آیا مطمئنی که اینو میخوای؟

وقتی آدم تصمیم میگیره یه تغییر مثبتی تو زندگیش ایجاد کنه، یه تغییر نسبتا بزرگی که فراتر از سطح فعلیه زندگیشه، اغلب اتفاقی که میوفته اینه که بعد از یه مدت نسبتا کوتاه از اعمال تغییر در زندگی یه اتفاقی میوفته برای آدم که اغلب این اتفاق باعث میشه آدم از اون تصمیم  منصرف میشه یا فراموشش کنه که چنین تصمیمی گرفته.

مثلا فرض کن تصمیم گرفتی که از این به بعد هر روز صبح رو برنامه زود  سر یه ساعت معینی بیدار شی و ورزش کنی تا روزت رو با انرژی و ذهنی آماده شروع کنی. یه روز این کار رو انجام میدی خیلی خوب پیش میره. خوشحالی از گرفتن این تصمیم و بی صبرانه منتظری که فردا هم این کار رو انجام بدی که البته فردا هم میاد و به همین روال برنامه صبحگاهت رو انجام میدی. روز سوم همینطور چهارم، پنجم و … تا این که بعد از یه هفته، دو هفته یا یه ماه یهو میزنه و مریض میشی و نیاز به استراحت پیدا میکنی و سرکار نمیری و صبحا میخوابی که حالت خوب بشه. که البته بعد از یه هفته مثل روز اولت میشی، سرحال و غبراغ ولی اتفاقی که  برای اکثریت آدما میوفته اینه که تو این مرحله فراموش میکنن به کلی که برنامه صبح گاهی داشتن و باید حالا دوباره برگردن رو برنامشون و در عوض برمیگردن سر همون روال اولیه دیر بیدار شدن و ورزش نکردن.

یه مثال دیگه اینه که اغلب افراد سعی میکنن که رژیم بگیرن که لاغر بشن و روزای اول خیلی خوب پیش میره تا این که یه روز خودشون به دلایل مختلف مثل خستگی و وسوسه و … رژیم رو میشکنن و این موجب نا امیدی از خودشون میشه و رژیم رو دوباره میزارن کنار، چیزای دیگه مثل یه عروسی، سفر، مریضی و … هم میتونه همین نقش رو ایفا کنه. یا وقتی که آدم یه پروژه شخصی رو شروع میکنه که میتونه کلی فایده داشته باشه برای آینده آدم ولی بر اثر یه چالش ساده و سختی بین راه از ادامه اون پروژه منصرف میشه.

این قضیه به تمام تصمیم های در مورد بهبود شرایط آدم  مربوط میشه صدق میکنه به جز چیز هایی که مربوط به نیاز های اولیه آدم میشه و انگیزه پیگیری اون ها از سمت  دی ان ای آدم تامین میشه. مثلا امکان نداره که آدم منصرف بشه که غذا بخوره، یا این که سر کار نره چون اون موقع دیگه پولی نداره که اجاره خونش رو بده و باید تو خیابون بخوابه و ترس انگیزه کافی ایجاد میکنه برای پیگیری اینا.

 

حالا چرا این اتفاق ها می افتن؟ چرا برای همه آدمایی که میخوان یه تغییری تو زندگیشون ایجاد کنن بلا استثنا یه اتفاقاتی میوفته که به این هدف که از تصمیمشون منصرفشون کنه؟ علت اصلی رو میشه تو ناخودآگاه آدم جستجو کرد. نا خوداگاه مثل یه کودک میمونه و دوست نداره که هیچ سختی رو تحمل کنه، و به عبارت دیگه دوست نداره این وضعیت فعلی رو از دست بده چون این وضعیت فعلی هر چی هست تا الان زنده نگهش داشته نه؟ پس حتما خوبه!  چون اون نمیتونه اون آینده ای که ما میبینیم رو ببینه و به همین خاطر این سختی ها به نظرش احمقانه میاد و در نتیجه سعی میکنه از هر اتفاقی که تو دنیای اطرافش میوفته به عنوان بهونه استفاده کنه و آدم رو گول بزنه که  از ادامه منصرف بشه. گاهی تا جایی پیش میره که با استرس ها و افکار منفی سیستم ایمنی بدن رو ضعیف کنه و موجب مریضی آدم بشه که مگر با این کار بتونه آدم رو منصرف کنه.

یه جور دیگه نگاه کردن بهش اینه که کائنات هم دوست داره پاداش های خودش رو به به کسایی که بده که در تلاششون جدین و واقعا میخوان اون پاداش رو به دست بیارن به خاطر همین سعی میکنه سر راه همه سنگ بندازه با چالشها و اتفاقات مختلفی که براشون درست میکنه در واقع با این کارا میخواد تستشون کنه و ازشون بپرسه، آیا مطمئنی که اینو میخوای؟ یا شوخی میکنی و اهلش نیستی ؟ و البته بعد از این که یه بار یا چند بار سنجید یه نفر رو دیگه بیخیال میشه و البته اگر هم بیخیال نشه همون آدم به حدی قوی شده که دیگه باز هم پیش میره بدون این که توسط این چالش ها از مسیرش منحرف بشه.

یکی بودن حرف و عمل

یه چیزی که هست آدم ها حس میکنن اگه میخوان در مورد چیزی بنویسن باید حتمن صد در صد مواقع خودشون اون موضوع  رو رعایت کنن و به عبارت دیگه حرف و عملشون صد در صد یکی باشه. این حرف تا حدودی درسته یعنی آدم ها نباید چیزی رو به دیگران پیشنهاد بدن که خودشون قلبن باورش ندارن و بهش عمل نمیکنن ولی این که آدم صد در صد به روی حرفی که به دیگران میزنه عمل نمیکنه دلیل نمیشه که یه ایده خوب رو به کسی پیشنهاد نده. و خیلی ها هستن که واقعا همینطورن، راهکار ها و روش های خوب زندگی رو میدونن ولی با کسی به اشتراک نمیزارن چون فکر میکنن که این کار درست نیست وقتی خودشون صد در صد بهش عمل نمیکنن . تا حدودی میتونم بگم که این اتفاق برای این میوفته که آدم ها نفس یا تصویر ذهنی خیلی بزرگی از خودشون دارن و میخوان همیشه آدم خوبه باشن ،و مفید بودن تو جامعه هدف اصلیشون نیست. اگه مفید بودن برای دیگران هدف اصلی باشه و یا کم کم از خود خواهی سطحی آدم بالاتر باشه. آدم همیشه حاضره که خودش آدم با نقصی به نظر برسه ولی چیزی که فکر میکنه درسته و به درد دیگران میخوره رو  ابراز کنه.
این مسئله یکی از سد های برزگ من بوده تا الان که مانع نوشتن پست های متعدد تو این وبلاگ شده. من آدمیم که فکر میکنم خیلی برام مهمه چطور به نظر میرسم. آدم خوبی هستم یا نه برام مهمه! قبلا برام مهم بود که دیگران فکر کنن آدم خیلی مهم و خوبی هستم ولی با سعی زیاد اونو کم کردم ولی هنوز برای خودم خیلی مهمه که آدم خوبی باشم پیش خودم! به خاطر همین همیشه ایده هایی داشتم ولی خب چون حس خیلی خوبی در مورد خودم نداشتم و فکر میکردم که من آدم خیلی موفقی نیستنم، آدم بی عیب و نقص و کاملی نیستم پس نباید چیزی بنویسم. نباید حرفی بزنم برای دیگران چون من لایقش نیستم و اینا همش پرت و پلاس. فقط به خاطر احساس! تمام این ها ناشی از تفکر احساسی و نفس آدمه، تصویر ذهنی  یا خود خواهی آدم که فقط و فقط به خودش اهمیت میده و نمیتونه به طور منطقی به مسئله نگاه کنه  و بگه آره تو میخوای بنویسی یه مطلبی، یا بزنی یه حرفی که به درد دیگران میخوره ( و در نهایت به درد خودت!) بنویس! چرا باید احساست کامل نبودن مانع بشه؟ اتفاقن همین مسئله دقیقا چیزیه که موجب خجالتی و کم رو شدن آدم ها میشه، چون حس خوبی ندارن در مورد خودشون فکر میکنن تمام دانسته هاشون بی ارزشه که به این حس ختم شده.
اتفاقن چند وقت پیش یه نفر رو یکی از نوشته های من نظری ارسال کرده بود با این مضموم که مطلبتون جالبه ولی نمیتونم بگم که درسته یا غلط چون شما خودتون آدم موفقی نیستید. خب این آدم اشتباهش اینه که فکر میکنه آدم های موفق همیشه نظراتشون راجع به موفقیت درسته. که البته نیست. همونجوری که یه گیتاریست خیلی خوب ممکنه یه معلم خوب نباشه و از طرف دیگه یه معلم دیگه که خودش گیتار خوب نمیتونه بزنه ممکنه تو تدریسش خیلی خوب باشه و خیلی گیتاریست های بهتر از خودش تربیت کرده باشه. پس موفق بودن یه نویسنده معیار درستی نیست برای سنجش درستی نوشته هاش (و البته موفقیت خیلی سلیقه ایه، موفق از چه نظر؟). خود من هم بار ها دچار این دام شدم که از یه نفر به عنوان الگو همیشه پیروی میکردم و حرفاش رو می پسندیدم و بعد یهو متوجه میشدم که این آدم فلان کار اشتباه رو تو زندگیش مرتکب شده و من بلافاصله نظرم راجع به اون آدم عوض میشد و تصمیم میگرفتم تمام آموخته هایی که ازش گرفته بودم رو بریزم دور! تا این که یه مقدار بالغ تر شدم و به این درک رسیدم که اولا از هیچ انسانی نباید به طور مطلق پیروی کرد و حرف های هیچ کسی رو نباید کور کورانه پذیرفت هرچقد هم حرفا دلنشین باشه و طرف آدم کاملی باشه و از طرف دیگه از هر آدم داغونی میشه درس های خیلی ارزشمندی گرفت، هرچقدر هم حرف ها زشت و گوش خراش باشه.

پدر سالاری و مادر سالاری

یکی از کتاب هایی که تا حالا بیشترین تاثیر رو تو زندگی من داشته همین کتاب Prometheus Rising  هستش، تا حالا کتابی ندیدم که به این سادگی و جالبی کل رفتار و آگاهی انسان رو توضیح بده. یکی از مفاهیمی که تو کتاب بهش اشاره شده مراحل تکامل ناخود آگاه انسانه که در 4 مرحله اتفاق میوفته، و در هر مرحله یک مدار در آگاهی انسان شکل میگیره. مدار اول مدار  بغا جسمانی، مدار دوم مدار عاطفی و قلمروئی، مدار سوم مدار علائم – زمان و مدار چهارم مدار اجتماعی – جنسی.  حالا توی همین کتاب با استفاده از همین مراحل تکاملی انسان خیلی ساده کلید این که چرا جوامع شرقی و غربی اینقدر با هم از نگرش به خانواده و تابو های جنسی فرق دارن بیان شده که به نظرم جالب اومد و دوست دارم اینجا به به زبون خودم به اشتراک بگزارمش. البته برای درکش ابتدا باید ابتدا مدار اول و دوم  رو مختصرا توضیح بدم.

مدار  بغا جسمانی

مدار اول بلافاصله بعد از تولد شکل میگیره، وقتی که انسان دوست داره یه چیزی پیدا کنه که براش نقش مادر رو داشته باشه و در این مرحله طقل به اولین چیزی که بعد از تولد ببینه با همون شي تا اخر عمر خوی میگیره و وابسته میشه، حالا چه مادر واقعیش باشه یا یه چیز دیگه. مثلا تو یه آزمایش مادر زرافه رو بلافاصله بعد از تولد بچش ازش جدا کردن و نزاشتن بچش مادرش رو ببینه بعد اون زرافه اولین چیزی که نزدیکش بود یه ماشین جیپ بود و اون زرافه تا آخر عمر دنبال این ماشین همه جا میرفت و فکر میکرد مادرشه. تو این مرحله نا خود آگاه انسان یاد میگیره که دنیا جای امنیه یا خطرناک و از همین روی درجه اعتماد به نفس و دوستی آدم با دنیای بیرونش هم توی این مرحله تعیین میشه.

مدار عاطفی و قلمروئی

مدار دوم وقتی شکل میگیره که انسان شروع میکنه به تعامل با دیگران و مقایسه خودش با اونها و همینطور تصاحب اجسام، زمین و حتی انسان های دیگه. تو این مرحله انسان شروع میکنه به حس کردن عواطف مختلف. این مدار دائما بقیه رو ارزیابی میکنه که ببینه تو چه سطحی در مقایسه با اونا قرار داره، آیا زورش میرسه به اونا یا اونا زورشون میرسه به من؟ و مطابق با این ارزیابی احساس ادم در مورد خودش و دیگران رو تعیین میکنه. این مدار حس دفاع از مرز های قلمرو و جنگیدن برای گسترش اون، غلبه بر دیگران و همینطور حس پیروی از بالا دست و غلبه به پایین دست رو در انسان پردازش میکنه. در این مرحله است که بعضی ها آدم های جنگجو و قلدر میشن و بعضی ها مظلوم و سر به زیر.

اگر مدار اول بیشتر تحت تاثیر از مادر شکل میگیره، مدار دوم تحت تاثیر پدر شکل میگیره و هر جامعه ای هم در طی دوران بغای خودش به سمت پدر سالاری یا مادر سالاری تمایل داره، در جوامع پدر سالاری ارزش های پدرانه و در جوامع مادر سالاری ارزش های مادرانه غالبه.

جوامع پدر سالاری جوامع مادر سالاری
رابطه جنسی آزاد رابطه جنسی محدود
محدودیت آزادی زن ها آزادی برای زن ها
درجه اجتماعی زن ها بالا درجه اجتماعی زن ها پایین
بکارت با ارزش بکارت بدون ارزش
اقتدار گرا تساوی گرا
محافظه کار پیشرو
بی اعتمادی به تحقیقات اعتماد به تحقیقات
محدودیت خود به خودی و در لحظه بودن
تبعیض جنسی حداکثر تبعیض جنسی حداقل
ترس از همجنسگرایی ترس از رابطه با محارم
زاهد لذت گرا
خدا پدرگونه خدا مادرگونه

اگه به این جدول دقت کنید میبینید که ستون اول دقیقا با مشخصات مملکت خودمون و بیشتر کشور های شرقی و ستون دوم دقیقا با مشخصات کشور های پیشرفته غربی (به خصوص سوئد که من توش هستم) صدق میکنه. و البته اگر هم اختصاص این خصوصیات به کشور ها کمی کلی گرایی باشه، برای شخص شخص افراد میشه این خصوصیات رو قائل شد که البته در طی دوران های مختلف ممکنه تغییر کنه، یعنی فردی (یا جامعه ای) ممکنه چند سال خصوصیات پدر سالاری داشته باشه و بعد خصوصیات مادر سالار گونه پیدا کنه، یا برعکس.

نتیجه ای که از این جدول میشه گرفت به نظر من اینه که واقعا نمیشه گفت کدوم یکی از این روش ها درست هستند و برای جامعه سالم تر هستند، نمیشه گفت کشور های مادر سالاری پیشرفته تر هستند و کشور های پدر سالار عقب مونده تر چون واقعا کشور ها برای سالیان دراز تو این روش ها به بغای خودشون ادامه دادن و هر دو بخشی از روان انسان هستند و در همه انسان ها وجود دارن. برای افرادی که در جوامع یا خانواده های پدرسالاری بزرگ شدن زندگی در جامعه مادر سالاری میتونه ترسناک و چالش بر انگیز باشه (این افراد در مورد همه قضاوت میکنن و این سوء زن باعث عذابشون میشه) و افرادی که در جامعه مادر سالاری بزرگ شدن یا به مادر سالاری باور دارن در جوامع پدر سالاری احساس خفگی بهشون دست میده.. ولی خب با با توجه به این که اکثر کشور های مادر سالاری پیشرفته تر و آزادتر هستند میشه گفت که این جوامع شرایط بهتری رو برای ترقی انسان فراهم میکنن.

به روز رسانی

چند وقتی هست که چیزی ننوشتم تو این وبلاگ، بیشتر به خاطر اینه که خیلی درگیرم که خودم رو از این وضعیتی که درش هستم بیرون بکشم، شدیدا در حال تلاش برای پیشرفت خودم هستم، واقعا نمیدونم پیشرفت کردم یا پسرفت. از یه جهاتی شاید پیشرفت کرده باشم و از یه جهاتی پس رفت، ولی چالش های زیادی پیش رو رو داشتم و دارم ، هم از بیرون هم از درون یعنی باور های غلط ، ضعف ها و ترس ها که مطمئنا دست پنجه نرم کردن باهاشون در رشد آدم بی تاثیر نیست.

دوست دارم وقتی چیزی مینویسم تو این وبلاگ صرفا اشتراک گذاری زندگیم نباشه و جنبه آموزشی داشته باشه. یعنی چیزی باشه که از این که بهش رسیدن افتخار کنم و دستاورد بزرگی بوده باشه برای خودم تا اونو لایق اشتراک گذاشتن بدونم. الهام بهم زیاد میشه و مطالعه هم زیاد میکنم، با ادم های خیلی مختلفی برخورد میکنم و سعی میکنم باز باشم و پذیرای نقطه نظر هاشون باشم تا چیز جدیدی یاد بگیرم از هرکسی که شده و همینطور  فرصت  تجربه فرهنگ ها و جامعه های مختلف در کشور های گوناگون درک عقاید منحصر به فرد و (بعضا متضاد با من) هم به لطف مهاجرت کاریم برام فراهم شده که برام از نظر کسب تجربه فوق العاده ارزشمنده. ولی باز به طور کلی تغییرات به حدی شگرف و شوک بر انگیز بوده برام که دیگه احساس میکنم حرفی برای گفتن ندارم، شاید قبلا خودم رو توی ایران میدیدم و دانش و دیدگاه های خودم رو تو اون جامعه قابل عرضه میدیدم و احساس میکردم که بیانشون میتونه خیلی مفید باشه چون کسی نمیدونه اینا رو و تا حدودی هم درست بود این فرضم. نه تنها تو نوشتن بلکه صد برابر بیشتر تو تعاملاتم با دوستانی که داشتم که میدونستم دنبال یادگیری هستن. ولی اینجا الان که توی جامعه بین المللی هستم حس میکنم حرفی برای گفتن داشتن سخته. یا باید حرفی برای گفتن نداشته باشم یعنی اگه هم مینویسم مطلبی ادعای اورجینال بودن نداشته باشم و چیزایی که به نظرم همه میدونن ولی از نظر من مهم هستن و ارزش تکرار شدن دارن رو به زبون خودم بنویسم. یا خیلی تلاش کنم تا بتونم مطالب اورجینال بنویسم. و یا شاید در آینده نه چندان دور به طور کلی دیدگاهم در مورد چیز هایی که ارزش نوشتن داره عوض بشه و من شروع کنم نوشتن یه چیزای دیگه! در حال حاضر که بیش از این نیستم!

به امید دیدار مجدد در آینده نه چندان دور.

خداحافظ وستروس

اینم از شهر وستروس، که بعد از زندگی به مدت 2 ماه و 18 روز توش دارم ازش خداحافظی میکنم. نمیدونم چرا نمیخوام این درسو آویزه گوشم کنم که همه چی تموم میشه و ادم باید همیشه راحت بتونه دل بکنه و راحت از زندگی جدیدش استقبال کنه، به هر حال وقتی به داستان هایی که اینجا برام پیش اومد فکر میکنم نمیتونم احساسی کمتر از این بهش داشته باشم. این دو ماه و هیجده روز واقعا برام به سرعت 2 ساعت و 18 دقیقه گذشت. هر روزش سرشار از تجربیاتی و درس هایی که کائنات (هاپوی بازیگوش من) پشت سر هم بهم می داد بود. انطباق با یه فرهنگ کاملا متفاوت از فرهنگ ایران، کنار اومدن با زندگی تنهایی به یکباره بعد از 27 سال زندگی در وطن کنار خانواده، کنار اومدن با فراوونی که اینجا وجود داره و بازی هایی که ذهن من با کمال گرایی و زیاده خواهیاش میخواست سرم بیاره. کنار اومدن با انتظارات کارفرمای جدید (که اصلا نمیدونستم چیا هستن) که منو آورده اینجا و حضورم در اینجا به نظر اون بستگی داشت، کنار اومدن با اخراج شدنم از شرکت جدید، پیدا کردن کار جدید و دوباره جا پیدا کردن تو محل کار جدید. تلاش برای گیر نکردن تو دام تنبلی و حفظ سلامتی و روحیه مثبت و سر زنده روز به روز با وجود موضوعات بیشمار برای نگرانی و استرس داشتن و از همه مهمتر مدیریت زمان که بتونم وقتی رو هم به خودم اختصاص بدم مطالعه کنم، تمرین کنم، تفریح کنم ، مخ بزنم و اسیر کار و روزمرگی نشم.20151129_153108  20151128_182421 20151128_181601 20151128_173456 20151128_011626 20151128_010942 20151030_191446 20151022_215018

یکی از عادت هایی که من همیشه داشتم و هنوزم دارم، هر وقت هر جا میرم با خودم فکر میکنم، که آیا من دوباره این فرصتی که الان دارم رو به دست میارم تو زندگی؟ چقدر احتمال داره که بعدن دوباره بیام اینجا و این تجربه ای که الان دارم رو تکرار کنم؟ و معمولا در جواب میبینم که احتمال این که من دوباره این تجربه رو تجربه کنم به صفر میل میکنه، الانم که داشتم خونه رو مرتب میکردم که به صاحبخونه تحویل بدم و از این شهر برم، با خودم فکر کردم که چقدر احتمال داره من دوباره وستروس رو ببینم؟ چه دلیلی اصلا وجود داره که من پام دوباره به این شهر کشیده بشه؟ هیچ دلیلی، با این که خیلی زیباس، یه تیکه از بهشت خداس و مدرن ترین و پاک ترین و با فرهنگ ترین شهریه که من تو عمرم دیدم ولی باز دلیلی نمیبینم که بیام اینجا، وقتی تنهایی بالای علم کوه بودم به این مسئله فکر میکردم، وقتی که توی اروند رود رفتینگ میکردم هم همینطور  (که البته تکرار شد!!!)، وقتی تو خارک بودم، وقتی تو روز سیزده به در از تجریش تا پارک شهر با دوچرخه رفتم و برگشتنی تو پارک لاله فلافل میخوردم به این مسئله فکر میکردم، و در ده ها جای دیگه… البته هیچ کدوم از اینا کارای غیر ممکنی نیست که نشه تکرارش کرد، ولی با توجه به هزاران برنامه ای که برای ایندم دارم میدونم که هیچ کدوم دیگه تو این عمرم تکرار نمیشن، (شاید تو زندگی بعدی) و الان بودن یا نبودن علم کوه، یا شهر وستروس برای من دیگه فرقی نمیکنه و چیزی جز یه خاطره برام نیست. اگه تو خواب هم دیده بودمشون الان برام فرقی نمیکرد. حالا هدف من از گفتن این مطلب چیه؟ هدف خاصی ندارم، فقط طرز فکرم در مورد تجربیات همینه، که باعث میشه که حس نوستالژی و قدر شناسی بیشتری از لحظاتم داشته باشم و نهایت استفاده رو ازش ببرم، چون میدونم که دیگه فرصت دیگه ای پیدا نمیکنم و اگه عمری باقی باشه تجربیات بعدی همه جدید خواهند بود.

الان هم که دارم خداحافظی میکنم از این شهر حس قدر شناسی دارم از این شهر، این شهر مثل یه خلوتگاهی بود برام که توش سعی و خطا کنم، کارمای خودمو حل کنم، و خودمو آماده کنم برای یه شروع قدرتمند و استوار، سوار بر ریل اهدافم. قدرتی که همین الان کاملا حسش میکنم تو وجودم…

 

نقل مکان

بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن اونه، ساختن آینده کار سختی نیست، هرچیزی که بهش زیاد فکر کنی به همون تبدیل میشی، هر رویایی که زیاد تو سرت بهش بپردازی در نهایت به واقعیت زندگیت تبدیل میشه. این یه قانونه که همیشه خودم بهش اعتقاد داشتم ولی زیاد جدی نمیگرفتمش و تو زندگی برنامه خاصی نداشتم که برای رسیدن به چیزی بیام عملا از قانون جذب استفاده کنم و رویا پردازی کنم. فقط به این مسئله اعتقاد داشتم و تو ذهنم بایگانی کرده بودم برای روز مبادا تا این که یه روز دیدم یکی از دوستام پای یکی از عکسای قدیمیم تو فیسبوک (که توش من یه سوییشرتی تنمه که روش نوشته STOCKHOLM) کامنت گذاشت که تو همیشه تو ذهنت دنبال سوئد رفتن بودی و آخر سر هم بهش رسیدی. این کامنت منو تو فکر فرو برد و باعث شد به عقب نگاه کنم و از بالا کل داستان خودم که چطوری سر از اینجا در آوردمو مرور کنم و جالب بود هر چی بیشتر بهش نگاه میکردم بیشتر میدیدم که داستان نقل مکان من دقیقا یه نمونه از کاربرد قانون جذب در عمله.

20150920_112107

حالا قانون جذب چیه؟ هر چیزی که واقعا بخوای بهش میرسی، حالا خواستن واقعی یعنی چی؟ یعنی تمام بعد های آگاه و نا خود آگاهت بخوادش، به عنوان مثال اگه چیزی رو بخوای ولی نتونی خودتو تو وضعیت داشتن اون چیز تصور کنی و یا خودتو لایقش ندونی بهش نمیرسی. قانون جذب حالا میاد این دو تا رو به هم پیوند میده، یعنی میاد تو رو به این کار دعوت میکنه که خودتو تو وضعیتی که اون چیزی که میخوای رو به دست آوردی تصور کنی، حسش کنی ، خودتو لایق اون ببینی و به مقدار لازم این کارو تکرار کنی تا بهش برسی. 20150916_193624

من هم از سن 18-19 سالگی تقریبا دائم تو فکر این بودم که از ایران برم و وقتی هم که خودمو تو خارج تصور میکردم یه کشوری مثل سوئد به نظرم می اومد. هر وقت در مورد آینده خودم فکر میکردم همیشه به این نتیجه میرسیدم که آینده من اینجا نیست و من از کشور میخوام برم، وقتی در مورد آینده رابطم با هر دختری فکر میکردم آخر سر به این نتیجه میرسیدم که من که دارم از ایران میرم پس چه فایده و همینجوری دائم داشتم بهای این مسئله رو میپرداختم، چون کاملا باور داشتم که دارم میرم و تصمیممو گرفته بودم تا این که بالاخره عملی شد و اومدم اینجایی که الان هستم. جالبه وقتی رسیدم اینجا همه چی تقریبا همونجوری بود که انتظار داشتم همونجوری بود که تصور میکردم، حالا نمیدونم این هم به خاطر این که قبلا یه تصورات داشتم اینجا رو مثل تصورات قبلی خودم میبینم یا این که تصورات من اینجا رو به این شکل در آورده؟ 20151004_181145

البته اکثر مردم فکر میکنن اینجا یا کشور های پیشرفته دیگه مدینه فاضلست و وقتی بیان اونجا همه مشکلاتشون به طرز معجزه اسایی حل میشه ولی مسئله اصلی اینه که ادما معمولا جایی که خودشون هستن رو دوست ندارن و دوست دارن یه جای دیگه باشن، به قول معروف همون مثل مرغ همسایه غازه در مورد محل زندگی هم صدق میکنه. علت؟ چون آدما عادت میکنن به همه چی و چیزای خوب کم کم تکراری میشن و دیگه احساس نمیشن. ولی همچین که ازشون دور میشی نبودشون احساس میشه. من روزای اول که اومده بودم اینجا همه چی برام تازه بود و نمیتونستم یه لحظه سرجام بند بشم و همش دوست داشتم برم بیرون رو ببینم، زیبایی مناظر در حدی بود که چشمامو میزد ولی بعد از یه مدت کم کم از تازگی همه چی کاسته شد، اتفاقن همین روند رو حس میکردم که از تازگی همه چی داره کاسته میشه و دوست نداشتم این قضیه رو و در مقابلش مقاومت میکردم و البته هرچیزی که ادم در برابرش مقاومت کنه بد تر میشه مخصوصا این چیزایی که انسان اختیار چندانی در برابرش نداره. خلاصه بعد از چند هفته تقریبا تمام تازگی ها از بین رفت و کم کم چیزایی که تو تهران داشتم و اینجا ندارم به چشم اومد و حس خودم هم برگشت به همون همیشگی خودم، شدم همون علی همیشگی. هر جا بری خودت هم اونجا هستی این عنوان یه کتاب هم بود اتفاقن که خیلی وقت پیش خوندم و واقعا عالی بود پیامش: رضایت از زندگی یه وضعیت درونیه و تا وقتی که درون رو مشکلش رو حل نکنی هر چقدر وضعیت بیرون عوض بشن ادم به شادی واقعی نمیرسه.20150916_191727

البته درسته که اینجا واقعا نظم خوبی داره، همه چی تحت کنترله همه آدما خیلی مطیع قانونن، سر و صدای تهران وجود نداره، آلودگی هرگز وجود نداره، تو شهر به هر جهت که نگاه کنی فقط زیبایی میبینی چون ادما اینجا خیلی با ذوق و سلیقه کار میکنن و خیلی شهرشون رو دوست دارن و برای زیبا موندنش با دلسوزی تمام تلاش میکنن و از طرف دیگه طمع مالی مثل تهران وجود نداره. در کل تنها فرق اساسی که بین یه ایرانی و یه سوئدی وجود داره اینه که اینا شهر و کشورشون رو دوست دارن ولی ایرانیا اکثرا با این که ادعای وطن پرستیشون میشه در عمل همه جا نفع شخصیشون براشون مهم تره تا زیبایی و سلامت و آینده کشورشون. البته اگه ایرانی ها تو همین یه مورد مثل سوئدی ها بودن ایران صد در صد از همه نظر از سوئد جلو میزد و مشکلات هیچ ربطی به دولت نداره. به عبارت دیگه  همه چی فقط به وضعیت درون ماها برمیگرده نه بیرون.

