Archive for می 2015

زندگی روزمره یه هنرمند (در جهنم)

هرم سلسله نیاز های مزلو، خیلی واضح نشون میده که نیاز های انسان یه سلسه مراتبی دارن که بر طرف کردن نیاز های سطح پایین تر بر برطرف کردن نیاز های سطوح بالاتر اولیت داره، یعنی تا وقتی که شیکمت گشنس دنبال اینکه بری برای خودت بیمه درمانی بگیری نیمیری،  وهمینطور تا وقتی امنیت جانی و مالی نداری به فکر تشکیل خانواده نمیری. حالا هنر که یه بخشی از خود شکوفایه در راس هرم قرار داره، یعنی انسان تا وقتی که تمام نیاز های دیگش از نیاز های جسمی تا امنیت و دوستی و عزت نفسش بر طرف نشده باشه نیاز به خلق هنرش براش اهمیت پیدا نمیکنه.

اما یه هنرمند واقعی همواره علیرغم تامین نبودن پایه ای ترین نیاز هاش باز هم به خلق هنرش ادامه میده.

مثلا من الان چند ماهه دارم درکنار چالش های معنوی، جستجو برای معنی و ارزش ها و تصمیم گیری برای مسیر زندگی، نویسندگی، مطالعه شدید، جستجوی کار تو خارج کشور، یه جدال حقوقی با یه آدم خیلی قلدر رو پیش میبرم و مرتب تو کلانتری، دادگستری و اینام. در کنار همه اینا، خاطرات یه رابطه تموم شده، چالش های مالی، کار تمام وقت با سررسید تنگاتنگ برای پروژه ها هم هست. ولی با تمام اینا اعتقاد دارم الان یکی از بهترین دوران زندگی منه برای این که بتونم توی هنر خودم پیشرفت کنم. اکثر ادما یه مقدار که دغدغه های زندگیشون زیاد میشه شروع میکنن به غر زدن و هنرشون رو متوقف میکنن تا مشکلاتشون رو برطرف کنن و دوباره شروع کنن منم این اشتباه رو زیاد کردم، یکی از سخت ترین چیز هایی که تونستم به خودم یاد بدم این بود که بتونم در مقابل چیز هایی که خیلی منو میترسوند و نگران میکرد علیرغم تمایل زیاد جسم و ذهنم برای دویدن به دنبال حل مشکل بشینم روی هنرم تمرکز کنم و حل مشکل رو به زمان خودش موکول کنم. الان با اطمینان میتونم بگم که احمقانس که آدم منتظر شرایط بهتر بمونه. حتی مشکلات زندگی خیلی میتونن آدم رو به واقعیت نزدیک تر کنن و درجه هنر آدم رو ارتقا بدن به خاطر همین نباید در هیچ وضعیتی از هنر دست کشید و منتظر موند. در کنار همه سختی ها باید به جلو پیش رفت.

زندگی یه هنرمند جوریه که همیشه بهونه برای عقب انداختن کارای مهم که نیاز به خلاقیت داره هست، همیشه یه کار عقب مونده هست، همیشه یه مسئله که نگرانت کنه هست، همیشه یه نیاز بر طرف نشده هست. خب چه میشه کرد؟ آیا باید تا ابد منتظر بمونیم که شاید یه روزی شرایط ایده آل فرا برسه؟ شرایط ایده آل هرگز فرا نمیرسه، تنها لحظه ایده ال همین الانه. بر فرض این که تمام تلاشت رو بکنی برای فراهم کردن شرایط ایده آل و بعد از 20 سال موفق بشی و تمام شرایط های ایده آل رو برای خودت فراهم کنی و با خودت بگی اوکی، حالا میخوام بشینم و هنرم رو خلق کنم. وقتی میشینی که هنرت رو خلق کنی، تازه میبینی که فرسوده شدی، نه تو بدنت انرژی مونده و تو ذهنت انگیزه ای که هنری خلق کنی. به خاطر همین هنر واقعی از اونجا شروع میشه که تو بتونی در بین طوفان و جهنمی که در بیرونت داره اتفاق میوفته، بینش هنرمندانه خودتو از دست ندی و دست از خلق هنر برنداری، حتی اگه آسمون داره آتیش می باره.

البته منظور من از هنر تو این نوشته صرفا فقط هنر های مرسوم نیست، میتونه کار آفرینی باشه، میتونه اهداف و چالش های مختلف باشه و ..

پی نوشت: استیون پرسفیلد در همین زمینه یه مطلب نوشته که خوندنش خالی از لطف نیست: living in beirut

سلسه مراتب نیازهای انسان (هرم مازلو)

نیاز های انسان طبق نظر روانشاسا یه ساختار هرمی داره، و هر سطح از این هرم پیش نیاز طبقه بالاتره، یعنی تا نیاز های سطح های پایینی فراهم نشه نیازهای سطح های بالاتر احساس نمیشه. این هرم اولین بار توسط آبراهام مزلو پیشنهاد شده.

MaslowsHierarchyOfNeeds.svg

در زیر هرم، طبقه اول، نیاز های اساسیه جسم فیزیکی ماست، مثل نیاز به آب، غذا، هوا، پوشاک و سقف بالاسر. وقتی این نیاز ها تا حدودی تامین شد انسان سری نیاز های سطح بالاتری رو حس میکنه که مربوط به امنیت میشن مثل امنیت فردی، امنیت مالی و سلامتی جسم و روح، وقتی این نیاز ها هم تا حدودی بر آورده شدن نیاز به تعلق داشتن و دوست داشتن در انسان اهمیت پیدا میکنه، رفاقت، روابط عاطفی و نیاز به تشکیل خانواده از نیاز های این سطح هستند. بعد از اون نیاز به عزت نفس برای انسان مهم میشه و انسان به دنبال چیزهایی مثل محبوبیت، اعتماد به نفس، کسب احترام از دیگران میوفته. این دسته از نیاز ها باز به دو نوع هستند: نوع پایینی که به دیگران مربوط میشه مثل نیاز به احترام، نیاز به توجه، شهرت، محبوبیت، مقام و رتبه  و نوع بالایی که به چالش های انسان با نفس خودش مربوط میشه مثل نیاز به آزادی، استقلال، اعتماد به نفس، احترام به خویشتن.

در بالای هرم نیاز به شکوفایی شخصی وجود داره، این که انسان استعداد های خودشو کشف کنه، پتانسیل خودشو کشف کنه و اونو به واقعیت تبدیل کنه.

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیالی آسوده از دنیا بری؟ اگه یه ماه وقت داشتی چطور؟ یه سال چطور؟ 50 سال؟

این وضعیت همه ماست، هممون قراره یه روز از دنیا بریم، حالا چه دیر چه زود ولی طوری زندگی میکنیم که انگار تا ابد فرصت داریم زندگی کنیم!

99 درصد آدما شغلی که انتخاب میکنن از روی ترسه، ترس اگه یه وقت پول کافی نداشته باشن چی میشه؟ ترس از این که اگه بیکار باشن از بقیه عقب میمونن، ترس از این که اگه بیکار باشن مردم بهشون میگن بیکار و بی درد و بی عرضه، ترس از این که اگه بیکار بمونن تو خونه فکرشون رو نتونن کنترل کنن و حوصلشون سر بره و یا بد تر از اون عذاب بکشن و قسمت منطقی ذهنشون بره دنبال سوالاتی که جواب دلخوش کننده ای براش ندارن. والبته ترس ممکنه به هر شکلی ظاهر بشه، به شکل بهانه های مختلف، به شکل حس های مختلف، حتی به شکل عشق.

مثل فیلم ماتریکس میمونه اونجا که مورفیوس دو تا قرص به نئو داد یکی قرمز یکی آبی، یکیش به حقیقت ختم میشد یکیش به راحتی. ولی مسئله اینجاس این که ما دنبال حقیقت نیستیم به کنار، هیچ راحتی هم در عوضش به دست نمیاریم. چون داریم دائم به خاطر ترس هامون از چیزایی که قلبا دوست داریم فرار میکنیم.

برگردیم به خود سوال، اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟ جوری که در لحظه مرگت با آرامش چشماتو روی هم بزاری چون خیالت راحته که هرچی که در توانت بودی انجام دادی. اگه بخوای با خودت رو راست باشی و خودتو خر نکنی یافتن جواب این سوال برای خودت کار ساده ای نیست، هیچ کسی هم نمیتونه کمکی بهت بکنه تو این راه، فقط خودتی و خودت. اگه از اکثر ادما این سوالو بپرسی فقط با یه نگاه خیره جوابتو میدن، چون جوابی ندارن واقعا براش، و اگه هم داشته باشن یه چیزیه که جامعه تو گوششون کرده و مال خودشون نیست. اره درسته شاید بگی اکثر ادما لنگ در آوردن نون شبشون هستن و این چیزا مال پول دارای بی درده. ولی اگه اون آدمی که برای در آوردن نون شبش لنگه قبل از این که بره زن بگیره و بچه دار بشه (که اینم از روی ترس تخطی از عرف جامعه اس) کمی فکر میکرد در موردش آیندش اینجوری لنگ نمیشد.

تاحالا شده حوالی موقع تحویل سال نو، یا روز تولدت یه حس خیلی تلخ و افسرده واری بهت دست بده؟ فکر میکنی چرا این حس بهمون دست میده؟شاید چون وقتی به گذشتمون نگاه میکنیم، پر از خاطرات اوقاتیه که ما سرجایی که باید میبودیم نبودیم، کاری رو میکردیم که دوست نداشتیم، تو روابطی بودیم که میدونستیم سازنده نیست و آینده ای نداره و هزاران کار دیگه ای صرفا جز اتلاف وقت چیز دیگه ای برامون نبوده.

البته مشکل اینجاست که خیلی زود ما سرخودمون رو گرم میکنیم و تمام تلاشمون رو میکنیم که از این حس فرار کنم و در نطفه از بین ببریمش. ولی اگه با این حس بمونیم، بهش گوش بدیم و باهاش منطقی بحث کنیم ممکنه بهمون جواب این سوالو بده که اگه قرار بود فردا بمیریم چیکار میکردیم که با خیال آسوده از دنیا بریم، با اطمینان از این که دقیقه دقیقه عمرمون به بهترین نحو ممکن خرج شده.

شاید در لحظاتی از عمرمون لحظاتی از بیداری رو تجربه کنیم که مسیر درست بهمون الهام بشه، ولی چند درصد از آدما رو میشه امروزه تو جامعه دید که در اون مسیری که بهشون الهام شده دارن زندگی میکنن و اون الهام رو میشه تو چشاشون دید؟ خیلی کم، چرا؟ چون جامعه مدرن از بس ادما رو تحریک میکنه و وسوسه میکنه و به سمت های مختلف میکشه که واقعا گم کردن اون الهام خیلی کار ساده ایه و تا چشم به هم بزنی میبینی که نشستی پای وایبر و به یه جک لری میخندی و انگار نه انگار. به خاطر همین زندگی کردن تو مسیر درست کار سختیه، نیازمنده قدرت نه گفتنه، نه گفتن به چیزای جذاب، به چیزای شیرین، به راحتیا و زیبایی ها، همینطور به خستگی ها، نا امیدی ها و بهونه های بی وقفه ذهنمون، آیا ما مردش هستیم؟