آشنایی با عواطف

شاید شنیده باشید که میگن مغز انسان دو نیم کره داره: چپ و راست، نیمکره چپ قسمت منطقی مغزه و نیمکره راست قسمت عاطفی و از این رو انسان نصف عاطفی و نصف منطقیه، درسته؟ خیر! غلطه! انسان خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنه عاطفیه و این اوضاع در میهن عزیزمون ایران خیلی شدید تره، ما ایرانیا به خاطر نحوه آموزشی که میبینیم آگاهی خیلی کمی راجع به احساساتمون داریم و بارها در تاریخ اثبات کردیم که یکی از احساساتی ترین ملت ها هستیم، از ورزشمون گرفته تا سیاسیت و اخلاق فردیمون سراسر افسارش در دست احساساته.
در کل نسبت تاثیر عقل و احساس در درک و تصمیم گیری و رفتار انسان امروز به طرز ناجوانمردانه ای به نفعه احساسه! کل صنعت تبلیغات بر مبنای احساساتی بودن انسان بنا شده تا با تزریق احساسات خوش انسان رو به انتخاب محصول خودشون متمایل کنند. برای این که علت احساسی بودن انسان رو بفهمیم خوبه که یه اطلاعاتی راجع به مغز انسان کسب کنیم.
مغز انسان سه لایه داره که طی دوره های تکاملی شکل گرفته، لایه اول که در مرکز وجود داره مغز خزندگان نام داره که با خزندگان و حشرات مشترکه، این قسمت از مغز غرایض و مکانیزم های نا خود آگاه انسان رو کنترل میکنه، مثل ضربان قلب، سیستم گوارش، تعادل، حرکت، تنفس، و … این لایه از مغز 500 میلیون سال پیش همزمان با تکامل آبزیان و به وجود اومدن ماهیها به وجود اومد و به ماهی حس گرسنگی داد تا غذا پیدا کنه، میل جنسی داد تا جفت پیدا کنه و در دریا جونشو نجات بده.
لایه دوم که مغز احساسی هم نامیده میشه لایه اول رو در بر گرفته و در انسان با حیوانات پستاندار مشترکه. عواطف و احساسات آدم از این قسمت مغز نشات گرفته میشه، و مکانیزم هایی مثل قضاوت در مورد ارزش چیز ها هم مربوط به این قسمت از مغزه. این لایه حدود 150 میلیون سال پیش در پستانداران کوچیک به وجود اومد و بهشون احساس داد، به عنوان مثال، باعث شد گربه ماده نسبت به بچه خودش حس مادری داشته باشه و ازش مراقبت کنه، و گربه نر نسبت به خانواده خودش احساس مسئولیت کنه و ازشون در برابر مهاجما دفاع کنه. در حالی که یه ماهی چنین احساسی نداره و تخم ها و بچه های خودش رو هم میخوره. یه گربه هیچ وقت نمیدونه چرا از بچه های خودش مراقبت میکنه چون فکر نمیتونه بکنه ولی حسی که داره اونو به این کار هدایت میکنه و درنتیجه بهش کمک میکنه که نسل خودشو زنده نگه داره.
لایه سوم لایه مغز انسانی (cerebral cortex) نام داره و به جز انسان فقط در برخی از میمون ها وجود داره. این لایه، لایه بیرونی مغزه و ضخامتی در حدود 4 میلیمتر داره و مسئولیت مکانیزم هایی مانند تصمیم گیری، برنامه ریزی، صحبت کردن ، تفکر انتزاعی ، تصور و آگاهی رو به عهده داره. این لایه به نسبت بقیه عمر کوتاهی داره و کمتر از 10 میلیون ساله که بوجود اومده.

منشا عواطف
چی میشه که یه احساس در انسان به وجود میاد؟
همه عواطف از ارزش های انسان نشات گرفته میشن که این ارزش ها هم در نهایت دو ریشه دارن: زنده ماندن و تولید مثل کردن. مثلا وقتی یه شکلات به یه کودک بدی خوشحال میشه و یا وقتی شکلاتشو ازش بگیری ناراحت میشه.
در اغلب اوقات تمام اتفاقاتی که در بیرون انسان میوفته قبل از این که به عواطف تبدیل بشن توسط لایه بیرونی مغز تحلیل میشن. از این رو عواطف به نوعی پاسخ جسم به افکار هستن و به صورت هورمون ها و مواد شیمیایی دربدن ظاهر میشن.
ولی بعضی از عواطف از واکنش مستقیم لایه میانی مغز به اتفاقات بیرون ناشی میشن که اون اتفاقات هم به ارزش های انسان مربوط میشن، در این اتفاقات لایه منطقی مغز فرصت تحلیل و قضاوت پیدا نمیکنه و یا ممکنه فرد عادت کرده باشه که فقط از یک دید به بعضی مسائل نگاه کنه و زحمت فکر کردن در مورد اون مسئله رو به خودش نده، و یا ممکنه روی مسائلی حساسیت پیدا کرد باشه نسبت به اون قضیه واکنش عاطفی نا خود آگاهی نشون بده بدون اینکه فکر کنن. انسان خیلی راحت شرطی میشه.
عواطف میتونن کاملا منشا درونی هم داشته باشن، وقتی یک فکر به ذهن ما میاد که به ارزش های ما مربوط باشه یه واکنش احساسی با خودش به همراه خواهد داشت، به عنوان مثال ممکنه تو خونه نشسته باشی و یهو این فکر به ذهنت برسه که “نکنه دیروز که فلانی به من حرف الف رو زد منظورش ب بوده؟ و در نتیجه من آدم ج (صفت بد) باشم؟” که احساس نا خوشایندی رو به همراه داره، و یا یک فکر مثبت مثل: “آخ جون فردا بازی فوتبال ایرانه و قراره با دوستا بشینیم و بازی رو ببینیم” که احساس خوبی به همراه داره.

عواطف مثبت و منفی
عواطف مثبت عواطفی هستند که به انسان انرژی میدن و انسان رو زنده تر میکنن، هرچه این میزان انرژی بیشتر باشه عواطف مثبت ترن، عواطف منفی برعکس اون عواطفی هستن که انرژی ادم رو میگیرن و انسان رو مرده تر میکنن، عواطف مثبت تماما به عشق شبیه هستن و عواطف منفی به ترس.
تمام عواطف بر طرز فکر آدم و نحوه برداشت واقعیت توسط ذهن آدم تاثیر گذار هستن. انسان با وضعیت عاطفی مثبت بهتر میتونه واقعیت رو اونجور که هست ببینه و هرچه آدم از نظر عاطفی منفی تر میشه بیشتر تو دنیای مجازی افکار غرق میشه و درکش از واقعیت کمتر میشه.
طیف عواطف انسان به ترتیب از مثبت ترین تا منفی ترین به صورت زیر هستند:
1 . مسرت/قدردارنی/آزادی/عشق
2 . شور
3 . اشتیاق/شادی
4 . باور/انتظار مثبت
5 . خوش بینی
6 . امیدواری
7 . قناعت
8 . ملالت
9 . بد بینی
10. نا توانی/آزردگی/بی صبری
11. درهم شکستن
12. نا امیدی
13. شک
14. نگرانی
15. سرزنش
16. دلسردی
17. عصبانیت
18. انتقام
19. نفرت/غضب
20. حسادت
21. نا امنی/گناه/بی ارزش بودن
22. ترس/غم/افسردگی/یأس/ناتوانی
هیچ آدمی به طور دائم روی یه نقطه از طیف عواطف ثابت باقی نمیمونه و معمولا عواطف گذرا و موقتی هستن، اما هر فردی یه نسخه سکون داره که میانگین عواطفی که تجربه میکنه به اون نقطه میل میکنه مثلا بعضی افراد برون گرا و پر انرژی هستن، اکثر اوقات شاد هستن ولی خوب ممکنه گاهی عصبانی بشن، بترسن و یا گریه کنن ولی در کل باز انسان های شادی محسوب میشن. بعضی ها هم ممکنه افسرده باشن ولی برن توی یه عروسی بهشون خوش بگذره و لحظات شادی رو تجربه کنن ولی اگه دوباره به حال خودشون رها بشن به همون حس افسردگی خودشون برمیگردن.
