زندگی روزمره یه هنرمند (در جهنم)

هرم سلسله نیاز های مزلو، خیلی واضح نشون میده که نیاز های انسان یه سلسه مراتبی دارن که بر طرف کردن نیاز های سطح پایین تر بر برطرف کردن نیاز های سطوح بالاتر اولیت داره، یعنی تا وقتی که شیکمت گشنس دنبال اینکه بری برای خودت بیمه درمانی بگیری نیمیری،  وهمینطور تا وقتی امنیت جانی و مالی نداری به فکر تشکیل خانواده نمیری. حالا هنر که یه بخشی از خود شکوفایه در راس هرم قرار داره، یعنی انسان تا وقتی که تمام نیاز های دیگش از نیاز های جسمی تا امنیت و دوستی و عزت نفسش بر طرف نشده باشه نیاز به خلق هنرش براش اهمیت پیدا نمیکنه.

اما یه هنرمند واقعی همواره علیرغم تامین نبودن پایه ای ترین نیاز هاش باز هم به خلق هنرش ادامه میده.

مثلا من الان چند ماهه دارم درکنار چالش های معنوی، جستجو برای معنی و ارزش ها و تصمیم گیری برای مسیر زندگی، نویسندگی، مطالعه شدید، جستجوی کار تو خارج کشور، یه جدال حقوقی با یه آدم خیلی قلدر رو پیش میبرم و مرتب تو کلانتری، دادگستری و اینام. در کنار همه اینا، خاطرات یه رابطه تموم شده، چالش های مالی، کار تمام وقت با سررسید تنگاتنگ برای پروژه ها هم هست. ولی با تمام اینا اعتقاد دارم الان یکی از بهترین دوران زندگی منه برای این که بتونم توی هنر خودم پیشرفت کنم. اکثر ادما یه مقدار که دغدغه های زندگیشون زیاد میشه شروع میکنن به غر زدن و هنرشون رو متوقف میکنن تا مشکلاتشون رو برطرف کنن و دوباره شروع کنن منم این اشتباه رو زیاد کردم، یکی از سخت ترین چیز هایی که تونستم به خودم یاد بدم این بود که بتونم در مقابل چیز هایی که خیلی منو میترسوند و نگران میکرد علیرغم تمایل زیاد جسم و ذهنم برای دویدن به دنبال حل مشکل بشینم روی هنرم تمرکز کنم و حل مشکل رو به زمان خودش موکول کنم. الان با اطمینان میتونم بگم که احمقانس که آدم منتظر شرایط بهتر بمونه. حتی مشکلات زندگی خیلی میتونن آدم رو به واقعیت نزدیک تر کنن و درجه هنر آدم رو ارتقا بدن به خاطر همین نباید در هیچ وضعیتی از هنر دست کشید و منتظر موند. در کنار همه سختی ها باید به جلو پیش رفت.

زندگی یه هنرمند جوریه که همیشه بهونه برای عقب انداختن کارای مهم که نیاز به خلاقیت داره هست، همیشه یه کار عقب مونده هست، همیشه یه مسئله که نگرانت کنه هست، همیشه یه نیاز بر طرف نشده هست. خب چه میشه کرد؟ آیا باید تا ابد منتظر بمونیم که شاید یه روزی شرایط ایده آل فرا برسه؟ شرایط ایده آل هرگز فرا نمیرسه، تنها لحظه ایده ال همین الانه. بر فرض این که تمام تلاشت رو بکنی برای فراهم کردن شرایط ایده آل و بعد از 20 سال موفق بشی و تمام شرایط های ایده آل رو برای خودت فراهم کنی و با خودت بگی اوکی، حالا میخوام بشینم و هنرم رو خلق کنم. وقتی میشینی که هنرت رو خلق کنی، تازه میبینی که فرسوده شدی، نه تو بدنت انرژی مونده و تو ذهنت انگیزه ای که هنری خلق کنی. به خاطر همین هنر واقعی از اونجا شروع میشه که تو بتونی در بین طوفان و جهنمی که در بیرونت داره اتفاق میوفته، بینش هنرمندانه خودتو از دست ندی و دست از خلق هنر برنداری، حتی اگه آسمون داره آتیش می باره.

البته منظور من از هنر تو این نوشته صرفا فقط هنر های مرسوم نیست، میتونه کار آفرینی باشه، میتونه اهداف و چالش های مختلف باشه و ..

پی نوشت: استیون پرسفیلد در همین زمینه یه مطلب نوشته که خوندنش خالی از لطف نیست: living in beirut

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *