Archive for نوامبر 2014

این فکرا مال کیه؟

یه طرز فکری که همیشه توی روانشناسی، فلسفه و متون معنوی به طور کلی وجود داره اینه که افکار عضوی از اگاهی ما هستن که خارج از اراده ما میان و خارج از اراده ما میرن. و برای یافتن آرامش نباید در افکارمان فرو بریم و هویتی بر مبنای اونا به خود بگیریم چون واقعی نیستن. باید سعی کنیم همیشه بیدار باشیم چون وقتی در حال فکر کردن هستیم همانند اینه که خوابیم. خوب اینا همه درسته تا حدودی اما اگه کمی دقیق تر بشیم تو این مسئله به این میرسیم که کسی که فکر میکنه ما هستیم (همونطور که دکارت هم میگه Cogito ergo sum) و افکار چیزی هستن که ما به انتخاب خودمون اونا رو خلق میکنیم و نباید تقصیر رو به گردن ذهن انداخت، این ما هستیم شروع به پردازش اونا تو ذهنمون میکنیم چون نتیجش برامون مهمه . در هر حال ما که جایی نرفتیم ما همیشه هستیم پس وقتی به افکار دامن میزنیم باز هم کسی که به افکار دامن میزنه خودمونه، بهتره  علت این که فکر کردن رو اکثرن به بودن در جایی که هستیم، در زمانی که هستیم ترجیح میدیم رو باید از خودمون جویا بشیم. حالا چرا فکر میکنیم؟ من وقتی بررسی میکنم میبینم عمومن علت افکاری که ادم وقت خودشو در پردازشش صرف میکنه چیزی نیست جز این که فکر میکنیم:

موقعیت فعلی به اندازه کافی مطلوب نیست

فکر کردن ممکنه تبدیل بشه به یه نو ع سرگرمی برای فرار از واقعیت روبرومون، چون واقعیت روبرومون به اندازه کافی مطلوب نیست، مثلن سرکار ممکنه کارمون برامون خسته کننده شده باشه و تکراری و یا حتی سخت، انسان چون موجودی خیلی راحت طلبه تو این شرایط تصمیم میگیره  که سر خودشو با فکر کردن گرم کنه.

ممکنه عادت کرده باشیم به سنجیدن خودمون با استفاده از مفاهیم مجازی . درنتیجه وجود ما تبدیل میشه به یه سلسله محاسباتی که متغیر های ورودیش چیزایی هستن مثل نظر دیگران، معیار های دیگران، باورها و اعتقاد هامون، موقعیت اجتماعیمون، دست اورد هامون و… .و برای اینکه این “نفس” رو که ما تو ذهنمون داریم رو زنده نگه داریم دائم این محاسبات رو انجام میدیم، به هر حال همه ما دوست داریم بدونیم کی هستیم. در نتیجه دائمن به اتفاقات گذشته تو ذهنمون رجوع میکنیم و اونا رو تحلیل میکنیم ببینیم کجای کاریم، البته ممکنه از روی اونا یه سری قضاوت هایی هم بکنیم راجع به دیگران که دلخوری و احساسات دیگری هم ممکنه به همراه داشته باشه.

حالا ممکنه ادم توفقط  یه موقعیت خسته کننده به این دسته از افکار تن نده ممکنه گاهی یه برهه طولانی از زندگیش (هفته ها یا ماه ها) از زندگیش رو عمدتا در توی فکر به سر ببره، ممکنه در حال تحلیل برنامه ریزی و فکر کردن به اهدافش باشه  که چون باورداره که با تغییر شرایط بیرونی میشه زندگی رو خوشایند تر کرد خوب من با این که ادم برای آیندش هدف، مسیر و برنامه داشته باشه مخالف نیستم، اتفاقن خیلی هم با این مسئله موافقم که اما  اکثرن دقت ندارن که فکر کردن، تحلیل کردن و برنامه ریزی کردن در این لحظه ممکنه موثر نباشه چون تحلیل و برنامه ریزی وقتی از همیشه موثر تره که به صورت یادداشت برداری کتبی باشه و یا با یه فرد دیگه بحث بشه. و باید تو وقتی باشه که ذهن از نهایت امادگی و ارامش برخورداره.

خوب من دسته دیگه ای به جز همین نمیبینم، البته افکار خیلی انگیزه ها و هدف های مختلفی دارن اما به نظرم همشون برمیگردن به این مسئله که ما موقعیت فعلی رو به اندازه کافی مطلوب نمیبینیم. به نظر فکر کردن به کدوم دسته از افکار بالا مطلوب تر از بودن در موقعیت و زمان فعلیمونه؟

بهتره لحظه به لحظه مسئولیت افکارمون رو به عهده بگیریم و از خودمون بپرسیم علت این که من دارم رو این مسئله فکر میکنم چیه؟ ریشه یابی کنیم و در صورت مفید نبودن دور بریزیم ومطمئن جا وزمانی که توش هستیم لذت بخش تر خواهد بود.

 

روش رونوشت ذهنی

برای همه پیش میاد وقتایی که ذهن پر از گزینه های مختلف میشه، وقایع بیرون یه چیز میگه، ذهن آدم یه چیز دیگه و عواطف هم سعی در انحراف بیشتر ذهن آدم میکنن و فکر کردن درست حسابی و حل مسئله برای برای آدم تقریبا غیر ممکن میشه. هر چی آدم بیشتر تلاش میکنه اضطرابش بیشتر میشه و تو یه حلقه ای گیر میفته که برای بیرون اومدن ازش راهی به نظر نمیرسه.
البته ممکنه خیلی با اعتماد به نفس بدونی که چیکار باید بکنی ولی این کاری که خیلی هم دوست داری انجامش بدی در واقع یه تصمیم عاطفی یا به اصطلاح واکنش دفاعی غریضی باشه. حال ممکنه این میل یه صدای درونی باشه که بگه تو نمیتونی تسلیم شو، ممکنه بگه عصبانیتتو تخلیه کن روی یه آدم دیگه، یا ممکنه بهت بگه وقتو انرژیت رو بزاری روی کاری که صرفا برای جلب نظر دیگرانه و هیچ سودی برای خودت نداره. اگه آدم با تجربه باشه از علائمش متوجه میشه و دست به عمل نمیزنه ولی اگه بی تجربه باشه از روی این میل عمل میکنه و پشیمونی به بار میاد.
حالا تو این مواقع چه میشه کرد؟ یکی از راهها اینه که آدم با ادم های دیگه مشورت کنه، ولی احتمال زیادی وجود داره که فرد مورد اطمینانی در دسترس نباشه، و اگر هم باشه غرور آدم تو یه شرایطی بهش اجازه نده که با کسی مشورت کنه. توی فلسفه شرقی یه مفهموی وجود داره به اسم استاد درونی، یعنی تقریبا در تمام مسائل خود آدم جواب مسئلش رو میدونه فقط باید شرایط رو فراهم کنه که پاسخ راهشو به ببرون پیدا کنه. روش رونوشت ذهنی دقیقا همین کارو میکنه، با استفاده از این روش در واقع آدم داره با استاد درونی خودش مشورت میکنه.
رو نوشت ذهنی یعنی نگاه انداختن به محتویات ذهن و نوشتن تمام محتویات اون روی کاغذ دقیقا همونجوری که هست بدون هیچ گونه تغییر. برای این کار بهتره که ابتدا از احساسات درون بدن شروع کرد و از خومون بپرسیم که الان چه حسی دارم؟ اون حس رو روی کاغذ بنویسیم. بعد علت هایی که ذهن برای تولید این حس در خودش داره رو بنویسیم. بعد از این کار یه مقدار فاصله ایجاد میشه و حس اونقد مثل قبل ناخوشایند نخواهد بود. گاهی اوقات هست که هیچ عملی یا نتیجه گیری نیاز نیست، فقط با نگاه انداختن به منبع عواطف مشخص میشه که مسئله مهمی نیست و اصلا دلیلی نداره به خاطرش حس بدی داشته باشی و گاهی هم هست که واقعن یه کاری هست که باید انجام داده بشه، یه کاری که ازش ترس داری و باید باهاش روبرو بشی که خوب جارش هم چیزی نیست جز روبرو شدن با اون ترس.
اسم این روش رو من از خودم در اوردم ولی این روش از قدیم توسط روان شناس ها برای برطرف کردن اضطراب توصیه شده. یکی از علت های موثر بودن این روش اینه که وقتی آدم مطلبی رو مینویسه نیمکره جپ مغز فعال میشه که مربوط به تفکر منطقیه و موجب میشه آدم به طور منطقی و واقع بینانه به مسئله نگاه کنه.
مشکلات عنصر غیر قابل اجتناب در مسیر رسیدن به تمام اهداف آدمیه و بدون پشت سر گذاشتن مشکلات تقریبا هیچ هدف با ارزشی قابل دستیابی نیست. و اتفاقن دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات هم هست که موجب رشد انسان میشه. طبیعیه که در مواجهه با اکثر مشکلات آدم بترسه، مضطرب بشه و یا نگران بشه و یه سری هم تمایلات به دنبال این عواطف بیان. ولی تنها با تامل کردن و تفکر واقع بینانه پشت سر گذاشتن مشکلات ممکن میشه. روش رونوشت ذهنی هم یه ابزار موثر دقیقا برای همین کاره.
یکی از فرق های انسان نابالغ و انسان بالغ دقیقا تو همینه که انسان بالغ در هنگام مواجهه با مشکلات میدونه که نباید به تمایلات عاطفیش در این شرایط اعتماد کنه و به خاطر همین میشینه و تامل میکنه، در حالی که انسان نابالغ به خاطر عدم آگاهی از روی تمایلات عاطفیش دست به عمل میزنه. به خاطر همین یکی از بزرگترین عاداتی که انسان در رویه بلوغش باید در خودش پرورش بده تغییر واکنش پیش فرضش هنگام مواجهه با مشکلات از عمل از روی عواطف، به تحلیل واقع بینانه شرایطه.