خداحافظ وستروس

اینم از شهر وستروس، که بعد از زندگی به مدت 2 ماه و 18 روز توش دارم ازش خداحافظی میکنم. نمیدونم چرا نمیخوام این درسو آویزه گوشم کنم که همه چی تموم میشه و ادم باید همیشه راحت بتونه دل بکنه و راحت از زندگی جدیدش استقبال کنه، به هر حال وقتی به داستان هایی که اینجا برام پیش اومد فکر میکنم نمیتونم احساسی کمتر از این بهش داشته باشم. این دو ماه و هیجده روز واقعا برام به سرعت 2 ساعت و 18 دقیقه گذشت. هر روزش سرشار از تجربیاتی و درس هایی که کائنات (هاپوی بازیگوش من) پشت سر هم بهم می داد بود. انطباق با یه فرهنگ کاملا متفاوت از فرهنگ ایران، کنار اومدن با زندگی تنهایی به یکباره بعد از 27 سال زندگی در وطن کنار خانواده، کنار اومدن با فراوونی که اینجا وجود داره و بازی هایی که ذهن من با کمال گرایی و زیاده خواهیاش میخواست سرم بیاره. کنار اومدن با انتظارات کارفرمای جدید (که اصلا نمیدونستم چیا هستن) که منو آورده اینجا و حضورم در اینجا به نظر اون بستگی داشت، کنار اومدن با اخراج شدنم از شرکت جدید، پیدا کردن کار جدید و دوباره جا پیدا کردن تو محل کار جدید. تلاش برای گیر نکردن تو دام تنبلی و حفظ سلامتی و روحیه مثبت و سر زنده روز به روز با وجود موضوعات بیشمار برای نگرانی و استرس داشتن و از همه مهمتر مدیریت زمان که بتونم وقتی رو هم به خودم اختصاص بدم مطالعه کنم، تمرین کنم، تفریح کنم ، مخ بزنم و اسیر کار و روزمرگی نشم.20151129_153108  20151128_182421 20151128_181601 20151128_173456 20151128_011626 20151128_010942 20151030_191446 20151022_215018

یکی از عادت هایی که من همیشه داشتم و هنوزم دارم، هر وقت هر جا میرم با خودم فکر میکنم، که آیا من دوباره این فرصتی که الان دارم رو به دست میارم تو زندگی؟ چقدر احتمال داره که بعدن دوباره بیام اینجا و این تجربه ای که الان دارم رو تکرار کنم؟ و معمولا در جواب میبینم که احتمال این که من دوباره این تجربه رو تجربه کنم به صفر میل میکنه، الانم که داشتم خونه رو مرتب میکردم که به صاحبخونه تحویل بدم و از این شهر برم، با خودم فکر کردم که چقدر احتمال داره من دوباره وستروس رو ببینم؟ چه دلیلی اصلا وجود داره که من پام دوباره به این شهر کشیده بشه؟ هیچ دلیلی، با این که خیلی زیباس، یه تیکه از بهشت خداس و مدرن ترین و پاک ترین و با فرهنگ ترین شهریه که من تو عمرم دیدم ولی باز دلیلی نمیبینم که بیام اینجا، وقتی تنهایی بالای علم کوه بودم به این مسئله فکر میکردم، وقتی که توی اروند رود رفتینگ میکردم هم همینطور  (که البته تکرار شد!!!)، وقتی تو خارک بودم، وقتی تو روز سیزده به در از تجریش تا پارک شهر با دوچرخه رفتم و برگشتنی تو پارک لاله فلافل میخوردم به این مسئله فکر میکردم، و در ده ها جای دیگه… البته هیچ کدوم از اینا کارای غیر ممکنی نیست که نشه تکرارش کرد، ولی با توجه به هزاران برنامه ای که برای ایندم دارم میدونم که هیچ کدوم دیگه تو این عمرم تکرار نمیشن، (شاید تو زندگی بعدی) و الان بودن یا نبودن علم کوه، یا شهر وستروس برای من دیگه فرقی نمیکنه و چیزی جز یه خاطره برام نیست. اگه تو خواب هم دیده بودمشون الان برام فرقی نمیکرد. حالا هدف من از گفتن این مطلب چیه؟ هدف خاصی ندارم، فقط طرز فکرم در مورد تجربیات همینه، که باعث میشه که حس نوستالژی و قدر شناسی بیشتری از لحظاتم داشته باشم و نهایت استفاده رو ازش ببرم، چون میدونم که دیگه فرصت دیگه ای پیدا نمیکنم و اگه عمری باقی باشه تجربیات بعدی همه جدید خواهند بود.

الان هم که دارم خداحافظی میکنم از این شهر حس قدر شناسی دارم از این شهر، این شهر مثل یه خلوتگاهی بود برام که توش سعی و خطا کنم، کارمای خودمو حل کنم، و خودمو آماده کنم برای یه شروع قدرتمند و استوار، سوار بر ریل اهدافم. قدرتی که همین الان کاملا حسش میکنم تو وجودم…

 

1 Comment / Add your own comment below

  1. حمیدرضا مژده

    امیدوارم تجربیات بهتری در انتظارت باشه و موفق باشی.
    منم مثل شما برنامه نویس هستم + علاقه مند به روانشناسی و عرفان (البته ربطی نداشت گفتم… برای آشنایی بیشتر گفتم).

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *