پدر سالاری و مادر سالاری

یکی از کتاب هایی که تا حالا بیشترین تاثیر رو تو زندگی من داشته همین کتاب Prometheus Rising  هستش، تا حالا کتابی ندیدم که به این سادگی و جالبی کل رفتار و آگاهی انسان رو توضیح بده. یکی از مفاهیمی که تو کتاب بهش اشاره شده مراحل تکامل ناخود آگاه انسانه که در 4 مرحله اتفاق میوفته، و در هر مرحله یک مدار در آگاهی انسان شکل میگیره. مدار اول مدار  بغا جسمانی، مدار دوم مدار عاطفی و قلمروئی، مدار سوم مدار علائم – زمان و مدار چهارم مدار اجتماعی – جنسی.  حالا توی همین کتاب با استفاده از همین مراحل تکاملی انسان خیلی ساده کلید این که چرا جوامع شرقی و غربی اینقدر با هم از نگرش به خانواده و تابو های جنسی فرق دارن بیان شده که به نظرم جالب اومد و دوست دارم اینجا به به زبون خودم به اشتراک بگزارمش. البته برای درکش ابتدا باید ابتدا مدار اول و دوم  رو مختصرا توضیح بدم.

مدار  بغا جسمانی

مدار اول بلافاصله بعد از تولد شکل میگیره، وقتی که انسان دوست داره یه چیزی پیدا کنه که براش نقش مادر رو داشته باشه و در این مرحله طقل به اولین چیزی که بعد از تولد ببینه با همون شي تا اخر عمر خوی میگیره و وابسته میشه، حالا چه مادر واقعیش باشه یا یه چیز دیگه. مثلا تو یه آزمایش مادر زرافه رو بلافاصله بعد از تولد بچش ازش جدا کردن و نزاشتن بچش مادرش رو ببینه بعد اون زرافه اولین چیزی که نزدیکش بود یه ماشین جیپ بود و اون زرافه تا آخر عمر دنبال این ماشین همه جا میرفت و فکر میکرد مادرشه. تو این مرحله نا خود آگاه انسان یاد میگیره که دنیا جای امنیه یا خطرناک و از همین روی درجه اعتماد به نفس و دوستی آدم با دنیای بیرونش هم توی این مرحله تعیین میشه.

مدار عاطفی و قلمروئی

مدار دوم وقتی شکل میگیره که انسان شروع میکنه به تعامل با دیگران و مقایسه خودش با اونها و همینطور تصاحب اجسام، زمین و حتی انسان های دیگه. تو این مرحله انسان شروع میکنه به حس کردن عواطف مختلف. این مدار دائما بقیه رو ارزیابی میکنه که ببینه تو چه سطحی در مقایسه با اونا قرار داره، آیا زورش میرسه به اونا یا اونا زورشون میرسه به من؟ و مطابق با این ارزیابی احساس ادم در مورد خودش و دیگران رو تعیین میکنه. این مدار حس دفاع از مرز های قلمرو و جنگیدن برای گسترش اون، غلبه بر دیگران و همینطور حس پیروی از بالا دست و غلبه به پایین دست رو در انسان پردازش میکنه. در این مرحله است که بعضی ها آدم های جنگجو و قلدر میشن و بعضی ها مظلوم و سر به زیر.

اگر مدار اول بیشتر تحت تاثیر از مادر شکل میگیره، مدار دوم تحت تاثیر پدر شکل میگیره و هر جامعه ای هم در طی دوران بغای خودش به سمت پدر سالاری یا مادر سالاری تمایل داره، در جوامع پدر سالاری ارزش های پدرانه و در جوامع مادر سالاری ارزش های مادرانه غالبه.

جوامع پدر سالاری جوامع مادر سالاری
رابطه جنسی آزاد رابطه جنسی محدود
محدودیت آزادی زن ها آزادی برای زن ها
درجه اجتماعی زن ها بالا درجه اجتماعی زن ها پایین
بکارت با ارزش بکارت بدون ارزش
اقتدار گرا تساوی گرا
محافظه کار پیشرو
بی اعتمادی به تحقیقات اعتماد به تحقیقات
محدودیت خود به خودی و در لحظه بودن
تبعیض جنسی حداکثر تبعیض جنسی حداقل
ترس از همجنسگرایی ترس از رابطه با محارم
زاهد لذت گرا
خدا پدرگونه خدا مادرگونه

اگه به این جدول دقت کنید میبینید که ستون اول دقیقا با مشخصات مملکت خودمون و بیشتر کشور های شرقی و ستون دوم دقیقا با مشخصات کشور های پیشرفته غربی (به خصوص سوئد که من توش هستم) صدق میکنه. و البته اگر هم اختصاص این خصوصیات به کشور ها کمی کلی گرایی باشه، برای شخص شخص افراد میشه این خصوصیات رو قائل شد که البته در طی دوران های مختلف ممکنه تغییر کنه، یعنی فردی (یا جامعه ای) ممکنه چند سال خصوصیات پدر سالاری داشته باشه و بعد خصوصیات مادر سالار گونه پیدا کنه، یا برعکس.

نتیجه ای که از این جدول میشه گرفت به نظر من اینه که واقعا نمیشه گفت کدوم یکی از این روش ها درست هستند و برای جامعه سالم تر هستند، نمیشه گفت کشور های مادر سالاری پیشرفته تر هستند و کشور های پدر سالار عقب مونده تر چون واقعا کشور ها برای سالیان دراز تو این روش ها به بغای خودشون ادامه دادن و هر دو بخشی از روان انسان هستند و در همه انسان ها وجود دارن. برای افرادی که در جوامع یا خانواده های پدرسالاری بزرگ شدن زندگی در جامعه مادر سالاری میتونه ترسناک و چالش بر انگیز باشه (این افراد در مورد همه قضاوت میکنن و این سوء زن باعث عذابشون میشه) و افرادی که در جامعه مادر سالاری بزرگ شدن یا به مادر سالاری باور دارن در جوامع پدر سالاری احساس خفگی بهشون دست میده.. ولی خب با با توجه به این که اکثر کشور های مادر سالاری پیشرفته تر و آزادتر هستند میشه گفت که این جوامع شرایط بهتری رو برای ترقی انسان فراهم میکنن.

به روز رسانی

چند وقتی هست که چیزی ننوشتم تو این وبلاگ، بیشتر به خاطر اینه که خیلی درگیرم که خودم رو از این وضعیتی که درش هستم بیرون بکشم، شدیدا در حال تلاش برای پیشرفت خودم هستم، واقعا نمیدونم پیشرفت کردم یا پسرفت. از یه جهاتی شاید پیشرفت کرده باشم و از یه جهاتی پس رفت، ولی چالش های زیادی پیش رو رو داشتم و دارم ، هم از بیرون هم از درون یعنی باور های غلط ، ضعف ها و ترس ها که مطمئنا دست پنجه نرم کردن باهاشون در رشد آدم بی تاثیر نیست.

دوست دارم وقتی چیزی مینویسم تو این وبلاگ صرفا اشتراک گذاری زندگیم نباشه و جنبه آموزشی داشته باشه. یعنی چیزی باشه که از این که بهش رسیدن افتخار کنم و دستاورد بزرگی بوده باشه برای خودم تا اونو لایق اشتراک گذاشتن بدونم. الهام بهم زیاد میشه و مطالعه هم زیاد میکنم، با ادم های خیلی مختلفی برخورد میکنم و سعی میکنم باز باشم و پذیرای نقطه نظر هاشون باشم تا چیز جدیدی یاد بگیرم از هرکسی که شده و همینطور  فرصت  تجربه فرهنگ ها و جامعه های مختلف در کشور های گوناگون درک عقاید منحصر به فرد و (بعضا متضاد با من) هم به لطف مهاجرت کاریم برام فراهم شده که برام از نظر کسب تجربه فوق العاده ارزشمنده. ولی باز به طور کلی تغییرات به حدی شگرف و شوک بر انگیز بوده برام که دیگه احساس میکنم حرفی برای گفتن ندارم، شاید قبلا خودم رو توی ایران میدیدم و دانش و دیدگاه های خودم رو تو اون جامعه قابل عرضه میدیدم و احساس میکردم که بیانشون میتونه خیلی مفید باشه چون کسی نمیدونه اینا رو و تا حدودی هم درست بود این فرضم. نه تنها تو نوشتن بلکه صد برابر بیشتر تو تعاملاتم با دوستانی که داشتم که میدونستم دنبال یادگیری هستن. ولی اینجا الان که توی جامعه بین المللی هستم حس میکنم حرفی برای گفتن داشتن سخته. یا باید حرفی برای گفتن نداشته باشم یعنی اگه هم مینویسم مطلبی ادعای اورجینال بودن نداشته باشم و چیزایی که به نظرم همه میدونن ولی از نظر من مهم هستن و ارزش تکرار شدن دارن رو به زبون خودم بنویسم. یا خیلی تلاش کنم تا بتونم مطالب اورجینال بنویسم. و یا شاید در آینده نه چندان دور به طور کلی دیدگاهم در مورد چیز هایی که ارزش نوشتن داره عوض بشه و من شروع کنم نوشتن یه چیزای دیگه! در حال حاضر که بیش از این نیستم!

به امید دیدار مجدد در آینده نه چندان دور.

خداحافظ وستروس

اینم از شهر وستروس، که بعد از زندگی به مدت 2 ماه و 18 روز توش دارم ازش خداحافظی میکنم. نمیدونم چرا نمیخوام این درسو آویزه گوشم کنم که همه چی تموم میشه و ادم باید همیشه راحت بتونه دل بکنه و راحت از زندگی جدیدش استقبال کنه، به هر حال وقتی به داستان هایی که اینجا برام پیش اومد فکر میکنم نمیتونم احساسی کمتر از این بهش داشته باشم. این دو ماه و هیجده روز واقعا برام به سرعت 2 ساعت و 18 دقیقه گذشت. هر روزش سرشار از تجربیاتی و درس هایی که کائنات (هاپوی بازیگوش من) پشت سر هم بهم می داد بود. انطباق با یه فرهنگ کاملا متفاوت از فرهنگ ایران، کنار اومدن با زندگی تنهایی به یکباره بعد از 27 سال زندگی در وطن کنار خانواده، کنار اومدن با فراوونی که اینجا وجود داره و بازی هایی که ذهن من با کمال گرایی و زیاده خواهیاش میخواست سرم بیاره. کنار اومدن با انتظارات کارفرمای جدید (که اصلا نمیدونستم چیا هستن) که منو آورده اینجا و حضورم در اینجا به نظر اون بستگی داشت، کنار اومدن با اخراج شدنم از شرکت جدید، پیدا کردن کار جدید و دوباره جا پیدا کردن تو محل کار جدید. تلاش برای گیر نکردن تو دام تنبلی و حفظ سلامتی و روحیه مثبت و سر زنده روز به روز با وجود موضوعات بیشمار برای نگرانی و استرس داشتن و از همه مهمتر مدیریت زمان که بتونم وقتی رو هم به خودم اختصاص بدم مطالعه کنم، تمرین کنم، تفریح کنم ، مخ بزنم و اسیر کار و روزمرگی نشم.20151129_153108  20151128_182421 20151128_181601 20151128_173456 20151128_011626 20151128_010942 20151030_191446 20151022_215018

یکی از عادت هایی که من همیشه داشتم و هنوزم دارم، هر وقت هر جا میرم با خودم فکر میکنم، که آیا من دوباره این فرصتی که الان دارم رو به دست میارم تو زندگی؟ چقدر احتمال داره که بعدن دوباره بیام اینجا و این تجربه ای که الان دارم رو تکرار کنم؟ و معمولا در جواب میبینم که احتمال این که من دوباره این تجربه رو تجربه کنم به صفر میل میکنه، الانم که داشتم خونه رو مرتب میکردم که به صاحبخونه تحویل بدم و از این شهر برم، با خودم فکر کردم که چقدر احتمال داره من دوباره وستروس رو ببینم؟ چه دلیلی اصلا وجود داره که من پام دوباره به این شهر کشیده بشه؟ هیچ دلیلی، با این که خیلی زیباس، یه تیکه از بهشت خداس و مدرن ترین و پاک ترین و با فرهنگ ترین شهریه که من تو عمرم دیدم ولی باز دلیلی نمیبینم که بیام اینجا، وقتی تنهایی بالای علم کوه بودم به این مسئله فکر میکردم، وقتی که توی اروند رود رفتینگ میکردم هم همینطور  (که البته تکرار شد!!!)، وقتی تو خارک بودم، وقتی تو روز سیزده به در از تجریش تا پارک شهر با دوچرخه رفتم و برگشتنی تو پارک لاله فلافل میخوردم به این مسئله فکر میکردم، و در ده ها جای دیگه… البته هیچ کدوم از اینا کارای غیر ممکنی نیست که نشه تکرارش کرد، ولی با توجه به هزاران برنامه ای که برای ایندم دارم میدونم که هیچ کدوم دیگه تو این عمرم تکرار نمیشن، (شاید تو زندگی بعدی) و الان بودن یا نبودن علم کوه، یا شهر وستروس برای من دیگه فرقی نمیکنه و چیزی جز یه خاطره برام نیست. اگه تو خواب هم دیده بودمشون الان برام فرقی نمیکرد. حالا هدف من از گفتن این مطلب چیه؟ هدف خاصی ندارم، فقط طرز فکرم در مورد تجربیات همینه، که باعث میشه که حس نوستالژی و قدر شناسی بیشتری از لحظاتم داشته باشم و نهایت استفاده رو ازش ببرم، چون میدونم که دیگه فرصت دیگه ای پیدا نمیکنم و اگه عمری باقی باشه تجربیات بعدی همه جدید خواهند بود.

الان هم که دارم خداحافظی میکنم از این شهر حس قدر شناسی دارم از این شهر، این شهر مثل یه خلوتگاهی بود برام که توش سعی و خطا کنم، کارمای خودمو حل کنم، و خودمو آماده کنم برای یه شروع قدرتمند و استوار، سوار بر ریل اهدافم. قدرتی که همین الان کاملا حسش میکنم تو وجودم…

 

نقل مکان

بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن اونه، ساختن آینده کار سختی نیست، هرچیزی که بهش زیاد فکر کنی به همون تبدیل میشی، هر رویایی که زیاد تو سرت بهش بپردازی در نهایت به واقعیت زندگیت تبدیل میشه. این یه قانونه که همیشه خودم بهش اعتقاد داشتم ولی زیاد جدی نمیگرفتمش و تو زندگی برنامه خاصی نداشتم که برای رسیدن به چیزی بیام عملا از قانون جذب استفاده کنم و رویا پردازی کنم. فقط به این مسئله اعتقاد داشتم و تو ذهنم بایگانی کرده بودم برای روز مبادا تا این که یه روز دیدم یکی از دوستام پای یکی از عکسای قدیمیم تو فیسبوک (که توش من یه سوییشرتی تنمه که روش نوشته STOCKHOLM) کامنت گذاشت که تو همیشه تو ذهنت دنبال سوئد رفتن بودی و آخر سر هم بهش رسیدی. این کامنت منو تو فکر فرو برد و باعث شد به عقب نگاه کنم و از بالا کل داستان خودم که چطوری سر از اینجا در آوردمو مرور کنم و جالب بود هر چی بیشتر بهش نگاه میکردم بیشتر میدیدم که داستان نقل مکان من دقیقا یه نمونه از کاربرد قانون جذب در عمله.

20150920_112107

حالا قانون جذب چیه؟ هر چیزی که واقعا بخوای بهش میرسی، حالا خواستن واقعی یعنی چی؟ یعنی تمام بعد های آگاه و نا خود آگاهت بخوادش، به عنوان مثال اگه چیزی رو بخوای ولی نتونی خودتو تو وضعیت داشتن اون چیز تصور کنی و یا خودتو لایقش ندونی بهش نمیرسی. قانون جذب حالا میاد این دو تا رو به هم پیوند میده، یعنی میاد تو رو به این کار دعوت میکنه که خودتو تو وضعیتی که اون چیزی که میخوای رو به دست آوردی تصور کنی، حسش کنی ، خودتو لایق اون ببینی و به مقدار لازم این کارو تکرار کنی تا بهش برسی. 20150916_193624

من هم از سن 18-19 سالگی تقریبا دائم تو فکر این بودم که از ایران برم و وقتی هم که خودمو تو خارج تصور میکردم یه کشوری مثل سوئد به نظرم می اومد. هر وقت در مورد آینده خودم فکر میکردم همیشه به این نتیجه میرسیدم که آینده من اینجا نیست و من از کشور میخوام برم، وقتی در مورد آینده رابطم با هر دختری فکر میکردم آخر سر به این نتیجه میرسیدم که من که دارم از ایران میرم پس چه فایده و همینجوری دائم داشتم بهای این مسئله رو میپرداختم، چون کاملا باور داشتم که دارم میرم و تصمیممو گرفته بودم تا این که بالاخره عملی شد و اومدم اینجایی که الان هستم. جالبه وقتی رسیدم اینجا همه چی تقریبا همونجوری بود که انتظار داشتم همونجوری بود که تصور میکردم، حالا نمیدونم این هم به خاطر این که قبلا یه تصورات داشتم اینجا رو مثل تصورات قبلی خودم میبینم یا این که تصورات من اینجا رو به این شکل در آورده؟ 20151004_181145

البته اکثر مردم فکر میکنن اینجا یا کشور های پیشرفته دیگه مدینه فاضلست و وقتی بیان اونجا همه مشکلاتشون به طرز معجزه اسایی حل میشه ولی مسئله اصلی اینه که ادما معمولا جایی که خودشون هستن رو دوست ندارن و دوست دارن یه جای دیگه باشن، به قول معروف همون مثل مرغ همسایه غازه در مورد محل زندگی هم صدق میکنه. علت؟ چون آدما عادت میکنن به همه چی و چیزای خوب کم کم تکراری میشن و دیگه احساس نمیشن. ولی همچین که ازشون دور میشی نبودشون احساس میشه. من روزای اول که اومده بودم اینجا همه چی برام تازه بود و نمیتونستم یه لحظه سرجام بند بشم و همش دوست داشتم برم بیرون رو ببینم، زیبایی مناظر در حدی بود که چشمامو میزد ولی بعد از یه مدت کم کم از تازگی همه چی کاسته شد، اتفاقن همین روند رو حس میکردم که از تازگی همه چی داره کاسته میشه و دوست نداشتم این قضیه رو و در مقابلش مقاومت میکردم و البته هرچیزی که ادم در برابرش مقاومت کنه بد تر میشه مخصوصا این چیزایی که انسان اختیار چندانی در برابرش نداره. خلاصه بعد از چند هفته تقریبا تمام تازگی ها از بین رفت و کم کم چیزایی که تو تهران داشتم و اینجا ندارم به چشم اومد و حس خودم هم برگشت به همون همیشگی خودم، شدم همون علی همیشگی. هر جا بری خودت هم اونجا هستی این عنوان یه کتاب هم بود اتفاقن که خیلی وقت پیش خوندم و واقعا عالی بود پیامش: رضایت از زندگی یه وضعیت درونیه و تا وقتی که درون رو مشکلش رو حل نکنی هر چقدر وضعیت بیرون عوض بشن ادم به شادی واقعی نمیرسه.20150916_191727

البته درسته که اینجا واقعا نظم خوبی داره، همه چی تحت کنترله همه آدما خیلی مطیع قانونن، سر و صدای تهران وجود نداره، آلودگی هرگز وجود نداره، تو شهر به هر جهت که نگاه کنی فقط زیبایی میبینی چون ادما اینجا خیلی با ذوق و سلیقه کار میکنن و خیلی شهرشون رو دوست دارن و برای زیبا موندنش با دلسوزی تمام تلاش میکنن و از طرف دیگه طمع مالی مثل تهران وجود نداره. در کل تنها فرق اساسی که بین یه ایرانی و یه سوئدی وجود داره اینه که اینا شهر و کشورشون رو دوست دارن ولی ایرانیا اکثرا با این که ادعای وطن پرستیشون میشه در عمل همه جا نفع شخصیشون براشون مهم تره تا زیبایی و سلامت و آینده کشورشون. البته اگه ایرانی ها تو همین یه مورد مثل سوئدی ها بودن ایران صد در صد از همه نظر از سوئد جلو میزد و مشکلات هیچ ربطی به دولت نداره. به عبارت دیگه  همه چی فقط به وضعیت درون ماها برمیگرده نه بیرون.

20150916_200146

تنها فرق بین یک انسان موفق و معمولی

مطلبی که الان میخوام بنویسم، چیزیه که فرق بین یه آدم موفق تو زندگی و یه آدم نا موفق رو تعیین میکنه، همین و بس، به جدیت میشه گفت که فرق 99 درصد آدم های موفق و نا موفق تو زندگی فقط تو همین مسئله خلاصه میشه و اگه آدم بتونه به همین یک مسئله فقط همیشه نگاه داشته باشه و مواظب تاثیرش تو زندگیش باشه ناگزیر جزو آدم های موفق قرار میگیره و به موفقیت های بزرگ میتونه دست پیدا کنه. پس اگه فکر میکنید که کسب موفقیت های بزرگ چیزی نیست که شما بهش علاقه مند باشید، همین الان از خوندن این مطلب صرف نظر کنید و حتی این تب مرورگرتون رو ببندید.
خب تبریک میگم بهتون به خاطر این که موفقیت تو زندگی رو انتخاب کردید و گامی مثبت در جهت کسب موفقیت های بزرگ برای خودتون برداشتید پس بخونید ادامه مطلب رو که بریم سراغ اصل مطلب…
همه ما با پدیده ای به نام اهمال کاری آشنا هستیم، (درسته؟) یه تعریف اهمال کاری اینه که آدم انجام کارای مهمشو (نه الزاما سخت) به عقب میندازه و پیش خودش بهونه های مختلف میاره و خودش رو قانع میکنه میگه بعدا این کار رو انجام میدم و الان زمان مناسبی برای این کار نیست. که البته اهمال کاری به اینجا ختم نمیشه، چون وقتی فردا میرسه فردا هم یه بهونه دیگه میاره که از انجام کارش فرار کنه و باز هم اون رو به عقب میندازه (همونطور که من برای نوشتن این مطلب دو هفته کشش دادم) و گاهی این روال همینجوری ادامه پیدا میکنه تا به دقیقه نود برسه انجامش بده و یا اگر اون کار برای نفع خودش بوده و انجام ندادنش عواقب سختی نداشته ممکنه کاملا فراموشش کنه و بفرستدش پیش تمام کارای مفیدی که میخواسته انجامش بده و هرگز سمتشون نرفته.
اهمال کاری علت های خیلی خیلی زیادی داره و از جنبه های مختلفی میشه بررسیش کرد مثل کمال گرایی، بی انگیزگی، بی برنامگی، ضعف مهارت و اعتماد به نفس، لایق ندونستن خود و … ولی اصلی ترین علت اهمال کاری عدم توانایی فرد در اولویت قرار دادن پاداش های آینده به جای لذت ها و سرگرمی های کوچیک در زمان حاله. و این تنها تفاوت یه آدم معمولی و یه آدم موفقه.
همه ما داشتیم لحظاتی رو که میخواستیم یه کار مهم انجام بدیم و بارها در طول انجام اون کار حواسمون پرت چیز های غیر ضروری و لذت های کوچیک شده و وقت و انرژیمون رو تو اون لذت ها هدر دادیم و در نهایت از انجام کار اصلی باز موندیم یا عقب موندیم. در واقع ما پاداش و لذت های دم دست و کوچیک رو ترجیح دادیم به پاداش های بزرگتری که در آینده میتونستیم به دست بیاریم.
با اطمینان زیادی میشه گفت که توجه انسان ها با ارزش ترین چیزیه که میشه به دست آورد و امروزه به خاطر اینترنت و گوشی های هوشمند ادم ها و شرکت های مختلف دائما در حال سعی هستند که به هر نحوی که شده لحظه ای توجه مردم رو به خودشون جذب کنن و رقابت شدیدی بین شرکت های بزرگ دنیا وجود داره برای جلب توجه ادما و به خاطر همین دائما تکنولوژی داره به سمتی میره تا دم دست تر باشه و استفاده از اون لذت بخش تر، تا بازدهی بالاتری در جهت جلب توجه آدما داشته باشه. از طرف دیگه دنیای اطراف ما شده پر از مراکز خرید، غذاهای فست فود و ناسالم دیگه، محاوره های بی هدف با دوستای واقعی و مجازی و …

از نظر تکاملی به دلیل نا امنی زیادی که همیشه برای انسان وجود داشته، این طرز فکر که “نقد رو بچسب و نسیه رو ول کن” تا حدودی برای انسان مفید بوده، چون شرایط محیط برای انسان به اندازه کافی پایدار و قابل اطمینان نبوده که مثلا انسان وقتی میره شکار یه خرگوش رو بیخیال بشه تا بتونه با چند ساعت جستجوی بیشتر یه بوفالو شکار کنه.  چون احتمالش زیاد بوده که اگه خرگوش نقد رو همین الان شکار نکنه  خودش تبدیل به ناهار یه حیوون دیگه بشه. به خاطر همین قضیه ترجیح لذت های آنی و دم دست تر در خوی انسان قرار گرفته. ولی امروزه با توجه به تغییرات اساسی که محیط زیست انسان کرده انسان میتونه کسب لذت ها رو خیلی با اطمینان به تعویق بندازه. و باید خودشو با شرایط جدید عادت بده.
انسان در صورتی میتونه در برابر این همه هجوم لذت ها و سرگرمی های کوچیک و زود گذر پیروز باشه و در رسیدن به اهداف و انجام کارهای مهمش موفق باشه که بتونه پاداش بزرگی که در آینده میتونه به دست بیاره رو در نظر داشته باشه و اون رو فدای سرگرمی های دم دستی نکنه.
در دهه 60 و 70 میلادی روی کودکان 4 ساله آمریکایی یه آزمایشی انجام شد که تو این آزمایش بچه ها تو یه اطاق خالی قرار میگیرن و بهشون یه شیرینی (مارشمالو) داده میشه و به بچه ها توضیح داده میشه که در صورتی که 15 دقیقه صبر کنید و شیرینی تون رو نخورید یه شیرینی دیگه میتونید دریافت کنید. این یعنی انتخاب بین 1 شیرینی حالا یا 2 تا شیرینی 15 دقیقه بعد. نکته قابل توجه اینه که بعد از 10 سال و 20 سال آمار همین بچه ها رو که گرفتن متوجه شدن که اونایی که در این آزمایش تونسته بودن صبر کنن و 2 تا شیرینی بگیرن خیلی تو زندگی موفق تر بودن آدم های رقابت طلب تری بودن از اون دسته که نتونستن صبر کنن. این آزمایش بعد ها به The Marshmallow Test معروف شد و تا به امروز یکی از تاثیر گذار ترین آزمایش های روانشانسی در زمینه اراده، وسوسه و تاخیر انداختن پاداش ها بوده.
از نظر من یکی از علت هایی که قانون جذب موثر عمل میکنه همین قضیه است که انسان رو با پاداشی که میخواد در آینده بگیره مانوس تر میکنه. وقتی هر روز آدم بشینه و خودش رو در وضعیتی که به اهدافش رسیده تصور کنه و طعم موفقیتی که میخواد بدست بیاره رو قبل از به دست آوردنش در دنیای واقعی در ذهنش بچشه باعث میشه که اون پاداش در ذهنش قابل دسترس تر باشه و وقتی که شرایطی ایجاد میشه که فرد میتونه بین لذت ها و سرگرمی های دم دستی و آنی و رسیدن به هدفش انتخابی انجام بده راحت تر میتونه گزینه دوم رو انتخاب کنه و اهمال کاری در عمل براش سخت تر میشه.

در برابر تصمیمات مهم چگونه عمل کنیم؟ (5 روش)

تقریبا میتونم بگم که سخت ترین تصمیم عمرمو (تا به امروز) تو این هفته گرفتم، برام خیلی سخت و استرس زا بود ولی باعث شد که خیلی چیزا در مورد خودم و در مورد تصمیم گیری درست یاد بگیرم. به خاطر همین سعی کردم در 5 نکته زیر اونا را با شما به اشتراک بزارم.
1- هرگز با افرادی که تخصص و تجربه کافی ندارن مشورت نکن
یکی از نکته های مهمی که من باید رعایت میکردم ولی نکردم این بود که درباره تصمیم خودم با همه صحبت میکردم و از همه میخواستم مشورت بگیرم که باعث شد از طرف ادمای اطرافم رو من کلی فشار ایجاد بشه چون همه میگفتن که تو باید تصمیم x رو بگیری و این حماقته که تصمیم y رو بگیری، در حالی که واقعا کسایی که باهاشون مشورت کرده بودم هیچ کدوم هیچ دانشی و تجربه ای تو اون زمینه نداشتن و فقط نظرشون رو با اعتماد به نفس خیلی بالایی بیان میکردن که باعث میشد شک کنم به قضاوت خودم و تصمیم گیری برام خیلی سخت بشه. البته دلیل اصلی که با همه مشورت میکردم این بود که به عقل خودم اعتماد نداشتم و یا شایدم از روی تنبلی بود چون نمیخواستم بشینم خودم فکر کنم و میخواستم فکر کردن رو به گردن دیگران بندازم. در حالی که تنها چیزی که در تصمیم گیری مهمه اینه که هر فرد بر اساس ارزش ها و خواسته های خودش تصمیم گیری کنه و نه بر اساس ارزش های جامعه و اطرافیانش و نباید هرگز به این که چقد تضاد بین نظر خودش و دیگران هست اهمیت بده. چون هرکسی با دیگری فرق میکنه و در نهایت هر کسی مسئول شادمانی خودشه.

2- یادداشت برداری مضاعف
در مورد یادداشت برداری قبلا هم زیاد نوشتم، قدرتی که این ابزار در مقابله با سردرگمی و شفاف سازی آدم داره بینظیره و در مواقعی که تصمیم گیری ها پیجیده میشه نقش این ابزار حیاتیه. نحوه کار خیلی سادس، فقط کافیه یه صفحه کاغذ یا یه صفحه ورد و یا نرم افزار های یاد داشت برداری مثل evernote رو بازکنی و بزاری جلوت، چیزایی که مینویسی از این قراره:

1- مشکلات: مشکلی که قراره با اتخاذ این تصمیم حل بشه چیه؟

2- اهداف: هدف ها و ارزش هایی که دنبال میکنی چیه؟

3-گزینه ها: گزینه های موجود چیه؟ چه راهکار هایی به نظرت میرسه؟ و آیا میتونی به راهکاری های جدید تری فکر کنی؟ گاهی اوقات که انتخاب سخت به نظر میرسه علتش اینه که همه گزینه ها به اندازه کافی خوب نیستن باید به گزینه های بهتر فکر کرد.

4-عاقبت: عاقبت هر تصمیم چیه؟ سعی کن تصور کنی که به ازای هر تصمیم چه اتفاقی ممکنه بیوفته و چه تاثیری در آینده میزاره، اینجوری میتونی لمس کنی ببینی کدوم تصمیم برای تو بهتره و حس بهتری نسبت بهش داری

5- سبک سنگین کردن: هر انتخاب چه مزیت ها و مضراتی داره؟ با انتخاب کردن هر گزینه چه ضرر هایی ممکنه در آینده بهت وارد بشه؟ از چه بابت هایی ممکنه پشیمون بشی؟ آیا چیزایی که به دست میاری ارزشش رو داره؟

3- ذهنتو به دادگاه ببر
این هم یه نوعی یاد داشت برداریه، ولی این روش زمانی بیشترین کاربرد رو داره که بین دو تا انتخاب گیر کردی و هر لحظه به سمت یک کدوم گرایش پیدا میکنی. تو این شرایط کار جالبی که میشه انجام داد که باعث میشه خیلی شفاف و منطقی به گزینه ها نگاه کنی. فرض کن یه دادگاه برگذار شده که تو قاضی اون دادگاه هستی و یه طرف دعوا اون قسمت از ذهن توئه که به گزینه اول حق میده و طرف دوم هم گزینه دومه، تمام دفاعیاتی که این دو طرف از خودشون میکنن رو یاد داشت کن و به عنوان قاضی به اظهارات دو طرف نگاه کن و ببین چقد واقعی و معتبر هستند. با استفاده از این روش میتونی خیلی راحت گزینه ای که برات بهتره رو پیدا کنی.

4-در نقطه صفر روانی تصمیم گیری کن
منظور از نقطه صفر روانیه وضعیته که ذهن هیچ درگیریی نداره و آرومه از طرفی قلب هیچ تیرگی یا هیجانی نداره و حسی جز آرامش نداره. اگه در حالتی غیر از این آدم تصمیم بگیره احتمال این که بعدا از تصمیمش پشیمون بشه خیلی زیاده چون تو این حالت آدم نمیتونه تمام جوانب رو در نظر بگیره و از طرفی ترس های آدم میتونن راحت آدم رو از رفتن به دنبال چیزی که براش خوبه دور کنن. برای رسیدن به نقطه صفر روانی به طبیعت رفتن خیلی کمک میکنه ولی بهترین روشی که من پیشنهاد میکنم مراقبه و ذهن آگاهیه که تو مطالب قبلی هم در موردش صحبت کردم. حتی بهتره قبل از گرفتن تصمیم های بزرگ انسان بدنش رو از نظر کشش های جنسی هم ازاد کنه یعنی خودشو یه بار ارضا کنه. چون میل جنسی خیلی میتونه رو تصمیمات انسان تاثیر بزاره. به خاطر میل جنسی انسان ممکنه تصمیماتی بگیره که بعدا که میل جنسی فروکش کرد از گرفتنشون پشیمون بشه چون پوچ و بی ارزش بودن.

5- برای تصمیم گیری حتما یه محلت نهایی تعیین کن
خیلی راحته که آدم تو حالت بی تکلیف گیر کنه و چون تصمیم گرفتن سخت و همراه با ریسکه هیچ تصمیمی نگیره. به یاد داشته باشید که بزرگترین ریسک ریسک نکردنه. موندن تو وضعیت بی تکلیف و انتخاب نکردن مسیر شاید به ظاهر گزینه خوبی باشه ولی به خاطر این رفتار آدم هزینه زیادی رو میپردازه و ممکنه بر اثر تعلل هر تمام گزینه های ممکن رو از دست بده. مثلا ممکنه آدم این فرصت براش پیش اومده باشه که تو یه شرکتی کار کنه و از طرف دیگه دانشگاه هم قبول شده و میتونه به دانشگاه بره، حالا این آدم تا ابد فرصت نداره که تصمیم گیری کنه، اگه دست روی دست بزاره و تصمیمش رو نگیره هر دو فرصت از دست میره. پس به خاطر همین بهتره با این که آدم به نتیجه محکم و مطمئنی نرسیده یه زمانی برای خودش تعیین کنه و تصمیمشو نهایی کنه، مثلا با خودش بگه “من تا شنبه صبح تصمیمو میگیرم” و وقتی شنبه میرسه با تمام تردید ها و ترس هایی که داره گزینه ای که دوست داره رو انتخاب کنه و بره دنبالش، و یا حتی اگه بین این دو تا هیچ کدوم رو بیشتر از دیگری دوست نداره یه سکه بندازه هوا و به یه انتخاب انجام بده.

زندگی روزمره یه هنرمند (در جهنم)

هرم سلسله نیاز های مزلو، خیلی واضح نشون میده که نیاز های انسان یه سلسه مراتبی دارن که بر طرف کردن نیاز های سطح پایین تر بر برطرف کردن نیاز های سطوح بالاتر اولیت داره، یعنی تا وقتی که شیکمت گشنس دنبال اینکه بری برای خودت بیمه درمانی بگیری نیمیری،  وهمینطور تا وقتی امنیت جانی و مالی نداری به فکر تشکیل خانواده نمیری. حالا هنر که یه بخشی از خود شکوفایه در راس هرم قرار داره، یعنی انسان تا وقتی که تمام نیاز های دیگش از نیاز های جسمی تا امنیت و دوستی و عزت نفسش بر طرف نشده باشه نیاز به خلق هنرش براش اهمیت پیدا نمیکنه.

اما یه هنرمند واقعی همواره علیرغم تامین نبودن پایه ای ترین نیاز هاش باز هم به خلق هنرش ادامه میده.

مثلا من الان چند ماهه دارم درکنار چالش های معنوی، جستجو برای معنی و ارزش ها و تصمیم گیری برای مسیر زندگی، نویسندگی، مطالعه شدید، جستجوی کار تو خارج کشور، یه جدال حقوقی با یه آدم خیلی قلدر رو پیش میبرم و مرتب تو کلانتری، دادگستری و اینام. در کنار همه اینا، خاطرات یه رابطه تموم شده، چالش های مالی، کار تمام وقت با سررسید تنگاتنگ برای پروژه ها هم هست. ولی با تمام اینا اعتقاد دارم الان یکی از بهترین دوران زندگی منه برای این که بتونم توی هنر خودم پیشرفت کنم. اکثر ادما یه مقدار که دغدغه های زندگیشون زیاد میشه شروع میکنن به غر زدن و هنرشون رو متوقف میکنن تا مشکلاتشون رو برطرف کنن و دوباره شروع کنن منم این اشتباه رو زیاد کردم، یکی از سخت ترین چیز هایی که تونستم به خودم یاد بدم این بود که بتونم در مقابل چیز هایی که خیلی منو میترسوند و نگران میکرد علیرغم تمایل زیاد جسم و ذهنم برای دویدن به دنبال حل مشکل بشینم روی هنرم تمرکز کنم و حل مشکل رو به زمان خودش موکول کنم. الان با اطمینان میتونم بگم که احمقانس که آدم منتظر شرایط بهتر بمونه. حتی مشکلات زندگی خیلی میتونن آدم رو به واقعیت نزدیک تر کنن و درجه هنر آدم رو ارتقا بدن به خاطر همین نباید در هیچ وضعیتی از هنر دست کشید و منتظر موند. در کنار همه سختی ها باید به جلو پیش رفت.

زندگی یه هنرمند جوریه که همیشه بهونه برای عقب انداختن کارای مهم که نیاز به خلاقیت داره هست، همیشه یه کار عقب مونده هست، همیشه یه مسئله که نگرانت کنه هست، همیشه یه نیاز بر طرف نشده هست. خب چه میشه کرد؟ آیا باید تا ابد منتظر بمونیم که شاید یه روزی شرایط ایده آل فرا برسه؟ شرایط ایده آل هرگز فرا نمیرسه، تنها لحظه ایده ال همین الانه. بر فرض این که تمام تلاشت رو بکنی برای فراهم کردن شرایط ایده آل و بعد از 20 سال موفق بشی و تمام شرایط های ایده آل رو برای خودت فراهم کنی و با خودت بگی اوکی، حالا میخوام بشینم و هنرم رو خلق کنم. وقتی میشینی که هنرت رو خلق کنی، تازه میبینی که فرسوده شدی، نه تو بدنت انرژی مونده و تو ذهنت انگیزه ای که هنری خلق کنی. به خاطر همین هنر واقعی از اونجا شروع میشه که تو بتونی در بین طوفان و جهنمی که در بیرونت داره اتفاق میوفته، بینش هنرمندانه خودتو از دست ندی و دست از خلق هنر برنداری، حتی اگه آسمون داره آتیش می باره.

البته منظور من از هنر تو این نوشته صرفا فقط هنر های مرسوم نیست، میتونه کار آفرینی باشه، میتونه اهداف و چالش های مختلف باشه و ..

پی نوشت: استیون پرسفیلد در همین زمینه یه مطلب نوشته که خوندنش خالی از لطف نیست: living in beirut

سلسه مراتب نیازهای انسان (هرم مازلو)

نیاز های انسان طبق نظر روانشاسا یه ساختار هرمی داره، و هر سطح از این هرم پیش نیاز طبقه بالاتره، یعنی تا نیاز های سطح های پایینی فراهم نشه نیازهای سطح های بالاتر احساس نمیشه. این هرم اولین بار توسط آبراهام مزلو پیشنهاد شده.

MaslowsHierarchyOfNeeds.svg

در زیر هرم، طبقه اول، نیاز های اساسیه جسم فیزیکی ماست، مثل نیاز به آب، غذا، هوا، پوشاک و سقف بالاسر. وقتی این نیاز ها تا حدودی تامین شد انسان سری نیاز های سطح بالاتری رو حس میکنه که مربوط به امنیت میشن مثل امنیت فردی، امنیت مالی و سلامتی جسم و روح، وقتی این نیاز ها هم تا حدودی بر آورده شدن نیاز به تعلق داشتن و دوست داشتن در انسان اهمیت پیدا میکنه، رفاقت، روابط عاطفی و نیاز به تشکیل خانواده از نیاز های این سطح هستند. بعد از اون نیاز به عزت نفس برای انسان مهم میشه و انسان به دنبال چیزهایی مثل محبوبیت، اعتماد به نفس، کسب احترام از دیگران میوفته. این دسته از نیاز ها باز به دو نوع هستند: نوع پایینی که به دیگران مربوط میشه مثل نیاز به احترام، نیاز به توجه، شهرت، محبوبیت، مقام و رتبه  و نوع بالایی که به چالش های انسان با نفس خودش مربوط میشه مثل نیاز به آزادی، استقلال، اعتماد به نفس، احترام به خویشتن.

در بالای هرم نیاز به شکوفایی شخصی وجود داره، این که انسان استعداد های خودشو کشف کنه، پتانسیل خودشو کشف کنه و اونو به واقعیت تبدیل کنه.

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟

اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیالی آسوده از دنیا بری؟ اگه یه ماه وقت داشتی چطور؟ یه سال چطور؟ 50 سال؟

این وضعیت همه ماست، هممون قراره یه روز از دنیا بریم، حالا چه دیر چه زود ولی طوری زندگی میکنیم که انگار تا ابد فرصت داریم زندگی کنیم!

99 درصد آدما شغلی که انتخاب میکنن از روی ترسه، ترس اگه یه وقت پول کافی نداشته باشن چی میشه؟ ترس از این که اگه بیکار باشن از بقیه عقب میمونن، ترس از این که اگه بیکار باشن مردم بهشون میگن بیکار و بی درد و بی عرضه، ترس از این که اگه بیکار بمونن تو خونه فکرشون رو نتونن کنترل کنن و حوصلشون سر بره و یا بد تر از اون عذاب بکشن و قسمت منطقی ذهنشون بره دنبال سوالاتی که جواب دلخوش کننده ای براش ندارن. والبته ترس ممکنه به هر شکلی ظاهر بشه، به شکل بهانه های مختلف، به شکل حس های مختلف، حتی به شکل عشق.

مثل فیلم ماتریکس میمونه اونجا که مورفیوس دو تا قرص به نئو داد یکی قرمز یکی آبی، یکیش به حقیقت ختم میشد یکیش به راحتی. ولی مسئله اینجاس این که ما دنبال حقیقت نیستیم به کنار، هیچ راحتی هم در عوضش به دست نمیاریم. چون داریم دائم به خاطر ترس هامون از چیزایی که قلبا دوست داریم فرار میکنیم.

برگردیم به خود سوال، اگه قرار بود فردا بمیری چیکار میکردی که با خیال راحت از دنیا بری؟ جوری که در لحظه مرگت با آرامش چشماتو روی هم بزاری چون خیالت راحته که هرچی که در توانت بودی انجام دادی. اگه بخوای با خودت رو راست باشی و خودتو خر نکنی یافتن جواب این سوال برای خودت کار ساده ای نیست، هیچ کسی هم نمیتونه کمکی بهت بکنه تو این راه، فقط خودتی و خودت. اگه از اکثر ادما این سوالو بپرسی فقط با یه نگاه خیره جوابتو میدن، چون جوابی ندارن واقعا براش، و اگه هم داشته باشن یه چیزیه که جامعه تو گوششون کرده و مال خودشون نیست. اره درسته شاید بگی اکثر ادما لنگ در آوردن نون شبشون هستن و این چیزا مال پول دارای بی درده. ولی اگه اون آدمی که برای در آوردن نون شبش لنگه قبل از این که بره زن بگیره و بچه دار بشه (که اینم از روی ترس تخطی از عرف جامعه اس) کمی فکر میکرد در موردش آیندش اینجوری لنگ نمیشد.

تاحالا شده حوالی موقع تحویل سال نو، یا روز تولدت یه حس خیلی تلخ و افسرده واری بهت دست بده؟ فکر میکنی چرا این حس بهمون دست میده؟شاید چون وقتی به گذشتمون نگاه میکنیم، پر از خاطرات اوقاتیه که ما سرجایی که باید میبودیم نبودیم، کاری رو میکردیم که دوست نداشتیم، تو روابطی بودیم که میدونستیم سازنده نیست و آینده ای نداره و هزاران کار دیگه ای صرفا جز اتلاف وقت چیز دیگه ای برامون نبوده.

البته مشکل اینجاست که خیلی زود ما سرخودمون رو گرم میکنیم و تمام تلاشمون رو میکنیم که از این حس فرار کنم و در نطفه از بین ببریمش. ولی اگه با این حس بمونیم، بهش گوش بدیم و باهاش منطقی بحث کنیم ممکنه بهمون جواب این سوالو بده که اگه قرار بود فردا بمیریم چیکار میکردیم که با خیال آسوده از دنیا بریم، با اطمینان از این که دقیقه دقیقه عمرمون به بهترین نحو ممکن خرج شده.

شاید در لحظاتی از عمرمون لحظاتی از بیداری رو تجربه کنیم که مسیر درست بهمون الهام بشه، ولی چند درصد از آدما رو میشه امروزه تو جامعه دید که در اون مسیری که بهشون الهام شده دارن زندگی میکنن و اون الهام رو میشه تو چشاشون دید؟ خیلی کم، چرا؟ چون جامعه مدرن از بس ادما رو تحریک میکنه و وسوسه میکنه و به سمت های مختلف میکشه که واقعا گم کردن اون الهام خیلی کار ساده ایه و تا چشم به هم بزنی میبینی که نشستی پای وایبر و به یه جک لری میخندی و انگار نه انگار. به خاطر همین زندگی کردن تو مسیر درست کار سختیه، نیازمنده قدرت نه گفتنه، نه گفتن به چیزای جذاب، به چیزای شیرین، به راحتیا و زیبایی ها، همینطور به خستگی ها، نا امیدی ها و بهونه های بی وقفه ذهنمون، آیا ما مردش هستیم؟

ذهن، ذهن آگاهی و کارافرینی

لذت فکر کردن

کیا اینجا فکر کردن براشون خیلی لذت بخشه؟ من خودم یکی از اون آدمام، من دوست دارم تو ذهنم با ایده ها بازی کنم و  ازشون برداشت های مختلف بکنم، من به این خصوصیت خودم میبالیدم وفکر میکردم که یه مزیته، تا این که این خصوصیت اون روی دیگشو بهم نشون داد.

نقشه  سرزمین نیست

تاحالا شده که یه کسی بهتون یه حرفی بزنه مثلا بگه ممکنه تو شرکت فلان برات کار جور کنم و تو بشینی به یه مدت طولانی تو سرت این مسئله رو پیگیری کنی ، تصور کنی که رفتی اونجا استخدام شدی و کلی پول در آوردی و بعدش با پولش یه ماشین گرون قیمت گرفتی بعدش یه قصر و زن و بچه و …. و به عبارتی دیگه یه دنیایی تو ذهنت ساختی و کاملا فراموش کردی که اون فقط یه حرف بوده که دوستت بهت زده و احتمال خیلی زیادی وجود داره که اون کار جور نشه تا این که بعد چند وقت یهو دوستت بهت میگه آره اون کار برای تو جور نشد و یهو تو احساس کنی دنیا رو سرت خراب شده؟ اون آدم حرف خیلی بدی نزده و ظلمی بهت نکرده ولی تو احساس میکنی جنایت بزرگی در حق تو کرده چون تمام اون دنیایی که تو سرت ساخته بودی رو با خاک یکسان کرده.

یا مثلا وقتی که سرکار یا تو دانشگاه یه دختر بهت لبخند میزنه و تو یه چنین سناریویی رو تو سرت میسازی و باهاش زندگی میکنی تا این که اخر سر بعد از 6 ماه متوجه میشی که اون خانوم شوهر داره؟

یا در بیزینس فکر میکنی فلان ایده خیلی پتانسیل داری و تو سرت آیندشو ترسیم میکنی به مدت طولانی تو سرت ادامش میدی تا اینکه میری ایده رو پیاده میکنی و میبینی که اصلا اونجوری که تو فکر میکردی نبود و هیچ استقبالی از ایده تو نشد؟

اینجاست که اصطلاح این که نقشه معادل سرزمین نیست رو به کار میبرن map is not the territory ، این یعنی این که اون داستانی که ما تو ذهنمون از اون چیزی که ما فکر میکنیم واقعیته ساختیم خیلی فرق میکنه با خود واقعیت و در صورتی که مراقب افکارمون نباشیم دائما تو این دام میوفتیم که انتظار داریم دنیا (یا مردم) یه جور خاصی کار کنه و بعد که موقعش میرسه میبینم که اصلن اونجوری که ما فکر میکردیم کار نکرد و این باعث میشه که عذاب زیادی بکشیم و ضرر زیادی متحمل بشیم.

درسته که با کسب تجربه زیاد این مدلی که ما تو ذهنمون از دنیا داریم کمی دقتش بالاتر میره ولی در نهایت باز هم مدلی بیش نیست و هرگز نمیشه جایگذین خود واقعیتش کرد، متاسفانه بعضی ادما کلا تو این نقشه زندگی میکنن. و کاملا فراموش کردن که دنیای واقعی چطوریه، نه که نخوان، نه ، فقط چون مدت زیادیه که دنیای نقشه زندگی کردن دیگه فراموش کردن که این نقشه در وحله اول از کجا ساخته شده و دنیایی واقعی خارج از این نقشه وجود داره.

در نهایت ما از مارکس زیاد دانا تر نیستیم، تئوری مارکسیسم خیلی جالب بود ، و همه بهش قسم میخوردن ولی وقتی در عمل در جامعه پیادش کردن متوجه شدن که اصلا با واقعیت سازگار نیست و نه مردم ازش راضی بودن نه دولت ها.

باور های محدود کننده
یکی دیگه از راههایی که ذهن باهاش جلوی موفقیت آدم رو میگیره باور های محدود کننده است، به طور خلاصه این باور ها افکار یا ایده هایی هستند که ما به عنوان درست قبولشون کردیم و پیرو طبعیت از اونا ما خودمون رو از خیلی از موفقیت ها محروم میکنیم. حالا این باور ها الازما همشون اشتباه و غلط نیستند. باور ها یه جور میانبر برای ذهن هستند که باعث میشه در شرایط جدید از همون نتیجه گیری قبلی استفاده کنه و در انرژی و وقت خودش صرفه جویی کنه. ولی خیلی از این باور ها در همه شرایط مفید نیستند و در بعضی از شرایط این باور ها میتونن بر ضد ما عمل کنند.

باور های محدود کننده عموما در دوره کودکی انسان شکل میگیرن، سنی که آدم تو دنیا یه تازه وارده و داره یاد میگیره که تو دنیا زندگی کنه. عموما باور ها برای این به وجود میان که از جون آدم محافظت کنن، مثل: تاریکی خطرناکه، اگه از مادرم دور بشم خطرناکه و …. البته بعضی از باور های محدود کننده دیگه هستند که تو برزگسالی برای ادم به وجود میان ، این باور ها حاصل جمع بندی هایی هستند که آدم با شواهد ناکافی از تجربیات خودش یا از حرف دیگران ساخته. مثل: از اینترنت نمیشه پول در آورد، یا کار واقعی اینه که بری کارمند بشی، یا حتمن باید برم دانشگاه وگرنه ؟؟؟ میشه

نکته طلایی که اکثر مردم ازش اگاه نیستن اینه که هر باوری یه احساسی با خودش به همراه داره، یعنی باور ها یه جور ایده هایی هستند که با چسبی به نام احساس به ذهن آدم چسبیده اند و وقتی ادم تو زندگی با مسائلی روبرو میشه که به باور هاش در ارتباطه احساساتش دخیل میشن، حال بسته به این که مسئله روبرو باورش رو تایید میکنه یا رد این احساس نوعش ممکنه مثبت یا منفی باشه. هممون هم میدونیم که احساسات از یه در وارد میشن از در دیگه منطق بیرون میره به خاطر همین آگاهی از باور های محدود کنندمون کار راحتی نیست، و معمولا ما اول با اثرات مخرب اونا روبرو میشیم بعد به دنبال حلشون میریم.

باور های محدود کننه مسائل جدی هستند و ممکنه بعضی هاشون تا اخر عمر ما رو رها نکنن اگه برای از بین بردنشون دست به عمل نزنیم.

برای از بین بردن باور های محدود کننده راههای زیاده هست، یکی از مهم ترین هاش مطالعه و کسب دانشه، از اون مهم تر تست کردن باور ها در درنیای واقعی و جستجو کردن شواهد برای موثر بودن از اون هاست و از همه مهم تر ذهن آگاهیه که بعدا بهش خواهیم پرداخت.

تمام چیزی که ذهن بهش اهمیت میده

ذهن اون قسمت از مغزه که به طور خودکار دائما در حال تولید افکار و تحلیل داستان هاست، حالا شاید فکر کنیم که این مائیم که فکر میکنیم ولی واقعیت اینه که ما هیچ کنترلی روی افکارمون نداریم، و لحظه ای نمیتونیم جلوی افکارمون رو بگیریم مگر با داروی بیهوشی.

حالا این افکار چه ریشه ای دارن؟ چرا ذهن این همه فعالیت میکنه؟

انسان قبل از هر چیزی یه حیوانه، میلیون ها سال تکامل ممکن شده به خاطر این که تمام موجودات زنده 2 تا غریضه داشتن، یکی زنده موندن و دیگری تولید مثل. به خاطر همین تقریبا تمام افکار ما حول خودمون میچرخه، حول تحلیل و ضعیت گذشته خودمون و طراحی آیندمون، ذهن با تراوش این افکار سعی میکنه ما رو به سمتی میل بده که مطمئن بشه این دو نیاز انسان تامین میشه. البته مسئله ای که هست اینه که وقتی این 2 نیاز انسان تامین شد ذهن باز از فعالیت باز نمی ایسته و به تولید محتوای خودش ادامه میده، که غالبا این محتوا بی مصرف و حتی مضر هم هست. و از طرف دیگه ذهن انسان برای هدفی فراتر از زنده موندن و تولید مثل طراحی نشده و هر آرزو و هدفی که آدم فراتر از این دو داشته باشه از نظر ذهن غیر ضروریه و ذهن باهاش مخالفت میکنه. هیچ وقت ذهن ما اهمیتی نمیده که ما یه کار آفرین بشیم، از ایده های خودمون پول در بیاریم یا به رویاهامون برسیم هرگز. تنها چیزی که ذهن ما بهش اهمیت میده اینه که ما 1- نمیریم و 2- تولید مثل کنیم، و برای این کار حاضره هر قیمتی رو پرداخت کنه. به خاطر همین وقتی ما آب و نونمون تامینه ذهنمون هزاران باور محدود کننده دائما رو سر ما میریزه که ما رو از حرکت باز بداره، ویا همش حواسش پرت لذت های کوتاه مدت میشه. برای همین مهارت شناخت و رام کردن ذهن پیش نیاز موفقیت تو هر کاریه.

افکار مزاحم

چند درصد افکار شما به دردتون میخوره؟

ذهن انسان دائما تمایل داره که مشغول باشه و افکار مختلف تولید کنه ، مشکلی که وجود داره اینه که بیشتر این افکار بی مصرفن و ذهن این افکار رو تولید میکنه صرفا که بگه من هستم،  و از طرفی هرچقد فکر بیشتر مشغول باشه انرژی بیشتری از انسان گرفته میشه و انسان کمتر اراده ای از خودش داره و کمتر جای برای درک  و دریافت واقعیت دنیای بیرون  داره، چون نمیشه در آن واحد هم فکر کرد و به دنیای بیرون توجه داشت.

 

این فکرا مال کیه؟

چند در صد از افکار شما مال شماس؟ و شما آگاهانه انجامشون میدین؟ اگه یه روز بشینی و تمام چیزایی که بهشون فکر کردی رو یاد داشت کنی، شاید 100 صفحه کاغذ بیشتر بشه، حالا  اگه این 100 صفحه رو بخونی ، چقدرشو غیر ضروری میدونی؟ و  اگه 10 سال بعد اون 100 صفحه رو خونی چی؟ اونوقت چقدشو فکر میکنی مفیده؟ و لازم بوده

روش رونوشت ذهنی

وقتی افکار رو نظاره میکنیم و مینویسیم آگاهی حضور داره و انسان از خودش اراده داره وقتی انسان اراده داره آرامش وجود داره و  کنترل ذهن دست خودمونه، به خاطر همین یکی از موثر ترین روش های ساماندهی به ذهن اینه که بشینی و هر چیزی که به ذهنت میاد رو به بنویسی بدون این که لحظه ای خودتو فیلتر کنی یا برگردی عقب چیزی رو اصلاح کنی، فقط بنویسی هرچه سریعتر بهتر،

جالبه وقتی که ذهن از همیشه فعال تره بر اثر نگرانی ها  و ترس ها آدم اصلا تمایلی نداره این کارو بکنه و بشینه بنویسه، این یعنی ذهن کنترل رو به دست گرفته و البته در همین موقع ها هم هست که با نوشتن میشه تغییر های اساسی در قدرت اراده و کنترل احساسات داد.

شنوندگی

تاحالا شده با یکی در حال حرف زدن باشید و یهو ببینید که رفتید غرق تو فکرای خودتون شدید و صحبت های طرف مقابلتون رو از دست دادید؟وقتی انسان میتونه شنونده خوبی باشه که ذهن در گیر افکار خودمون نباشه

]توضیح سطوح مختلف شنوندگی [

دنیای واقعی

خواب در بیداری

تا حالا شده بشینین سر خوردن غذا و یهو به خودتون بیاین ببینین غذاتونو خوردین و تموم شده و دائما در حال فکر کردن بودین؟

بله گاهی این شرایط برای همه پیش میاد ولی بقیه اوقات چی؟ ایا در بقیه اوقات ما حواسمون جمعه؟ چند درصد از روزمون رو با حواس جمع سپری میکنیم؟

تمام ما بخش عمده ای از زندگیمون رو توی خواب سپری میکنیم حتی وقتی که فکر میکنیم بیداریم، یه نوعشو آقای XXX هفته پیش تو کارگاه شناخت استعداد مثال زد وگفت که آدما هیچ رویایی ندارن و اگر هم دارن دنبالش نمیرن و چگونه تو یه حلقه بی حاصل گیر افتادن حلقه ای شامل، تلویزیون، شبکه های اجتماعی، خرید، روابط اجتماعی غیر ضروری و هزار تا کار دیگه برای کشتن وقت.

اکثر این کارا رو آدما میکنن چون میخوان سرشون گرم یه چیزی باشه، مثل هر اعتیاد دیگه ای میمونه و دائما نیاز دارن یه چیزی سرشون رو گرم کنه بهشون یه حس خوب بده، حتی یه حس بد بده ، یه حسی بده بهشون در کل. فکر میکنید چرا اینقدر اخبار بازدید کننده داره؟ یا روزنامه حوادث؟ چون اکثر اعتیاد دارن به این حس بدی که از اخبار یا قسمت حوادث روزنامه ها میگیرن. از طرفی این آدما برای این که از اینه دنبال رویاهاشون نرفتن میخوان عذاب وجدان نگیرن دائما جذب این جور مسائل میشن که بهشون خاطر جمعی بده که دنیای جای وحشتناکیه و وضع خیلی از اون خراب تره که کسی به دنبال رو یاهاش بره.

اثر منفی شبکه های اجتماعی

کیا هستن اینجا که تو شبکه های اجتماعی عضون؟ روزی چندبار به موبایلمون یا کامپیوترمون سر میزنیم برای شبکه های اجتماعی؟

من خودم هم آدمی هستم که خیلی علاقه داشتم به شبکه های اجتماعی و هنوز هم دارم، یکی از آرزو هام اینه که ای کاش عمر انسان 2 میلیون سال بود اون وقت میتونستم با خیال راحت برم کل فید فیسبوکمو هر 10 دقیقه یه بار چک کنم، یا تمام جک های گروه های وایبرو لاین و واتساپی که توش هی منو عضو میکنن رو بخونم و برای دوستای دیگمم بفرستم، ولی متاسفانه نیست! من نهایت عمرم 90 ساله و کلا هم تا 2-3 سال آینده میدونم فرصت دارم که خودمو در مسیر رسیدن به رویاهام قرار بدم و در غیر این صورت باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کنم. نامردیه میدونم ولی قرار نیست جز این باشه.

اثر شبکه های اجتماعی به ذهن رو که بخوایم بررسی کنیم، خیلی راحت میفهمیم که شبکه های اجتماعی یکی از علت هایی که تونسته خودشو تو عموم مردم جا کنه خاصیت اعتیاد آوری و سرگرم کنندگیشه، چیزی که برای آدمای خواب بهترین ماده مخدره.

خودم تجربه کردم که وقتی در حال کار نیاز به خلاقیت و تمرکز بالایی هستم وقتی هواسم پرت شبکه های اجتماعی میشه ذهنم وارد یه وضعیتی میشه که تا بخواد برگرده به همون حالت خلاق و متمرکز خودش چند دقیقه ای زمان میبره و نیاز مند استفاده از ارادس، چون ذهن تمایل داره دوباره برگرده به سمت شبکه های اجتماعی. این مسائله رو کافیه امتحان کنید: یک بار که در حال نوشتن یه متن یا برنامه مهم هستید یا در حال خوندن یه کتاب تخصصی هستید به مدت 1 دقیقه فید فیسبوک رو چک کنید و دوباره برگردید سر کارتون، افت تمرکز و توانایی ذهنی رو خیلی راحت میتونید مشاهده کنید. علت این افت هم بمباران ذهن با موضوعات مختلفیه که تو یه آن در شبکه های اجتماعی تحویل ادم میشه و تمام این موضوعات ناخواسته ذهن رو مجبور به پردازش میکنه.

ترس و استرس

سیستم عصبی خود مختار انسان (که مسئولیت ساماندهی فعالیت های خودکار و ناخود اگاه بدن مانند ضربان قلب، گوارش و … را به عهده داره) از دو بخش تشکیل شده، یک سیستم عصبی سمپاتیک و پاراسمپاتیک، قسمت سمپاتیک مسئولیت اینو به عهده داره که در هنگام بروز خطر انسان رو در حالت آماده باش قرار بده که یا از وضعیت فرار کنه و یا بجنگه، که این عمل با ترش هورمون های آدرنالین و کورتیزول در خون توسط غدد فوق کلیوی صورت میگیره، از طرف دیگه در هنگام شرایط آرام و بی خطر سیستم عصبی پارا سمپاتیک فعال میشه و بدن انسان آروم میشه، تنش ها در بدن از بین میرن، گوارش به حالت طبیعی برمیگرده و ….

انسان در طول تاریخ تکاملش تا به اینجا همواره در شرایطی زندگی کرده که واقعا نیاز داشته بیشتر روزش رو در حالت اماده باش برای مقابله با خطر سپری کنه چون واقعا دنیا پر از خطر بوده و جنگیدن و فرار کردن بخش مهمی از فعالیت های روزمره انسان بوده، ولی در دنیای مدرن، معمولا در طول روز هیچ خطری ما رو تهدید نمیکنه، خیلی کم پیش میاد که یه موجود خطرناکی تو خیابون به دنبال ما بیوفته و ما مجبور بشیم باهاش بجنگیم و یا فرار کنیم. ولی با این حال آدمای جامعه مدرن هنوز 90 درصد عمرشون رو تو استرس سپری میکنن، استرسی که از چیزی جز افکار ما نشات نمیگیره. این استرس ممکنه مقدارش در طول روز زیاد و یا کم باشه، ولی همیشه هست، و البته اکثر آدما هم از این که در وجودشون استرس و تنش زیادی دارن حمل میکنن نا آگاهن ، و مثل پارازیت یه یخچال به علت همیشگی بودنش دیگه قابل شنیدن نیست، مگر این که یخچال رو از برق بکشی تا بفهمی واقعا هست. به نوعی بدن انسان داره همون استرس شرایط قدیم رو برای خودش توسط ذهنش بازسازی میکنه. در حالی که اگه این استرس خیلی پتانسیل ذهن و جسم انسان رو محدود میکنه و تا از بین نره انسان نمیفهمه چیو داره از خودش میگیره.

فریبی به نام مولتی تسکینگ

یه باور غلطی که در بین مردم این روزا وجود داره اینه که فکر میکنن که وقتی هم زمان روی چند مسئله با هم کار میکنن، دارن استفاده مفیدی از وقتشون میکنن، در حالی واقعیت چیزی دیگس، ذهن انسان در آن واحد فقط میتونه روی یه مسئله تمرکز کنه و وقتی رو یه مسئله تمرکز میکنه تمام منابعش رو به اون مسئله اختصاص میده، و این باعث میشه هرچی از زمان تمرکزمون روی یه مسئله بگذره آرامش بیشتری پیدا کنیم و بازدهی مغز هم افزایش پیدا کنه. ولی وقتی ما مولتی تسکینگ میکنیم ، یعنی سعی میکنیم چند تا کار رو همزمان با هم انجام بدیم، مغز فرصت پیدا نمیکنه که به حالت ایده آل عملکرد خودش برای کار روی یه مسئله برسه، و تا میخواد به اون شرایط برسه ما موضوع رو عوض میکنیم و مغز مجبور میشه از نو شروع کنه. و تنش زیادی تو مغز ایجاد بشه (که در نهایت به بدن منتقل میشه). به خاطر همین باید تا جایی که میتونیم سعی کنیم کارامون رو نوبتی و از روی برنامه انجام بدیم، هم برای آرامش و هم برای بهره وری بیشتر.

تعریف تمرکز

تمرکز به معنی حفظ یه حالت خاص ذهنیه به یه مدت مشخصی گفته میشه، پیش تر گفتیم که انسان هیچ کنترلی روی افکاری که به سراغش میاد نداره،

لحظه حال

تمام افکار انسان مربوط به گذشته یا آینده هستن، در لحظه حال هیچ فکری نمیتونه وجود داشته باشه، به محض این که در مورد چیزی که در لحظه اتفاق میوفته حرف بزنیم اون رو به گذشته یا آینده بردیم.

اراده

اراده دو مشخصه داره، یکی قدرت اراده و دیگری سطح اراده

قدرت اراده رابطه مستقیم با عمل داره، هرچی قدرت اراده بیشتر باشه فرد تمایل بیشتری داره برای این که اون کاری که میخواد رو انجام بده. از طرف دیگه سطح اراده هرچی بالاتر باشه فرد تمایل به عمل  خلاقانه تر، با دید باز تر و پخته تر داره.

قدرت اراده به انرژی ادم بستگی داره و عواطف هم رو انرژی خیلی تاثیر میزارن، عواطف مثبت به آدم انرژی میدن و عواطف منفی از انرژی آدم کم میکنن.

از طرف دیگه سطح اراده به آگاهی انسان بستگی داره یعنی میزان رهایی ذهن از افکار، حالا  این افکار میتونن افکار موقتی باشن که بر اثر مسائل مختلی زندگی به وجود میان یا افکار دائم که حالت اعتقاد و  باور به خودشون گرفتن، یعنی  هرچی ذهن از افکار و باور ها رها تر باشه سطح اراده بالاتر میره.

[نمودار سطح /قدرت اراده]

با مدیتیشن از سطوح پایین خلاص میشیم میریم سراغ سطوح بالاتر

این نوشته رو برای ارائه تو کافه کارآفرینی دانشگاه تهران نوشتم، البته خیلی خوب شد و به خاطر همین تصمیم گرفتم اینجا هم بزارمش، امیدوارم برای شما هم مفید باشه.