20150916_200146

تنها فرق بین یک انسان موفق و معمولی

مطلبی که الان میخوام بنویسم، چیزیه که فرق بین یه آدم موفق تو زندگی و یه آدم نا موفق رو تعیین میکنه، همین و بس، به جدیت میشه گفت که فرق 99 درصد آدم های موفق و نا موفق تو زندگی فقط تو همین مسئله خلاصه میشه و اگه آدم بتونه به همین یک مسئله فقط همیشه نگاه داشته باشه و مواظب تاثیرش تو زندگیش باشه ناگزیر جزو آدم های موفق قرار میگیره و به موفقیت های بزرگ میتونه دست پیدا کنه. پس اگه فکر میکنید که کسب موفقیت های بزرگ چیزی نیست که شما بهش علاقه مند باشید، همین الان از خوندن این مطلب صرف نظر کنید و حتی این تب مرورگرتون رو ببندید.
خب تبریک میگم بهتون به خاطر این که موفقیت تو زندگی رو انتخاب کردید و گامی مثبت در جهت کسب موفقیت های بزرگ برای خودتون برداشتید پس بخونید ادامه مطلب رو که بریم سراغ اصل مطلب…
همه ما با پدیده ای به نام اهمال کاری آشنا هستیم، (درسته؟) یه تعریف اهمال کاری اینه که آدم انجام کارای مهمشو (نه الزاما سخت) به عقب میندازه و پیش خودش بهونه های مختلف میاره و خودش رو قانع میکنه میگه بعدا این کار رو انجام میدم و الان زمان مناسبی برای این کار نیست. که البته اهمال کاری به اینجا ختم نمیشه، چون وقتی فردا میرسه فردا هم یه بهونه دیگه میاره که از انجام کارش فرار کنه و باز هم اون رو به عقب میندازه (همونطور که من برای نوشتن این مطلب دو هفته کشش دادم) و گاهی این روال همینجوری ادامه پیدا میکنه تا به دقیقه نود برسه انجامش بده و یا اگر اون کار برای نفع خودش بوده و انجام ندادنش عواقب سختی نداشته ممکنه کاملا فراموشش کنه و بفرستدش پیش تمام کارای مفیدی که میخواسته انجامش بده و هرگز سمتشون نرفته.
اهمال کاری علت های خیلی خیلی زیادی داره و از جنبه های مختلفی میشه بررسیش کرد مثل کمال گرایی، بی انگیزگی، بی برنامگی، ضعف مهارت و اعتماد به نفس، لایق ندونستن خود و … ولی اصلی ترین علت اهمال کاری عدم توانایی فرد در اولویت قرار دادن پاداش های آینده به جای لذت ها و سرگرمی های کوچیک در زمان حاله. و این تنها تفاوت یه آدم معمولی و یه آدم موفقه.
همه ما داشتیم لحظاتی رو که میخواستیم یه کار مهم انجام بدیم و بارها در طول انجام اون کار حواسمون پرت چیز های غیر ضروری و لذت های کوچیک شده و وقت و انرژیمون رو تو اون لذت ها هدر دادیم و در نهایت از انجام کار اصلی باز موندیم یا عقب موندیم. در واقع ما پاداش و لذت های دم دست و کوچیک رو ترجیح دادیم به پاداش های بزرگتری که در آینده میتونستیم به دست بیاریم.
با اطمینان زیادی میشه گفت که توجه انسان ها با ارزش ترین چیزیه که میشه به دست آورد و امروزه به خاطر اینترنت و گوشی های هوشمند ادم ها و شرکت های مختلف دائما در حال سعی هستند که به هر نحوی که شده لحظه ای توجه مردم رو به خودشون جذب کنن و رقابت شدیدی بین شرکت های بزرگ دنیا وجود داره برای جلب توجه ادما و به خاطر همین دائما تکنولوژی داره به سمتی میره تا دم دست تر باشه و استفاده از اون لذت بخش تر، تا بازدهی بالاتری در جهت جلب توجه آدما داشته باشه. از طرف دیگه دنیای اطراف ما شده پر از مراکز خرید، غذاهای فست فود و ناسالم دیگه، محاوره های بی هدف با دوستای واقعی و مجازی و …

از نظر تکاملی به دلیل نا امنی زیادی که همیشه برای انسان وجود داشته، این طرز فکر که “نقد رو بچسب و نسیه رو ول کن” تا حدودی برای انسان مفید بوده، چون شرایط محیط برای انسان به اندازه کافی پایدار و قابل اطمینان نبوده که مثلا انسان وقتی میره شکار یه خرگوش رو بیخیال بشه تا بتونه با چند ساعت جستجوی بیشتر یه بوفالو شکار کنه.  چون احتمالش زیاد بوده که اگه خرگوش نقد رو همین الان شکار نکنه  خودش تبدیل به ناهار یه حیوون دیگه بشه. به خاطر همین قضیه ترجیح لذت های آنی و دم دست تر در خوی انسان قرار گرفته. ولی امروزه با توجه به تغییرات اساسی که محیط زیست انسان کرده انسان میتونه کسب لذت ها رو خیلی با اطمینان به تعویق بندازه. و باید خودشو با شرایط جدید عادت بده.
انسان در صورتی میتونه در برابر این همه هجوم لذت ها و سرگرمی های کوچیک و زود گذر پیروز باشه و در رسیدن به اهداف و انجام کارهای مهمش موفق باشه که بتونه پاداش بزرگی که در آینده میتونه به دست بیاره رو در نظر داشته باشه و اون رو فدای سرگرمی های دم دستی نکنه.
در دهه 60 و 70 میلادی روی کودکان 4 ساله آمریکایی یه آزمایشی انجام شد که تو این آزمایش بچه ها تو یه اطاق خالی قرار میگیرن و بهشون یه شیرینی (مارشمالو) داده میشه و به بچه ها توضیح داده میشه که در صورتی که 15 دقیقه صبر کنید و شیرینی تون رو نخورید یه شیرینی دیگه میتونید دریافت کنید. این یعنی انتخاب بین 1 شیرینی حالا یا 2 تا شیرینی 15 دقیقه بعد. نکته قابل توجه اینه که بعد از 10 سال و 20 سال آمار همین بچه ها رو که گرفتن متوجه شدن که اونایی که در این آزمایش تونسته بودن صبر کنن و 2 تا شیرینی بگیرن خیلی تو زندگی موفق تر بودن آدم های رقابت طلب تری بودن از اون دسته که نتونستن صبر کنن. این آزمایش بعد ها به The Marshmallow Test معروف شد و تا به امروز یکی از تاثیر گذار ترین آزمایش های روانشانسی در زمینه اراده، وسوسه و تاخیر انداختن پاداش ها بوده.
از نظر من یکی از علت هایی که قانون جذب موثر عمل میکنه همین قضیه است که انسان رو با پاداشی که میخواد در آینده بگیره مانوس تر میکنه. وقتی هر روز آدم بشینه و خودش رو در وضعیتی که به اهدافش رسیده تصور کنه و طعم موفقیتی که میخواد بدست بیاره رو قبل از به دست آوردنش در دنیای واقعی در ذهنش بچشه باعث میشه که اون پاداش در ذهنش قابل دسترس تر باشه و وقتی که شرایطی ایجاد میشه که فرد میتونه بین لذت ها و سرگرمی های دم دستی و آنی و رسیدن به هدفش انتخابی انجام بده راحت تر میتونه گزینه دوم رو انتخاب کنه و اهمال کاری در عمل براش سخت تر میشه.

در برابر تصمیمات مهم چگونه عمل کنیم؟ (5 روش)

تقریبا میتونم بگم که سخت ترین تصمیم عمرمو (تا به امروز) تو این هفته گرفتم، برام خیلی سخت و استرس زا بود ولی باعث شد که خیلی چیزا در مورد خودم و در مورد تصمیم گیری درست یاد بگیرم. به خاطر همین سعی کردم در 5 نکته زیر اونا را با شما به اشتراک بزارم.
1- هرگز با افرادی که تخصص و تجربه کافی ندارن مشورت نکن
یکی از نکته های مهمی که من باید رعایت میکردم ولی نکردم این بود که درباره تصمیم خودم با همه صحبت میکردم و از همه میخواستم مشورت بگیرم که باعث شد از طرف ادمای اطرافم رو من کلی فشار ایجاد بشه چون همه میگفتن که تو باید تصمیم x رو بگیری و این حماقته که تصمیم y رو بگیری، در حالی که واقعا کسایی که باهاشون مشورت کرده بودم هیچ کدوم هیچ دانشی و تجربه ای تو اون زمینه نداشتن و فقط نظرشون رو با اعتماد به نفس خیلی بالایی بیان میکردن که باعث میشد شک کنم به قضاوت خودم و تصمیم گیری برام خیلی سخت بشه. البته دلیل اصلی که با همه مشورت میکردم این بود که به عقل خودم اعتماد نداشتم و یا شایدم از روی تنبلی بود چون نمیخواستم بشینم خودم فکر کنم و میخواستم فکر کردن رو به گردن دیگران بندازم. در حالی که تنها چیزی که در تصمیم گیری مهمه اینه که هر فرد بر اساس ارزش ها و خواسته های خودش تصمیم گیری کنه و نه بر اساس ارزش های جامعه و اطرافیانش و نباید هرگز به این که چقد تضاد بین نظر خودش و دیگران هست اهمیت بده. چون هرکسی با دیگری فرق میکنه و در نهایت هر کسی مسئول شادمانی خودشه.

2- یادداشت برداری مضاعف
در مورد یادداشت برداری قبلا هم زیاد نوشتم، قدرتی که این ابزار در مقابله با سردرگمی و شفاف سازی آدم داره بینظیره و در مواقعی که تصمیم گیری ها پیجیده میشه نقش این ابزار حیاتیه. نحوه کار خیلی سادس، فقط کافیه یه صفحه کاغذ یا یه صفحه ورد و یا نرم افزار های یاد داشت برداری مثل evernote رو بازکنی و بزاری جلوت، چیزایی که مینویسی از این قراره:

1- مشکلات: مشکلی که قراره با اتخاذ این تصمیم حل بشه چیه؟

2- اهداف: هدف ها و ارزش هایی که دنبال میکنی چیه؟

3-گزینه ها: گزینه های موجود چیه؟ چه راهکار هایی به نظرت میرسه؟ و آیا میتونی به راهکاری های جدید تری فکر کنی؟ گاهی اوقات که انتخاب سخت به نظر میرسه علتش اینه که همه گزینه ها به اندازه کافی خوب نیستن باید به گزینه های بهتر فکر کرد.

4-عاقبت: عاقبت هر تصمیم چیه؟ سعی کن تصور کنی که به ازای هر تصمیم چه اتفاقی ممکنه بیوفته و چه تاثیری در آینده میزاره، اینجوری میتونی لمس کنی ببینی کدوم تصمیم برای تو بهتره و حس بهتری نسبت بهش داری

5- سبک سنگین کردن: هر انتخاب چه مزیت ها و مضراتی داره؟ با انتخاب کردن هر گزینه چه ضرر هایی ممکنه در آینده بهت وارد بشه؟ از چه بابت هایی ممکنه پشیمون بشی؟ آیا چیزایی که به دست میاری ارزشش رو داره؟

3- ذهنتو به دادگاه ببر
این هم یه نوعی یاد داشت برداریه، ولی این روش زمانی بیشترین کاربرد رو داره که بین دو تا انتخاب گیر کردی و هر لحظه به سمت یک کدوم گرایش پیدا میکنی. تو این شرایط کار جالبی که میشه انجام داد که باعث میشه خیلی شفاف و منطقی به گزینه ها نگاه کنی. فرض کن یه دادگاه برگذار شده که تو قاضی اون دادگاه هستی و یه طرف دعوا اون قسمت از ذهن توئه که به گزینه اول حق میده و طرف دوم هم گزینه دومه، تمام دفاعیاتی که این دو طرف از خودشون میکنن رو یاد داشت کن و به عنوان قاضی به اظهارات دو طرف نگاه کن و ببین چقد واقعی و معتبر هستند. با استفاده از این روش میتونی خیلی راحت گزینه ای که برات بهتره رو پیدا کنی.

4-در نقطه صفر روانی تصمیم گیری کن
منظور از نقطه صفر روانیه وضعیته که ذهن هیچ درگیریی نداره و آرومه از طرفی قلب هیچ تیرگی یا هیجانی نداره و حسی جز آرامش نداره. اگه در حالتی غیر از این آدم تصمیم بگیره احتمال این که بعدا از تصمیمش پشیمون بشه خیلی زیاده چون تو این حالت آدم نمیتونه تمام جوانب رو در نظر بگیره و از طرفی ترس های آدم میتونن راحت آدم رو از رفتن به دنبال چیزی که براش خوبه دور کنن. برای رسیدن به نقطه صفر روانی به طبیعت رفتن خیلی کمک میکنه ولی بهترین روشی که من پیشنهاد میکنم مراقبه و ذهن آگاهیه که تو مطالب قبلی هم در موردش صحبت کردم. حتی بهتره قبل از گرفتن تصمیم های بزرگ انسان بدنش رو از نظر کشش های جنسی هم ازاد کنه یعنی خودشو یه بار ارضا کنه. چون میل جنسی خیلی میتونه رو تصمیمات انسان تاثیر بزاره. به خاطر میل جنسی انسان ممکنه تصمیماتی بگیره که بعدا که میل جنسی فروکش کرد از گرفتنشون پشیمون بشه چون پوچ و بی ارزش بودن.

5- برای تصمیم گیری حتما یه محلت نهایی تعیین کن
خیلی راحته که آدم تو حالت بی تکلیف گیر کنه و چون تصمیم گرفتن سخت و همراه با ریسکه هیچ تصمیمی نگیره. به یاد داشته باشید که بزرگترین ریسک ریسک نکردنه. موندن تو وضعیت بی تکلیف و انتخاب نکردن مسیر شاید به ظاهر گزینه خوبی باشه ولی به خاطر این رفتار آدم هزینه زیادی رو میپردازه و ممکنه بر اثر تعلل هر تمام گزینه های ممکن رو از دست بده. مثلا ممکنه آدم این فرصت براش پیش اومده باشه که تو یه شرکتی کار کنه و از طرف دیگه دانشگاه هم قبول شده و میتونه به دانشگاه بره، حالا این آدم تا ابد فرصت نداره که تصمیم گیری کنه، اگه دست روی دست بزاره و تصمیمش رو نگیره هر دو فرصت از دست میره. پس به خاطر همین بهتره با این که آدم به نتیجه محکم و مطمئنی نرسیده یه زمانی برای خودش تعیین کنه و تصمیمشو نهایی کنه، مثلا با خودش بگه “من تا شنبه صبح تصمیمو میگیرم” و وقتی شنبه میرسه با تمام تردید ها و ترس هایی که داره گزینه ای که دوست داره رو انتخاب کنه و بره دنبالش، و یا حتی اگه بین این دو تا هیچ کدوم رو بیشتر از دیگری دوست نداره یه سکه بندازه هوا و به یه انتخاب انجام بده.

زندگی روزمره یه هنرمند (در جهنم)

هرم سلسله نیاز های مزلو، خیلی واضح نشون میده که نیاز های انسان یه سلسه مراتبی دارن که بر طرف کردن نیاز های سطح پایین تر بر برطرف کردن نیاز های سطوح بالاتر اولیت داره، یعنی تا وقتی که شیکمت گشنس دنبال اینکه بری برای خودت بیمه درمانی بگیری نیمیری،  وهمینطور تا وقتی امنیت جانی و مالی نداری به فکر تشکیل خانواده نمیری. حالا هنر که یه بخشی از خود شکوفایه در راس هرم قرار داره، یعنی انسان تا وقتی که تمام نیاز های دیگش از نیاز های جسمی تا امنیت و دوستی و عزت نفسش بر طرف نشده باشه نیاز به خلق هنرش براش اهمیت پیدا نمیکنه.

اما یه هنرمند واقعی همواره علیرغم تامین نبودن پایه ای ترین نیاز هاش باز هم به خلق هنرش ادامه میده.

مثلا من الان چند ماهه دارم درکنار چالش های معنوی، جستجو برای معنی و ارزش ها و تصمیم گیری برای مسیر زندگی، نویسندگی، مطالعه شدید، جستجوی کار تو خارج کشور، یه جدال حقوقی با یه آدم خیلی قلدر رو پیش میبرم و مرتب تو کلانتری، دادگستری و اینام. در کنار همه اینا، خاطرات یه رابطه تموم شده، چالش های مالی، کار تمام وقت با سررسید تنگاتنگ برای پروژه ها هم هست. ولی با تمام اینا اعتقاد دارم الان یکی از بهترین دوران زندگی منه برای این که بتونم توی هنر خودم پیشرفت کنم. اکثر ادما یه مقدار که دغدغه های زندگیشون زیاد میشه شروع میکنن به غر زدن و هنرشون رو متوقف میکنن تا مشکلاتشون رو برطرف کنن و دوباره شروع کنن منم این اشتباه رو زیاد کردم، یکی از سخت ترین چیز هایی که تونستم به خودم یاد بدم این بود که بتونم در مقابل چیز هایی که خیلی منو میترسوند و نگران میکرد علیرغم تمایل زیاد جسم و ذهنم برای دویدن به دنبال حل مشکل بشینم روی هنرم تمرکز کنم و حل مشکل رو به زمان خودش موکول کنم. الان با اطمینان میتونم بگم که احمقانس که آدم منتظر شرایط بهتر بمونه. حتی مشکلات زندگی خیلی میتونن آدم رو به واقعیت نزدیک تر کنن و درجه هنر آدم رو ارتقا بدن به خاطر همین نباید در هیچ وضعیتی از هنر دست کشید و منتظر موند. در کنار همه سختی ها باید به جلو پیش رفت.

زندگی یه هنرمند جوریه که همیشه بهونه برای عقب انداختن کارای مهم که نیاز به خلاقیت داره هست، همیشه یه کار عقب مونده هست، همیشه یه مسئله که نگرانت کنه هست، همیشه یه نیاز بر طرف نشده هست. خب چه میشه کرد؟ آیا باید تا ابد منتظر بمونیم که شاید یه روزی شرایط ایده آل فرا برسه؟ شرایط ایده آل هرگز فرا نمیرسه، تنها لحظه ایده ال همین الانه. بر فرض این که تمام تلاشت رو بکنی برای فراهم کردن شرایط ایده آل و بعد از 20 سال موفق بشی و تمام شرایط های ایده آل رو برای خودت فراهم کنی و با خودت بگی اوکی، حالا میخوام بشینم و هنرم رو خلق کنم. وقتی میشینی که هنرت رو خلق کنی، تازه میبینی که فرسوده شدی، نه تو بدنت انرژی مونده و تو ذهنت انگیزه ای که هنری خلق کنی. به خاطر همین هنر واقعی از اونجا شروع میشه که تو بتونی در بین طوفان و جهنمی که در بیرونت داره اتفاق میوفته، بینش هنرمندانه خودتو از دست ندی و دست از خلق هنر برنداری، حتی اگه آسمون داره آتیش می باره.

البته منظور من از هنر تو این نوشته صرفا فقط هنر های مرسوم نیست، میتونه کار آفرینی باشه، میتونه اهداف و چالش های مختلف باشه و ..

پی نوشت: استیون پرسفیلد در همین زمینه یه مطلب نوشته که خوندنش خالی از لطف نیست: living in beirut

سلسه مراتب نیازهای انسان (هرم مازلو)

نیاز های انسان طبق نظر روانشاسا یه ساختار هرمی داره، و هر سطح از این هرم پیش نیاز طبقه بالاتره، یعنی تا نیاز های سطح های پایینی فراهم نشه نیازهای سطح های بالاتر احساس نمیشه. این هرم اولین بار توسط آبراهام مزلو پیشنهاد شده.

MaslowsHierarchyOfNeeds.svg

در زیر هرم، طبقه اول، نیاز های اساسیه جسم فیزیکی ماست، مثل نیاز به آب، غذا، هوا، پوشاک و سقف بالاسر. وقتی این نیاز ها تا حدودی تامین شد انسان سری نیاز های سطح بالاتری رو حس میکنه که مربوط به امنیت میشن مثل امنیت فردی، امنیت مالی و سلامتی جسم و روح، وقتی این نیاز ها هم تا حدودی بر آورده شدن نیاز به تعلق داشتن و دوست داشتن در انسان اهمیت پیدا میکنه، رفاقت، روابط عاطفی و نیاز به تشکیل خانواده از نیاز های این سطح هستند. بعد از اون نیاز به عزت نفس برای انسان مهم میشه و انسان به دنبال چیزهایی مثل محبوبیت، اعتماد به نفس، کسب احترام از دیگران میوفته. این دسته از نیاز ها باز به دو نوع هستند: نوع پایینی که به دیگران مربوط میشه مثل نیاز به احترام، نیاز به توجه، شهرت، محبوبیت، مقام و رتبه  و نوع بالایی که به چالش های انسان با نفس خودش مربوط میشه مثل نیاز به آزادی، استقلال، اعتماد به نفس، احترام به خویشتن.

در بالای هرم نیاز به شکوفایی شخصی وجود داره، این که انسان استعداد های خودشو کشف کنه، پتانسیل خودشو کشف کنه و اونو به واقعیت تبدیل کنه.