همیشه باید سعیمون این باشه که تو زندگی موقعیت خودمون رو توی طیف عواطف بالاتر ببریم، با آدم هایی وقت بگذرونیم که از نظر موقعیت روی طیف عواطف از ما پایین تر نباشن. این مسئله یکی از مهمترین مسئولیت هاییه که هر فردی تو زندگی باید به عهده بگیره تا بتونه جسم و روان سالمی داشته باشه. همونطور که عقل سلیم حکم میکنه، بارها از نظر علمی هم ثابت شده که عواطف مثبت علاوه بر روان برای جسم انسان بسیار مفید هستن، باعث میشن سیستم ایمینی بدن قوی تر عمل کنه، انسان پر انرژی تر باشه و راحت تر به اهدافش توی زندگی برسه در حالی که زندگی رو برای خودش و اطرافیانش هم سخت نکنه.

بعد زمانی عواطف
بعضی از عواطف فقط هنگامی که ذهن به گذشته و یا آینده سفر میکنه میتونن حضور داشته باشن، و برخی از عواطف هم در لحظه حال فقط میتونن حضور داشته باشن. به عنوان مثال نگرانی، ترس و اضطراب به آینده مربوط شده و عواطفی مانند، افسردگی، نا امیدی، غم و اندوه به گذشته مربوط میشن، عواطفی مانند اعتماد به نفس، شادی، عشق و عصبانیت نیز در لحظه حال وجود دارن.

ارتباط انسان ها با وضعیت عاطفی مشترک
یکی از فواید اطلاع داشتن از طیف عواطف اینه که میتونیم با کمک اون دیگران رو هدایت کنیم. یکی از قوانینی که در مورد عواطف انسان وجود داره اینه که انسان ها با حس مشترک میتونن با هم ارتباط برقرار کنن و جذب هم بشن، چون طرز فکرشون به هم شبیهه و میتونن به زبون هم صحبت کنن. و از طرف دیگه آدم ها به سختی میتونن انسان های با عواطف خیلی بالاتر یا پایین تر از خودشون روی طیف عواطف رو درک کنن. ولی بعد از این که با یکی گرم ارتباط شدن میتونن با هم در حین مکالمه به عواطف مثبت تر یا منفی تر سعود کنن، این قانون قدرت همدلی رو ثابت میکنه.
مثلن وقتی کسی عصبانیه نمیتونی با شادی باهاش صحبت کنی و انتظار داشته باشی حرفت روش تاثیری بزاره، یا مثلن هیچ وقت نمیبینی یه آدم دپرس بره با یه آدم شاد گرم صحبت بشه، چون بزودی اون آدم شاد این انرژی منفی رو حس میکنه و با عذر خواهی یا یه بهونه میزاره میره.
حال با دونستن این قانون میفهمیم که برای این که واقعن حرفمون روی کسی تاثیر بزاره باید با حس خودش باهاش وارد مکالمه بشیم و وقتی تونستیم ارتباط با فرد مقابلمون برقرار کنیم میتونیم اون فرد رو از نظر احساسی هدایت کنیم به سمت عواطف بالاتر و بهش حس مثبتی بدیم تا بتونه واقعیت رو بهتر ببینه و منظورمون رو بهش منتقل کنیم.
فرض کنید یکی از دوستاتون خیلی ناراحته و تو خیلی شاد و پر انرژی هستی و میخوای باهاش صحبت کنی اگه باهاش سعی کنی با همین حس صحبت کنی و شوخی کنی و بخندی میبینی که اون نمیتونه توی مکالمه تورو همراهی کنه و با دادن جواب هایی کوتاه به سوالای تو دوباره به دنیای خودش برمیگرده ولی با استفاده از این قانون میتونی با حس خودش وارد صحبت بشی تو هم ناراحت باشی، با همین حس باهاش صحبت کنی و علت ناراحتیش رو جویا بشی، بعد از اندکی صحبت میبینی که گرم صحبت شدین و حالا تو میتونی پله پله اون رو از این حس دربیاری به سمت شادی هدایتش کنی. مطمئنن دوستت از بابت این کار ازت ممنون خواهد بود. این کار کاریه که روانشانسا برای مشاوره دادن به بیماراشون انجام میدن و البته خیلی از ادما خودشون این کارو بلدن و انجام میدن بدون این که از کسی یاد گرفته باشن.

مدیریت عواطف خود
هوش عاطفی توانایی انسان در اگاهی از وضعیت عاطفی خودش ،گرفتن تصمیم صحیح در وضعیت عاطفی و بالابردن وضعیت عاطفی خودش به سمت عواطف مثبته. بعضیا استعداد خوبی تو این زمینه دارن و از کودکی توانایی بالایی در مدیریت احساسات خودشون دارن ولی برای بقیه نباید نا امید باشن چون هوش عاطفی با یادگیری و تمرین برای همه ادما قابل افزایشه.
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که آدما در مواجهه با احساسات انجام میدن، سعی در توجیه احساساتشون و به عبارت دیگه باور کردن صدای ذهنشون به عنوان واقعیته. همونطور که قبلن گفتم هرچه ادم احساس منفی تری داره تماسش با واقعیت کمرنگ تر میشه و نمیتونه واقعیت رو اونطور که هست ببینه به خاطر همین مثلن وقتی یه ادم از دست کسی عصبانیه ممکنه هزار تا دلیل توی ذهنش پیدا کنه که چرا اون فرد یه آدم بده، ویا وقتی یه آدم دپرسه میتونه هزار تا دلیل توی ذهنش پیدا کنه که چرا تو این زندگی نمیشه به هیچ جایی رسید و دنیا چقد بی رحمه و …
تمام این افکار برای انسان توی اون حالت احساسی خاص خیلی منطقی و درست به نظر میرسه و به خاطر همین اکثرن این اشتباه رو میکنن و اون رو به عنوان واقعیت باور میکنن، در حالی که این واقعیت نیست، فقط یه احساسه.
کار درستی که میشه در مواجهه به احساسات کرد اینه که اونا رو مستقیما حس کنیم ، بدون گذروندن از فیلتر افکار، بدون قضاوت یا برچسب زدن به عنوان خوب یا بد، بدون سرزنش خود و دیگران به خاطر اونها و از همه مهمتر این که هرگز سعی نکنیم احساساتمون رو نفی کنیم یا ازشون فرار کنیم. وقتی انسان از عواطفش فرار میکنه اونها تبدیل به نقاط ضعف و حساسیت ادم میشن و ممکنه خیلی انسان رو از زندگی عقب بندازن. باید به عواطف اجازه داد تا کار خودشونو تو بدن انجام بدن و بیرون برن، وقتی انسان شروع میکنه به توجیح و قضاوت عواطفش این توجیح عواطف دیگه ای رو به احساسات بدن اضافه میکنه و باعث میشه یه گره کوری به وجود بیاد که حل کردنش سخت تر از قبل باشه. آدم دیگه نمیدونه عصبانیه، ناراحته یا ترسیده ؟ و گمراه تر از قبل میشه.
البته منظور من این نیست که هرگز احساساتمون رو تحلیل نکنیم و به پیامشون گوش ندیم، البته که هر احساسی یه پیامی برای انسان داره ولی واقعیت اون پیام وقتی ذهن انسان به اون احساس آلودس مشخص نیست فقط وقتی ذهن در آرامش کامله میتونی برگردی و به موضوع فکر کنی و نتیجه درست بگیری. به عنوان مثال وقتی به یکی کمک میکنی و بعدش از اینکه طرف در مقابلش کاری برای تو نکرد ناراحت میشی تو اون لحظه ممکنه احساست بهت بگه که طرف آدم بدیه و یا من لایق نیستم در حالی که پیامی که این ناراحتی برات داشته این بوده که نباید وقتی به کسی کمک میکنی انتظار برگشت چیزی داشته باشی و تنها پاداشی که میجویی باید همین عمل کمک کردن خودت به دیگران باشه نه چیز دیگه. که البته درک چنین چیزی وقتی هنوز احساسات تو جسم آدمه سخت تره.
خوب فکر میکنم تا اینجا کافی باشه، بعد ها در مورد احساسات خیلی بیشتر خواهم نوشتم و موضوعاتی که تو این نوشته بهشون نوک زدمو بیشتر خواهم شکافت.
حقیقت یارتان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *