این فکرا مال کیه؟

یه طرز فکری که همیشه توی روانشناسی، فلسفه و متون معنوی به طور کلی وجود داره اینه که افکار عضوی از اگاهی ما هستن که خارج از اراده ما میان و خارج از اراده ما میرن. و برای یافتن آرامش نباید در افکارمان فرو بریم و هویتی بر مبنای اونا به خود بگیریم چون واقعی نیستن. باید سعی کنیم همیشه بیدار باشیم چون وقتی در حال فکر کردن هستیم همانند اینه که خوابیم. خوب اینا همه درسته تا حدودی اما اگه کمی دقیق تر بشیم تو این مسئله به این میرسیم که کسی که فکر میکنه ما هستیم (همونطور که دکارت هم میگه Cogito ergo sum) و افکار چیزی هستن که ما به انتخاب خودمون اونا رو خلق میکنیم و نباید تقصیر رو به گردن ذهن انداخت، این ما هستیم شروع به پردازش اونا تو ذهنمون میکنیم چون نتیجش برامون مهمه . در هر حال ما که جایی نرفتیم ما همیشه هستیم پس وقتی به افکار دامن میزنیم باز هم کسی که به افکار دامن میزنه خودمونه، بهتره  علت این که فکر کردن رو اکثرن به بودن در جایی که هستیم، در زمانی که هستیم ترجیح میدیم رو باید از خودمون جویا بشیم. حالا چرا فکر میکنیم؟ من وقتی بررسی میکنم میبینم عمومن علت افکاری که ادم وقت خودشو در پردازشش صرف میکنه چیزی نیست جز این که فکر میکنیم:

موقعیت فعلی به اندازه کافی مطلوب نیست

فکر کردن ممکنه تبدیل بشه به یه نو ع سرگرمی برای فرار از واقعیت روبرومون، چون واقعیت روبرومون به اندازه کافی مطلوب نیست، مثلن سرکار ممکنه کارمون برامون خسته کننده شده باشه و تکراری و یا حتی سخت، انسان چون موجودی خیلی راحت طلبه تو این شرایط تصمیم میگیره  که سر خودشو با فکر کردن گرم کنه.

ممکنه عادت کرده باشیم به سنجیدن خودمون با استفاده از مفاهیم مجازی . درنتیجه وجود ما تبدیل میشه به یه سلسله محاسباتی که متغیر های ورودیش چیزایی هستن مثل نظر دیگران، معیار های دیگران، باورها و اعتقاد هامون، موقعیت اجتماعیمون، دست اورد هامون و… .و برای اینکه این “نفس” رو که ما تو ذهنمون داریم رو زنده نگه داریم دائم این محاسبات رو انجام میدیم، به هر حال همه ما دوست داریم بدونیم کی هستیم. در نتیجه دائمن به اتفاقات گذشته تو ذهنمون رجوع میکنیم و اونا رو تحلیل میکنیم ببینیم کجای کاریم، البته ممکنه از روی اونا یه سری قضاوت هایی هم بکنیم راجع به دیگران که دلخوری و احساسات دیگری هم ممکنه به همراه داشته باشه.

حالا ممکنه ادم توفقط  یه موقعیت خسته کننده به این دسته از افکار تن نده ممکنه گاهی یه برهه طولانی از زندگیش (هفته ها یا ماه ها) از زندگیش رو عمدتا در توی فکر به سر ببره، ممکنه در حال تحلیل برنامه ریزی و فکر کردن به اهدافش باشه  که چون باورداره که با تغییر شرایط بیرونی میشه زندگی رو خوشایند تر کرد خوب من با این که ادم برای آیندش هدف، مسیر و برنامه داشته باشه مخالف نیستم، اتفاقن خیلی هم با این مسئله موافقم که اما  اکثرن دقت ندارن که فکر کردن، تحلیل کردن و برنامه ریزی کردن در این لحظه ممکنه موثر نباشه چون تحلیل و برنامه ریزی وقتی از همیشه موثر تره که به صورت یادداشت برداری کتبی باشه و یا با یه فرد دیگه بحث بشه. و باید تو وقتی باشه که ذهن از نهایت امادگی و ارامش برخورداره.

خوب من دسته دیگه ای به جز همین نمیبینم، البته افکار خیلی انگیزه ها و هدف های مختلفی دارن اما به نظرم همشون برمیگردن به این مسئله که ما موقعیت فعلی رو به اندازه کافی مطلوب نمیبینیم. به نظر فکر کردن به کدوم دسته از افکار بالا مطلوب تر از بودن در موقعیت و زمان فعلیمونه؟

بهتره لحظه به لحظه مسئولیت افکارمون رو به عهده بگیریم و از خودمون بپرسیم علت این که من دارم رو این مسئله فکر میکنم چیه؟ ریشه یابی کنیم و در صورت مفید نبودن دور بریزیم ومطمئن جا وزمانی که توش هستیم لذت بخش تر خواهد بود.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *