفتن منم میتونم برم. و به راهشون ادامه میدن، یه مقدار بالاتر که میرن هوا رقیق میشه، اکسیژن کم میشه و تنفس سخت تر میشه، یه سری تو این مرحله وحشت زده میشن و احساس میکنن دارن میمیرن و برمیگردن پایین، ولی بقیه وقتی تنگی نفس رو حس میکنن خوشحال میشن چون میفهمن که دارن به قله نزدیک میشن و این تنگی نفس طبیعیه و کشنده نیست اگه با همین ریتم به صعودشون ادامه بدن میتونن به قله برسن. در نتیجه به صعودشون ادامه میدن و سر انجام قله رو فتح میکنن.

اینجا فرقی که بین هر دسته از آدما با دسته قبلی وجود داره عمق ادراکشون مبنی بر تمایل به فتح قله دماوند توی وجودشون هست. یه سری فقط برای این میخواستن برن قله دماوند رو فتح کنن که برن عکسشو بزارن تو فیسبوک و برای بقیه پز بدن. یه  سری دیگه میخوان قله دماوند رو فتح کنن چون 5 میلیون پول وسایل کوهنوردی دادن و نمیخوان بی استفاده بمونه، یه سری دیگه میخوان قله دماون رو فتح کنن چون میخوان آماده بشن که بعدش برن اورست، یه سری هم میخوان به خودشون ثابت کنن که میتونن این کارو بکنن و یه مرد شدن… میبینید چقدر انگیزه ها میتونه با هم فرق کنه؟ خوب مسلمن اونی که میخواد فقط بره عکس بگیره بزاره فیسبوک راحت تر منصرف میشه تا اون جهانگردی که اومده ایران تا قله دماوند رو فتح کنه و میدونه که احتمال خیلی زیاد دیگه تا آخر عمر این فرصت براش تکرار نمیشه.

زندگی مثل یه طوفان میمونه که اگه شل باشی خیلی راحت توسط این طوفان از جا کنده میشی و معلوم نیست کجا فرود بیای، تنها وقتی میتونی مثل یه کوه سرجات به ایستی که بدونی واقعن چی هستی و چی میخوای.

 

بهترین روش برای تحقق وعده های شخصی

من معمول آدم تنبل و بی عرضه ای نیستم، یعنی بارها خلاف این مسئله به من ثابت شده. مثلن وقتی یه پروژه کاری قبول میکنم همیشه سر وقتی که قول دادم تحویلش میدم حتی شده چند شب پشت سر هم نمیخوابم تا پروژه سروقتش آماده تحویل باشه. ولی وقتی نوبت به انجام و محقق کردن وعده های خودم میرسه تبدیل به یه آدم تنبل میشم که همش بهونه میاره و کارها رو به آینده موکول میکنه. به این مسئله خیلی فکر کردم، که چرا اینکارو با خودم میکنم؟ مگه ایده های دیگران از من مهم ترن؟ چرا من برای موفقیت دیگران اینقد متعهد و پرتلاش عمل میکنم ولی برای ساختن خودم و آینده خودم نه؟ مگه من از کارمندی دقیقا یک سال پیش دست نکشیدم تا بتونم انرژیم رو صرف محقق کردن ایده های خودم بکنم؟ برای  این مسئله علت های مختلفی می آوردم: آیا من هنوز از دیگران بیشتر از خودم حساب میبرم؟ آیا عزت نفس من ضعف داره ؟ آیا من در توانایی خودم برای تبدیل شدن به یک کار آفرین تردید دارم؟ و آیا های دیگه، تا وقتی که یه روش قدیمی برای تحقق هدف رو امتحان کردم و باورم عوض شد.
این روش از این قراره که ابتدا هدفت رو تعیین میکنی. مسلما این هدف باید هدفی باشه که نتیجش دست خودت باشه و نه دست شرایط بیرونی، مثلن شرکت در آزمون زبان و مطالعه کتابش یه هدف خوبه چون که رسیدن بهش دست خودته ولی آوردن نمره بیست هدف خوبی نیست چون خیلی عامل ها وجود داره که رو نمره تو تاثیر داره و دست خودت نیست از جمله استعداد خودت تو یادگیری. قدم دوم اینه که یه فرد قابل اعتماد پیدا کنی که موفقیت تو براش اهمیت داشته باشه، برای من این مرحله یه کم سخت بود چون دوستای نزدیک من هیچ کدوم به رشد شخصی و این موضوعاتی که من دنبالش هستم علاقه نداشتن و یه کم طول کشید تا یه پایه مناسب پیدا کنم. قدم سوم اینه که یه مبلغ پول تعیین میکنی و به حسابش واریز میکنی و ازش میخوای که در صورتی که هدفی که تعیین کردی تا یه تاریخ خاص محقق نشده بود پول رو برای خودش برداره و در غیر اینصورت پول رو به حسابت برگردونه. برای اینکار هربار که یه هدف تعیین میکنی فقط کافیه یه ایمیل یا پیامک برای دوستت بفرستی:

iphone

در مورد مقرر باید یه مدرک از انجام شدن کارت به دوستت تحویل بدی و پولت رو پس بگیری. از این روش برای انجام هر گونه هدف کوتاه مدت یا بلند مدت شخصی میشه استفاده کرد، فقط نکته مهمی که باید بهش توجه کرد اینه که مبلغی که برای جریمه تعیین میکنی باید از دست دادنش برای تو درد بیشتری از انجام تعهدت داشته باشه. مثلا اگه هدفت کم کردن وزنه وقتی  میخوای به بهونه خستگی دست از دویدن بکشی و بری خونه به درد از دست دادن اون پول فکر میکنی و با درد تحمل خستگی و گشنگی مقایسه میکنی ترجیح میدی باز به دویدن ادامه بدی. یا وقتی که میخوای یه شیرینی بخوری درد از دست دادن اون پول به درد نخوردن شیرینی باید بچربه تا دست از خوردن بکشی. فرق بین یه آدم موفق و یه آدم ناموفق دقیقن به تصمیماتی که تو این لحظات سرنوشت ساز میگیرن بستگی داره که البته اراده قویی میخواد. خوشبختانه با این روش اراده به طرز شگفت انگیزی تقویت میشه.

جالبه بدونید من خودم برای نوشتن این همین پست وبلاگ به یکی از دوستام قول دادم و جریمه 50 تومنی تعیین کردم. وگرنه شاید هرگز این پست نوشته نمیشد. نتیجه ای که من از به کار گیری این روش گرفتم اینه که عامل اصلی که باعث میشه ما برای انجام پروژه های دیگران متعهد و پرتلاش باشیم ولی برای پروژه های شخصیمون تنبلی کنیم همین وجود اهرم فشار مالیه. مخصوصن وقتی تو خونه پدر مادر زندگی میکنیم و مخارج زندگی راحت به دست میاد.

بازگشت دوباره، به زبان مادری!

سلام،  من قبلن تو یه دامین دیگه به عنوان alighazi.org وبلاگ نویسی میکردم ولی اون دامین توسط سرویس دهنده ای که ازش خریده بودم بدون هیچ گونه هشدار قبلی تحریم شد و کل اطلاعاتم پرید.  این اتفاق فرصتی شد که موضوعی که چند وقت بود بهش فکر میکردم رو عملی کنم و اون هم نوشتن وبلاگ به زبان فارسی بود.  که نتیجش این سایته که در حال مطالعش هستید!

On Being An Introvert

It’s very fascinating how the personality of us the human beings gets shaped throughout life. I’ve recently been reading a book named “The Power Of Now” by Echart Tolle. One of book’s statements which resonated profoundly with me is that a shy guy is shy because he has a big ego to protect. Although I’m bold and energetic, I grew up as a shy and introverted person and I’m in a complete mute mode when I’m in a social group most of the times. That Echart Tolle statement was the last piece of puzzle to explain the main mechanics of the whole process which makes me or any other person introverted and it goes like this:
When you spend most of your time into your head analyzing or reviewing problems or the amazing things that your capable of; you lose the magic of moments. when you are in the moment the world is a light place and you experience it fully. Your brain records the moments with vivid clarity. This memories form the basic ingredient of the conversations extroverted people are having every day and when you don’t have them, you don’t have much things for the people around you to say. so the less you speak in social groups the less skilled you become in it and the less you see yourself entitled to speak for the group. And even when you say something, most of the times it is off rhythm or offending to people and leads to your embarrassment. as a result you retreat further into your head to protect your ego. this process is a trap like a loop that feeds itself.
Living as an introvert has its own advantage and disadvantages. For example introverts are usually very creative artists (most artists are perceived as egocentric) and also read a lot more than extroverts in other words they are information junkies and are better in theoretic stuff than practice. but their social ineptness makes them isolated and restricts their friends to small minority of the people who are like them. They are possessed by big egos. I view ego as a black hole, which thrives approval, attention and never gets fed, it’s the root of all evil, it is all the fears, it is selfishness. one cannot contribute to humanity fully without first overcoming his ego.
The Degree of charisma and effectiveness Introverts have depends on two things: the level they are controlled by their ego, and the ability to be in peace with themselves. By peace I mean being at ease in the world and aware of the moment. Shutting off the constant noise in head is not easy, it demands willpower to practice improve. Today’s world is designed to send a constant stream of stimulation and distraction towards you by things like ads, cellphones, TV and computers, focus is becoming rarer and rarer everyday to gain. And if you have a critical and curious mind which can’t leave anything unresolved or stand the smallest bit of ambiguity, guess what? your head will be a noisy place. managing the direction of thought is a skill required for everyone to learn. Focus is a muscle which gets better by exercise. I’m not an expert in this area but right now I’m trying different things like meditation and I’m getting good results maybe later I write something about it.
By the way this was all my own ideas and what I perceive as true at the moment, maybe introverts are really born and there is genome for it and it has nothing to do with how they are treated by people. but I’m sure that humanity owes a lot of it’s depth to them.